تبليغاتX
آنسوی وحشت

پنجشنبه 27 فروردین1388

 

بخش یک

جهنم «بابه نداره»

تابستان ۱۳۶۲

نه سال داشتم و روزهای گرم تابستان بود. در محله خیرخانه کابل پیرمرد بینوایی را دیدم، که جامه کهنه و فرسوده خاکستری رنگ افغانی بر تن، کلاه قرمز مهره دوزی شده قندهاری بر سر و کفش‫های کهنه و لهیده چرمی بر پا داشت و پیش روی دکانی که از خشت خام ساخته شده بود، تیرهای چوبی و کناره‫های سقف گِلی آن در پیش رو به اندازه دو - سه وجب بصورت حاشیه به بیرون آمده بود و پیش در آن دو تا پله می‫خورد، پیرمرد روی پله‫ها نشسته بود و خودش را در سایه دیوار قرار داده بود تا دمی بیاساید. در نزدیک او هفت - هشت تا بچه‫های کوچک و بزرگ شر و آشوبگرخمیده خمیده و کج کج که آماده فرار بودند، پا‫های شان را به زمین می‫کوبیدند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره»، خودشان را به پیرمرد نزدیک می‫کردند و بسویش سنگ پرتاب می‫کردند. مرد آرام و صبوری بود و بسی بردبار، تا هنگامی که سنگ بر خودش نمی‫خورد از جا بر نمی‫خواست، در فاصله‫های نزدیک او سنگ‫های زیاد می‫افتاد، اما زمانیکه سنگ بر خودش می‫خورد از جا بر می‫خواست و چند قدم به طرف بچه‫ها می‫دوید و بچه‫ها شتابان فرار می‫کردند و به هر سو پراکنده ‫می‫شدند. پیرمرد دوباره روی پله‫ها می‫نشست و بچه‫ها باز هم خمیده خمیده و کج کج، پا‫های شان را به زمین می‫کوبیدند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره»، خودشان را به او نزدیک می‫کردند و بسویش سنگ پرتاب می‫کردند و به همین شکل ماجرا دوام می‫یافت. به این صورت درگیری پیرمرد با بچه‫ها به یک عادت روزمره تبدیل شده بود و هر رهگذری از آن گذر گهگاهی این ماجرا را مشاهده می‫کرد. در اول من خیال کردم که نام این پیرمرد بابه ندارست.

* * *

چند روز پس از آن هنگام عصر روز بود و در محله پانصد فامیلی کابل که محل سکونت افسران بلندپایه دولت بود در امتداد خیابان خاکی‫ای قدم می‫زدم. در طول آن خیابان در بستر راه فاضلاب توده‫های زباله و نخاله یکی پشت سر دیگر قرار داشت و هر کدام از آن توده‫ها سدی بر سر راه فاضلاب ایجاد شده بود. ‫البته اینجا یکی از نادر مناطقی در شمال غرب کابل بود که به سیستم لوله کشی آب مجهز بود و فاضلاب در آنجا جاری می‫شد. در آنجا پیرمرد دیگری را دیدم که از یکی از کوچه‫های دست چپم وارد این خیابان شد. این یکی با پیرمرد اولی کاملاً فرق داشت، با رنگ پوست قهوه‫ای و تاریک، قدبلند و جوانتر از اولی بود. از کنار ردیف توده‫های زباله و نخاله در امتداد خیابان به جهت مخالف من راهش را ادامه داد. در پی او ده - دوازده تا بچه‫های کوچک و بزرگ چرکین با سر و صورت‫های پر از لکه‫های چرک و عرق و لباس‫های چرکین و پاره‫پینه و بعضی هم پا برهنه او را دنبال می‫کردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» سنگ بارانش می‫کردند. پیرمرد کاملاً شتابزده و آشفته به نظر می‫رسید و در هر بار که با سراسیمگی می‫ایستاد و به پشتش می‫نگریست، بچه‫ها فوراً در جا می‫ایستادند و به مجردی که راه می‫افتاد به مانند گله زنبور هجوم می‫بردند. پیرمرد هراسان با قد بلند و پا‫های دراز تند تند راه می‫رفت، اما بچه‫ها تندتر از او انگار که با بال و پر می‫رفتند. من خیال کردم که نام این پیرمرد هم بابه ندارست. کمی برایم عجیب بود که آن پیرمرد که نامش بابه ندارست، بچه‫ها او را می‫آزارند و این هم که نامش بابه ندارست، بچه‫ها می‫آزارندش.

* * *

‫چند هفته بعد از آن با دختر دایی‫ام، رخشانه که از من کوچکتر اما باهوشتر بود، از خانه خودمان بسوی خانه آنها قدم می‫زدم. از خانه ما تا خانه آنها یکی دو کیلومتر فاصله داشت. این بار که با رخشانه بودم در میانه‫های راه به غیر آن دو تا پیرمرد اولی پیرمرد دیگری را دیدم که هم جهت ما در امتداد خیابان روان بود، پنج - شش تا بچه‫های کوچک و بزرگ دنبالش می‫کردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» بسویش سنگ پرتاب می‫کردند. با پیمودن راه بیشتر به شمار بچه‫ها افزوده می‫شد. ما هم که در فاصله نزدیک او قرار داشتیم، رخشانه با چشمان آبی، رنگ پوست سفید که داغ بزرگ سالدانه بر صورت داشت، موهای زرد و بهمریخته و ابرو‫های زرد بسویش دوید و صدا زد «بابه نداره بابه نداره.» این بار برای من خیلی عجیب بود که هرکه که نامش بابه ندارست چرا بچه‫ها می‫آزارندش. از رخشانه پرسیدم «چند ته بابه ندارس؟ یَگ  ته پیش خانه شماس هر وخت، یَگ ته ره ده پنصدفامیلی دیدم یَگ روز که بابه نداره می‫گفتندش، حالی ایره می‫گن، کدامش بابه ندارس؟»

«هیچ کدامش نداره.»

- «چی نداره؟»

رخشانه ‫‫بسویم نگاه کرد، قیافه خجالتی را به خود گرفت، از خجالت دور چشمانش چین خورد، چشمانش تنگ شد و صورتش قرمز. با قیافه خجالتی دهنش را به گوشم نزدیک کرد و در جواب اینکه گفتم چی نداره، با صدای آهسته گفت «چول نداره.» (‫دودول ندارد.)

- «وَی! مه فکر کدم که نامش بابه ندارس.»

رخشانه از کنار من بسویش نگاه کرد و خنده کنان صدا زد «بابه نداره بابه نداره.»

- «چرا ایطوری میگن؟»

‫«بخاطری که زن نگرفته.»

- «که نداره نداره دیگه! چرا آزارش میدن؟»

«بیه بریم از پشتش صدا کنیم.»

- «چرا صدا کنیم؟»

‫«سات ما تیر شوه» (‫وقت مان خوش بگذرد.)

از این حرفش ناراحت شدم و با ناراحتی گفتم «نی مه هیچ ساتم تیر نمیشه ایطوری.» (نه این طوری اصلاً وقت من خوش نمی‫گذرد.)

 رخشانه که ناراحتی‫ام را فهمید خجالت کشید و دیگر چیزی نگفت. ‫همین بود که هم معنی بابه نداره را فهمیدم و هم هدف بچه‫ها را، که می‫خواستند خودشان را سرگرم کنند. به بچه‫ها نگاه کردم، دیدم که واقعاً خودشان را سرگرم می‫کردند، اکثر آنها خنده کنان صدا می‫زدند «بابه نداره بابه نداره» و بسویش سنگ پرتاب می‫کردند، اما دو تا از آن بچه‫ها قیافه‫های عصبانی و مهاجم را به خود گرفته بودند، خودشان را به او نزدیک می‫کردند و مستقیماً با سنگ به بدنش می‫زدند. ‫ما هم از دنبال او در راه خودمان روان بودیم که اولین سنگ به پشت پایش خورد، با عصبانیت برگشت و چند قدم به عقب دوید. تمام بچه‫ها که آماده گریز بودند فوراً گریختند، اما ما که قصد آزارش را نداشتیم آماده گریز هم نبودیم و زمانی که برگشت و چند قدم ‫به عقب دوید، بچه‫ها به فاصله‫های دور گریختند و ما در فاصله یک متری او باقی ماندیم. برای دفاع از خودش چند تا سنگ هم در دست داشت. من در فاصله نزدیک که دیدم سنگ به دست داشت ترسیدم و خیال کردم که این پیرمرد دیوانه است و هرکه را اگر ببیند شاید بزند. در حالیکه سنگ در دستش بود دستش را بلند کرد، اما به چشمان ما که نگاه کرد از طرز نگاه ما فهمید که ما قصد آزارش را نداشتیم و به طرف بچه‫های دوید که داشتند فرار می‫کردند. ‫در هر بار که سنگ به بدنش می‫خورد با عصبانیت بر می‫گشت و چند قدم به طرف بچه‫ها می‫دوید و بچه‫ها به سرعت زیاد فرار می‫کردند.

‫در اول دیدن این ‫ماجرا و خاطره «بابه نداره» برای من آنچنان مهم و وحشتناک نبود، تا اینکه آهسته آهسته در وجود خودم تغییرات شگفتی را متوجه شدم و دیگر خاطره «بابه نداره» به تدریج در ذهن من به یک وحشت و کابوس همیشگی تبدیل شد.

 

بخش دو

جهنم نوجوانی

من از زمان کودکی ‫عادت‫های دخترانه زیادی را در خودم می‫دیدم، اما به علت کم بودن سنم دیگران متوجه من نبودند. مثلاً همیشه دوست داشتم که در جمع دختران باشم و به بازی‫های دخترانه از قبیل عروسک‫بازی، خانه‫تکانی، پنجاق، جزبازی، چشم‫بندکان، جادوگر و امثال اینها علاقه داشتم. همیشه دوست داشتم که داخل خانه یا نزدیک خانه با دختران باشم و از رفتن به جا‫های دور و بازی‫های خشن پسرانه می‫ترسیدم. بجز چند تا پسران همسایه که همسن و سال خودم بودند دیگران متوجه این عادت‫هایم نبودند. پسران همسایه برای بازی کردن به بیرون صدایم می‫زدند، من در حیاط را باز می‫کردم، خودم بیرون نمی‫شدم، فقط سرم را از در بیرون می‫کردم و به آنها می‫گفتم «مه بازی نمی‫کنم.» ‫

آنها می‫گفتند «چرا مثل دخترا از در سرته بیرون می‫کنی؟ بیه از بیرون گپ بزن هی زنچه! (هی زن صفت!) چرا دایم مثل دخترا ده خانه می‫شینی؟»

‫اما بیرون رفتن از خانه با پسران، تنهایی و بدون دختران برای من بیمناک بود. بعضی از پسران همسایه مرا «حمید زنچه» صدا می‫زدند. ‫من علاوه بر این همه عادت‫های دخترانه‫ای که داشتم، احساس پسر بودن را هم نمی‫کردم.  آلتم را در بدنم یک چیز اضافی احساس می‫کردم و از بودن آن خجالت می‫کشیدم. حسرت دختران را می‫خوردم و با خود می‫گفتم خوش به حال اینها که هیچ چیز اضافه‫ای در لای پا شان نیست که از بودن آن خجالت بکشند. پسران را می‫دیدم کلماتی از قبیل کیرم، می‫گایم و امثال اینها را به زبان می‫آوردند، من تعجب می‫کردم و با خود می‫گفتم «چه عجب! خجالت هم نمی‫کشند که کیر دارند و اسمش را هم می‫آورند!»

با بالا رفتن سنم آهسته آهسته تمام اطرافیانم متوجه عادتها و حرکات دخترانه ام شدند. هر وقت که حرف می‫زدم بچه‫های همسایه، خویشاوندان و هم‫صنفانم فوراً با ادای دخترانه حرفم را تکرار می‫کردند و با صدای کشیده ‫و نازک می‫گفتند «الا تو چه بلاستی.»

‫من از زمان بچگی و نوجوانی بهترین خاطراتم را با دختر‫هایی دارم که خواهر خوانده‫هایم بودند. همیشه با آنها بازی می‫کردم و هرگاه هر یکی از آنها را که می‫دیدم از خوشحالی پر می‫کشیدم.

گاهی اوقات جزبازی می‫کردیم، طوری که روی زمین را خانه خانه خط می‫کشیدیم و با یک پا ‫از یک خانه به خانه دیگر می‫پریدیم و یک سنگ دایره‫ای شکل را با پا از یک خانه به خانه دیگر می‫زدیم.

گاهی اوقات پنجاق بازی می‫کردیم، طوری که با پنچ تا سنگ کوچک و کره‫ای شکل یکی از آنها را بالا می‫انداختیم و پیش از اینکه به زمین سقوط کند، سنگ‫های دیگر را با یک دست از روی زمین جمع می‫کردیم و آنرا دوباره از هواه می‫قاپیدیم. هر کدام از ما که برنده می‫شدیم، با بالا انداختن سنگ با یک دست پشت دست دیگران را با گاز گرفتن، چنگال زدن، سیلی زدن و مشت زدن می‫کوبیدیم و پیش از اینکه سنگ به زمین بیفتد آنرا دوباره می‫قاپیدیم. بازی پنجاق برای من هیجان‫انگیز بود. اکثراً یک خواهر خوانده ام به نام فرزانه که دختر دایی مادرم بود برنده می‫شد و پشت دست ما را با گاز گرفتن، چنگال زدن، سیلی زدن و مشت زدن می‫کوبید. در هر بار که سنگ را بالا می‫انداخت و پشت دستم را می‫کوبید، من آنچنان می‫ترسیدم که انگار ‫با چنگالش می‫زند جگرم را می‫کند.

گاهی ‫چشم بندکان بازی می‫کردیم، طوری که چند نفر داخل یک اطاق‫ می‫رفتیم، در اطاق را می‫بستیم، چشم یک نفر را با روسری می‫بستیم و دیگران از پیش او به دور و بر اطاق فرار می‫کردیم. او با چشمان بسته خودش را این بر و آن بر می‫زد تا یک نفر را دستگیر کند. وقتی که دستگیر می‫کرد، نوبت چشم بستن کسی می‫رسید که دستگیر شده بود. هر وقت که نفر چشم بسته خودش را بسوی من نزدیک می‫کرد، من جیغ می‫زدم و آنچنان وحشت می‫کردم که انگار مرا می‫گیرد و می‫خورد.

‫من در بازی با دختران همیشه شرکت می‫کردم، اما با پسران به ندرت. گاهی غلغلک‫بازی می‫کردیم و همدیگر را غلغلک می‫دادیم. بعضی از پسران که می‫دیدند من با دختران غلغلک‫بازی می‫کردم به من می‫گفتند «تو خیلی زرنگی حمید! به بهانه با دختران غلغلک‫بازی می‫کنی که عشقت تازه شود و داری حال می‫کنی!» من به حرف آنها تعجب می‫کردم و می‫گفتم «تو چی می‫گویی؟ من هیچ نمی‫دانم که تو از چی حرف می‫زنی!» دختران از شنیدن این حرف آنها تکان می‫خوردند و از من فاصله می‫گرفتند، اما به زودی دوباره به من اعتماد می‫کردند و می‫دانستند که من هیچ حسی نسبت به آنها نداشتم. آنطوری که من خودم را جزئی از آنها احساس می‫کردم، آنها نیز مرا جزء خودشان می‫دانستند و در جواب به پسران می‫گفتند «برو گم شو خاک بر سرت! به تو چه ربطی دارد که ما چی می‫کنیم؟» من با این جواب دندان‫شکن دختران خوشحال می‫شدم و با خود می‫گفتم خوب است که اینها هم مرا جزء خودشان می‫دانند. بعضی از پسران نیز می‫خواستند که در غلغلک‫بازی با ما شرکت کنند، دختران از شرکت آنها به شدت ناراحت می‫شدند و اجازه نمی‫دادند که آنها نزدیک شوند و حتی بازی را به پایان می‫بردند. من از ناراحتی دختران چنین برداشت می‫کردم که شاید‫ بخاطری که پسران در بازی‫های دیگر شرکت نمی‫کنند و فقط در غلغلک‫بازی می‫خواهند شرکت کنند آنها ناراحت می‫شوند.

من همیشه با دختران زیادی دوستی تنگاتنگ داشتم. در سال‫های بعد و در سنین بلوغ هر کدام از آنها که یکی یکی ازدواج می‫کردند یا از خانواده‫های مذهبی بودند دیگر پنهان می‫شدند، دوری گرفتن هر کدام از آنها برای من غیر قابل تحمل بود.

* * *

‫در زمان بچگی بچه‫ها مرا به نام‫های حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدا می‫زدند. کلمه «ایزک» izak در ذهن اکثر افغانها یک کلمه بی‫اندازه مسخره و مضحک و همچنان منفور و بی‫رغبت است. این کلمه را بچه‫ها به منظور سرگرمی، شوخی و مسخره کردن به دیگری خطاب می‫کنند و بزرگان به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، ‫رذل کردن، مسخره کردن و به منظور سرگرمی نیز به دیگران خطاب می‫کنند. ‫کلمه ‫«ایزک» در زبان عامیانه افغانی در اصل معنی خنثی را می‫دهد، یعنی کسی که نه زن باشد و نه مرد. و در عین حال این کلمه را به چند معنی دیگر نیز بکار می‫برند، از قبیل زن و مرد نازا، پسر دخترنما، دختر پسرنما، آدم ابتر و دمبریده و به معنی بی‫غیرت و بی‫عرضه نیز بکار می‫برند. اما در هر صورت کلمه ایزک و تمام مترادف‫های آن از قبیل ابتر، دمبریده، بی‫غیرت وغیره در فرهنگ افغانستان توهین‫آمیز و فحش‫آمیز دانسته می‫شوند. ‫

من هر وقت که در محافل می‫رقصیدم، تمام مردم کوچک و بزرگ به من می‫خندیدند و می‫گفتند «وای! ای عیناً دختر واری رقص می‫کنه!» (‫وای! این عیناً مثل دختر می‫رقصد!) من از خنده آنها غمگین می‫شدم، در یک گوشه‫ای می‫نشستم و دیگر نمی‫رقصیدم. مردم که به حرف زدن، حرکات و عادت‫هایم می‫خندیدند و حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدایم می‫زدند، من بی‫اندازه رنج می‫بردم، روز بروز روحیه ام ضعیف می‫شد و اعتماد به نفسم را از دست می‫دادم. آهسته آهسته کاملاً به یک آدم کم جرأت و گوشه‫نشین تبدیل شدم. ‫بعضی‫ها در مورد من تبصره می‫کردند و نظریات مختلف می‫دادند. بعضی‫ها می‫گفتند «ایزک است.» بعضی‫ها می‫گفتند «نه ایزک نیست، سسول است.» و بعضی‫ها می‫گفتند «نه ایزک است و نه سسول، اول در شکم مادرش قرار بوده که دختر به دنیا بیاید، اما خدا بعداً تصمیمش را عوض کرده و این را به پسر تبدیل کرده است، ‫خدا بعداً لازم دانسته است که این پسر به دنیا بیاید.»

* * *

‫زمانی که سال هشتم مکتبم بود، مزدک، ‫شوهر خواهرم سی سالش بود. مزدک از رشته راه و کانال سازی از دانشسرای پولی تکنیک کابل به درجه ماستر (فوق لسانس) فارغ التحصیل شده بود. یک روزی در خانه نشسته بودم داشتم حرف می‫زدم، مزدک با نفرت و عصبانیت شدید به من نگاه کرد و با لحن تندی گفت «حمید تو دیگه طفل نیستی که نازک نازک مثل دخترکا گپ می‫زنی، تو دیگه مثل مرد باید گپ بزنی...» از طرز نگاه نفرت بار و لحن تند سخنش بی‫اندازه غمگین شدم. خلاصه اینکه در هر طرف روز بروز روحیه ام ‫ضعیف می‫شد و جرأت و اعتماد به نفسم را از دست می‫دادم.

نادانی‫های ‫زمانه داشت ‫بیداد می‫کرد، ‫زمانه هرگز با من سازگار نبود و بالاخره ‫بیداد زمان مرا بر آن داشت تا من خودم را با زمانه بسازم تا از نادانی‫ها و درد سر‫ها در امان بمانم. برای رسیدن به آرامش، ‫البته نه بصورت غریضی، بلکه بصورت شرطی سرانجام در صدد تغییرپذیری شدم. به منظور تغییرپذیری همواره ترجیح می‫دادم که اولاً حرف نزنم و اگر حرف می‫زدم به خودم فشار می‫آوردم که از ته‫ی گلو و با صدای کلفت حرف بزنم تا کسی ادایم را در ‫نیاورد. در عادتها و حرکاتم سعی می‫کردم که خودم را جسور و نترس جلوه بدهم تا کسی به من دختر و ایزک نگوید. در نتیجه‫ی مدتها نقش بازی کردن و تحمیل نقش‫بازی بر خودم، بتدریج یاد گرفتم که خودم را نقش بسازم، اما در پشت نقش اصل آن هرگز شکل نمی‫گیرد و بالاخره تمام نقش‫ها نقشی بر آب است. البته مشکلات طولانی مدت روزگار و انجام دادن کارهای سخت فیزیکی نیز باعث شد که به یک نقش کوره دیده تبدیل شدم. ‫از نظر اقتصادی ‫بسی روزگار بدی داشتیم. در زمان حکومت حفیظ‫الله امین، ‫در سال ۱۳۵۸ خورشیدی که من پنج ساله بودم، پدرم به جرم مخالفت با رژیم توسط دولت دستگیر شد و سپس به قتل رسید. پدرم در گذشته افسر ‫نظامی دولت بود و بعد از به قتل رساندنش، ‫بر عکس دیگر افسران دولت که کشته می‫شدند یا به مرگ طبیعی خود می‫مردند، دولت حقوق بازنشستگی او را بطور کامل برای ما نداد. دولت افغانستان در آن زمان بعد از مرگ افسرانش حقوق آنها را بطور کامل و علاوه بر آن یک کالابرگی که حاوی اجناس زیادی بود به بازماندگان آنها می‫داد. اما بعد از به قتل رساندن پدرم، فقط نیمی از حقوق یک اجیر دولت را برای ما می‫داد، که امتیاز آنرا هم مادرم با هزار اصرار از دولت گرفت. با آن پول قسمت کمی از زندگی بخور و نمیر ما هم تعمین نمی‫شد. مادرم ‫در دهکده کار پرورش زنبور عسل را می‫کرد و لنگ لنگان خرج لباس و غذامان را در می‫آورد. من هم از روزی که دست چپ و راستم را شناختم، شروع به کار‫های شاقه و فیزیکی کردم. هر روز بعد از تعطیلی مدرسه با فرغون دستی تک‫چرخ، کار حمالی را می‫کردم. ‫

علاوه بر آن نقش بازی‫هایی که سعی می‫کردم با صدای کلفت حرف بزنم و در رفتار و حرکاتم خودم را نترس و جسور جلوه می‫دادم، انجام دادن کار‫های سخت و مشکلات طولانی مدت روزگار نیز باعث شد که زودتر ظاهر و عادت‫های تقریباً پسرانه را به خود گرفتم. ‫با وجودی که بعد‫ها در ظاهر درست شدم و کسی به حرف زدن و حرکاتم ایرادی نمی‫گرفت، اما باز هم مثل گذشته در باطن احساس مرد بودن را نداشتم. اگر کسی به من می‫گفت که تو مرد هستی یا می‫گفت در آینده زن می‫گیری و بچه‫دار می‫شوی، من احساس ناراحتی می‫کردم، به مثل اینکه کسی به یک دختر به جدیت بگوید که تو در آینده زن می‫گیری و پدر می‫شوی.

 

بخش سه

‫احساسات جنسی

پیش از گفتن در مورد احساسات جنسی، اولاً به شما دوست عزیز که می‫خواهید در مورد من بدانید درود و خوش‫آمد می‫گویم. ممکن است که بعضی‫ها نسبت به بر خوردن به این موضوع احساس تنفر بکنند و نخواهند که در مورد من چیزی بدانند. علت اینکه چرا ممکن است احساس تنفر بکنند، بعضی‫ها هستند که ویژگی‫های خودشان را دوست دارند، اما با ویژگی‫های به غیر از مثل خود در جنگ هستند. آنانی که خفیفاً فطرت تبعیض‫گری دارند، نمی‫خواهند که در مورد کسانی به غیر از مثل خود چیزی بدانند؛ اما آنانی که شدیداً فطرت تبعیض‫گری دارند، دست به خشونت می‫زنند. من در اینجا خاطرات خودم را نوشته ام، با هیچ کسی در جنگ نیستم و در تبعیض‫گری هیچ کسی را مقصر نمی‫دانم؛ چون ما همه جزء طبیعت هستیم و این طبیعت است که خشن و وحشی است و با گوناگونی‫های خودش همیشه در جنگ است. احساسات جنسی من احساسات متفاوت است و به عزیزانی که با این موضوع حساسیت دارند از همین جا می‫گویم خدا حافظ! 


سال هشتم مدرسه ام بود، هم‫صنفانم و دیگر پسران هم‫سن و سالم را می‫دیدم که از علاقه‫مندی ایشان به دختران ‫می‫گفتند، اما من هیچ انگیزه‫ای نسبت به دختران نداشتم. من خیال می‫کردم که شاید تا چند ماه دیگر من هم مثل پسران به دختران علاقه بگیرم. تا چند ماه دیگر متوجه شدم که بر عکس دیگر پسران که به دختران علاقه‫مند بودند، من به مردان سن بالا علاقه گرفتم. البته از مدتها قبل بعضی از مردان سن بالا به نظرم جذاب می‫رسیدند؛ اما در گذشته فقط یک جذابیت بصری در چشم من داشتند، نه اینکه جذابیت جنسی. در این دوره من از نظر جنسی به مردان سن بالا گرایش پیدا کردم و مخصوصاً به آنانیکه حد اقل ده سال از خودم بزرگ بودند. مردان سن بالا با هیکل درشت و بدن پر مو بیشتر به نظرم جذاب می‫رسیدند. ‫هر وقت که گرمابه عمومی می‫رفتم یا در منطقه غوربند، شهرستان زادگاهم کنار رودخانه برای شنا می‫رفتم مردان سن بالا را می‫دیدم که شورت شان خیس شده و آلت شان مشخص می‫شد من به آلت آنها خیره می‫شدم. و مخصوصاً بعضی از آنها که شورت شان را نیز در می‫آوردند و مستقیماً آلت شان را می‫دیدم قلبم به تپش می‫افتاد و سر تا پا می‫لرزیدم.

‫در اول خیال می‫کردم که شاید این یک تمایل موقتی و برگشت پذیر باشد و در آینده دیگر به مردان علاقه‫مند نمانم؛ و بر عکس به زنان علاقه بگیرم. سعی می‫کردم که خودم را کمک کنم تا زودتر گرایشم از مرد به زن تغییر کند. به این منظور سعی می‫کردم که خودم را به دختران نزدیک کنم تا به آنها علاقه بگیرم؛ اما با این کار احساس حماقت می‫کردم؛ چون من هیچ انگیزه‫ای نسبت به آنها نداشتم و خودم را جزئی از آنها احساس می‫کردم. اگر می‫خواستم که به مردان هیچ توجهی نکنم تا دیگر این انگیزه از فکرم پاک شود، بصورت غیر ارادی انگار به مثل آهنربا یک جاذبه‫ای مرا به طرف آنها می‫کشاند، چشمانم از دیدن آنها لذت می‫برد و احساس نیازمندی می‫کردم که با آنها بیامیزم. ‫زمانی که به سالهای دهم و یازدهم مکتب رسیدم، گرایشم به مردان سن بالا شدیداً افزایش یافت و هر طرف که می‫رفتم به آلت مردان سن بالا خیره می‫شدم. در خواب اگر رویا می‫دیدم همیشه رویای مرد را می‫دیدم. در خواب می‫دیدم که یک مرد با من آمیزش جنسی دارد؛ اما هیچ وقت خواب زن را ندیدم. در خواب خودم را به مثل یک زن می‫دیدم که یک مرد از پیش رو با من عمل جنسی را انجام می‫دهد و در همان حالت ارضاء می‫شدم. وقتی که بیدار می‫شدم می‫دیدم که نه مردی در آنجا هست و نه خودم زن هستم.

در بیداری هم گهگاهی احساس زن بودن را داشته ام. گاهی شبها که به بستر می‫روم در بیداری احساس می‫کنم که سینه‫های نرم و بزرگ دارم که آرام آرام درد می‫کند و بی‫قراری درونی دارد. در این حالت فقط به دستان یک مرد احساس نیازمندی می‫کنم که سینه‫هایم را در میان انگشتان و کف دستش فشار بدهد تا درد آن فرو بنشیند. از ناراحتی و بی‫قراری رو به زمین می‫چرخم و سینه ام را به توشک فشار می‫دهم تا دیگر آن سینه‫های دردناک خیالی را احساس نکنم. به تدریج سینه‫های خیالی را فراموش کرده اما شانه‫هایم را خمیده و لطیف و کمرم را نازک و ظریف احساس می‫کنم که آرام آرام درد می‫کند. باز هم به دستان یک مرد احساس نیازمندی می‫کنم که شانه‫ها و کمرم را فشار بدهد تا احساس آرامش بکنم. در بی‫قراری از ناچاری بالا و پایین می‫چرخم، اما دیگر بی‫قراری به اوج می‫رسد. در اوج بی‫قراری دقیقاً در عوض بیضه‫ها در آن قسمت یک فرورفتگی‫ای را احساس می‫کنم که به اثر فشار ورم جدار محیط تنگ شده است. باز هم به یک مرد احساس نیازمندی می‫کنم که آلتش را به آن فرو کند تا بی‫قراریم برطرف گردد. در این حالت بیضه ام را که با دستم فشار می‫دهم پوست بیرون بیضه ام عیناً جدار داخلی همان فرورفتگی خیالی است که در خودم احساس می‫کنم.

‫زمانی که در کنار یک مرد قرار می‫گیرم باز هم عین همان احساسات زنانگی را دارم.  یک مرد که مرا بغل می‫گیرد و لبانم را می‫مکد به زودی احساسات درونی‫ام درجه بدرجه تغییر می‫کند. بعد از اندکی در تماس بودن سینه‫های خیالی را احساس می‫کنم که آرام آرام به درد می‫آید. دستش را روی سینه ام قرار می‫دهم تا سینه ام را فشار بدهد. به سینه اصلی خودم مشغول می‫شود، اما دستش به آن سینه‫های خیالی‫ای که من در خودم احساس می‫کنم نمی‫رود. می‫خواهم بدانم که آن سینه‫هایی که درد آن مرا رنج می‫دهد در کجا‫ست تا دستش را روی آنها قرار بدهم. در خودم تمرکز می‫کنم تا آنها را دریابم. بعد از کمی تمرکز با خودم قبول می‫کنم که آن سینه‫های بزرگ در زیر قفس سینه ام... اما بعد از تمرکز بیشتر می‫گویم نه در داخل قلبم... و بالاخره می‫گویم نه آن سینه‫ها در جسم من نه بلکه در روح من است. مرد به سینه‫های اصلی خودم مشغول شده است. با مشغولیت او دلم شوق می‫دهد؛ به مثل اینکه از کار‫هایی که یک بچه می‫کند دل والدینش شوق می‫دهد. مشغولیت او مرا به اوج احساسات جنسی می‫رساند. در اوج احساسات جنسی در عوض بیضه‫ها در آن قسمت فرورفتگی‫ای را احساس می‫کنم که به اثر فشار ورم جدار محیط تنگ شده است. می‫خواهم که مرد آلتش را به آن فرو کند. اول خودم کمی با آلتش بازی می‫کنم. می‫بینم از من توقع دارد که پشتم را بسویش بچرخانم. اول به چشمان او نگاه می‫کنم و بعد به ‫پایین تنه خودم، و متوجه می‫شوم که آن طوری که من خودم را احساس می‫کنم نیستم و در عوض فرورفتگی ‫در آنجا برآمدگی وجود دارد. از خودم نومید می‫شوم، اما مرد که می‫خواهد از پشت با من عمل جنسی را انجام بدهد دوباره به خودم امیدوار می‫شوم؛ چون حالا ارضأ شدن او از هر چیز دیگری برای من مهمتر است. مرد که از پشت با من عمل جنسی را انجام می‫دهد برای من لذت بخش است. من لذت می‫برم که مرد عمل جنسی را با من انجام بدهد و آلتش را در بدنم حس کنم. و مخصوصاً اگر همزمان با دستش بیضه ام را آهسته آهسته فشار و مالش بدهد من لذت کامل را احساس می‫کنم؛ زیرا من پوست بیضه ام را جدار داخلی محبل رویایی‫ام احساس می‫کنم. و اگر همزمان هم آلت مرد را در بدنم حس کنم و هم توسط همان مرد به جدار داخلی محبل رویایی‫ام یعنی به پوست بیضه ام فشار وارد شود دیگر تمام خواسته‫های من بر آورده می‫شود. ‫حتی بعضی وقت‫ها احساساتم آنقدر شدید می‫شود که دلم می‫خواهد مرد آلتش را روی بیضه ام فشار بدهد و آنرا به داخل ببرد.

‫متأسفانه از دید جامعه افغانستان عمل جنسی بین دو ‫فرد همجنس یک عمل ناپسند و غیر انسانی دانسته می‫شود و در صورت دستگیری هر دو طرف را به مرگ محکوم می‫کنند.

در سال دوازدهم مدرسه ام نیازمندی و گرایش جنسیم به مردان سن بالا شدیداً افزایش یافت و به یک امر اجتناب ناپذیر تبدیل شد. در این حال طرز نگاه عاشقانه ام باعث می‫شد که بعضی از آنها بصورت غیر مستقیم به من پیشنهاد سکس می‫دادند، اما متأسفانه که با وجود نیاز شدیدی که من به آنها احساس می‫کردم به علت فرهنگ نادانی در افغانستان، نمی‫توانستم به پیشنهاد آنها پاسخ مثبت بدهم. به خود می‫گفتم ‫چقدر سخت می‫گذرد که من برای آنها آب می‫شوم و آنها هم به من مایل هستند، اما من نمی‫توانم آنها را بپذیرم تا راحتم کنند. در آتشی که می‫سوختم ناگزیر بودم که بسوزم و بسازم، اما بالاخره سوختن و ساختن هم حدی دارد.

* * *

‫زمانی که از مکتب فارغ شدم برای چند روزی رفتم اسلام‫آباد خانه خواهرم. خواهرم یک روزی از خانه در دامنه کوه سبزی گردشگاهی را به من نشان دادند که شاید دو - سه کیلومتری از خانه فاصله داشت. من تنهایی و با پای پیاده رفتم به گردشگاه. وقتی که به گردشگاه رسیدم، دیدم که چند تا مردان آهسته آهسته قدم زنان از روبرویم گذشتند. در میان آنها چشمم به یک مرد هیکلی و جذابی افتاد که شاید ۳۴ - ۳۵ سالش بود. من هنگام عبور از روبرو به او خیره شدم و زمانی که یکدیگر را پشت سر گذاشتیم من کمی سرم را چرخاندم تا بیشتر نگاهش کنم. در حالیکه من به او خیره شدم او نیز متوجه من بود و او نیز سرش را بسوی من چرخاند. من دیگر نگاهش نکردم و آهسته آهسته در امتداد پیاده‫رو به راه خودم ادامه دادم. در امتداد پیاده‫رو داشتم قدم می‫زدم متوجه شدم که همان مرد با لبخند به سویم می‫آید. سلام داد و بسیار عادی احوالم را پرسید، بگونه‫ای که انگار از قبل مرا می‫شناخت. یک نفر در آنجا با کمره عکاسی  (دوربین) کار می‫کرد و از مردم عکس می‫گرفت. من می‫خواستم که در آن گردشگاه عکس یادگاری بگیرم. از آن مرد پرسیدم «آن عکاس از یک عکس چقدر پول می‫گیرد؟»

او به حرفم توجه نکرد و طوری وانمود کرد که انگار حرفم را متوجه نشده است. من با تأکید چند بار گفتم عکس، تصویر، پکچر... و خلاصه هرچه که گفتم و به عکاس اشاره کردم، او باز هم به حرفم توجهی نکرد و فقط حرف خودش را می‫زد.‫ من کمی اردو می‫دانستم و او کمی پشتو می‫دانست ‫و هر دوی مان نیمه اردو و نیمه پشتو با یکدیگر شروع کردیم به حرف زدن. دم غروب بود و هوا رو به تاریکی. با من آهسته آهسته قدم زنان مرا با خودش برد به یک گوشه خلوت. در لبه صفه‫ای به مثل صندلی کنار هم نشستیم. از من پرسید «پدرت چی کار می‫کند؟»

- «پدرم مرده است.»

به سرم دست کشید، دهنش را به صورتم گذاشت و صورتم را همزمان با بوسیدن کمی مکید. من خیال کردم که از دلسوزی این کار را کرد.

باز پرسید «پدرت که مرده است، پس خرج تان چی می‫شود؟»

- «روزگار بد است و زندگی سخت می‫گذرد.»

درحالیکه دستش روی شانه ام بود، دوباره دهنش را به صورتم گذاشت و این بار همزمان با بوسیدن صورتم را عمیق‫تر و طولانی‫تر مکید. ‫درحالیکه من از کارش لذت بردم با خود گفتم چه دلسوزی عجیبی! این طوری می‫بوسد! کاش هر کس مثل این دلسوز باشد! ‫من که به او نگاه کردم و خودم را با او مقایسه کردم اصلاً انتظار نداشتم که او به من علاقه‫ای داشته باشد. زیرا من یک دهاتی افغانی بودم اما او یک پاکستانی و آنهم اهل اسلام‫آباد! و با آن جذابیتی که من در او می‫دیدم! خلاصه از هر نظری من و او زمین تا آسمان با یکدیگر فرق داشتیم. و من اصلاً انتظاری نداشتم که او بخواهد یا بتواند که از بدن من لذت ببرد. ‫چند تا سؤال دیگر را نیز از من پرسید و بعد از پاسخ هر سؤال که دیگر هیچ دلسوزی‫ای هم در کار نبود، سریع یک بوسه عجیب و غریب می‫کرد و صورت ‫و لبانم را می‫مکید. من دیگر مطمئن شدم که او منظوری دارد. بالاخره دیگر فرصت حرف زدن را هم برایم نداد، تا می‫خواستم حرف بزنم او لب و دهنم را شروع می‫کرد به مکیدن، از شور و شوق قلبم به تپش افتاده بود و سر تا پا می‫لرزیدم. او ‫به من گفت «می‫خواهی عکس بگیری؟»

من تعجب کردم که از اول حرفم را متوجه شده است، اما آن موقع هیچ چیزی نگفت!

- «بلی می‫خواهم عکس بگیرم.»

«چند تا عکس می‫خواهی بگیری، یک تا یا دو  تا؟»

در حالیکه من نمی‫دانستم سریعتر چه جوابی بدهم  و داشتم فکر می‫کردم که چه جوابی بدهم، او با شوق به چشمانم نگاه می‫کرد. بالاخره گفتم «یا یک تا یا دو  تا.»

‫تا گفتم یا یک تا یا دو  تا، او باز هم به لبانم چسبید.

گفت «بیا برویم با من که من عکست را بگیرم.»

‫‫مرا با خودش برد و در زندگی اولین سکسم را با همین مرد پاکستانی تجربه کردم.

دوباره به افغانستان برگشتم و مدتها در طبیعت جنسی خودم محروم بودم و از محرومیت جنسی و نداشتن دسترسی به خواست جنسی خودم همیشه رنج می‫بردم.

 

‫‫بخش چهار

‫جهنم جنسی

جهنم جنسی یعنی تعصبات جنسی در افغانستان.

در افغانستان عمل جنسی حتی بین یک مرد و یک زن هم فقط در صورت ازدواج ‫و در چارچوب قانون دین ‫و سنن اجتماعی امکان پذیر است و بس. و در صورت خارج از این محدوده به مثل عمل جنسی بین دو فرد همجنس جرم دانسته می‫شود و در صورت دستگیری در بعضی موارد مجازات مرگ دارد. ازدواج طبق قانون دین و سنن اجتماعی صورت می‫گیرد. در ازدواج سنتی فقط والدین و مخصوصاً پدران صلاحیت انتخاب همسر فرزندان شان را داردند و خود آنها نمی‫توانند که همسر شان را انتخاب کنند. در این رسم ازدواج علاقه‫مند بودن طرفین به یکدیگر مهم نیست و مجبور هستند که تا آخر عمر با همدیگر بمانند. دختران و پسران مجرد و زنان و مردان بیوه تا روز ازدواج در زندگی هیچگاه عمل جنسی را تجربه نمی‫کنند. میانگین سن ازدواج در مناطق و اقوام مختلف افغانستان فرق می‫کند. در ولایت پروان میانگین سن ازدواج دختران تقریباً ۲۰ و پسران ۲۵ می‫باشد. این را همه می‫دانند که نداشتن دسترسی به نیاز جنسی در سنین بلوغ طاقت‫فرسا‫ است. من بعضی از پسران را می‫دیدم که از ناچاری به گزینه‫های ‫دیگر روی می‫آوردند. بعضی از آنها را می‫دیدم که در ‫روستا‫ها سراغ حیوانات می‫رفتند، اما در شهر‫ها اکثراً به استمنا روی می‫آوردند.  من از احساس جنسی پسران چیزی نمی‫دانم، اما این را می‫دانم که زندگی برای دختران مجرد و زنان بیوه در افغانستان بی‫اندازه رنج‫آور است. من بعضی از دختران خانه مانده را می‫دیدم که تا سنین بالای ۲۵ و حتی ۳۰ هنوز مجرد مانده بودند و چهره‫های خشکیده و محروم آنها داد می‫زد که به مثل درخت تشنه می‫ماندند. من آنها را درک می‫کردم و به خود می‫گفتم که اینها هم حال بدتر از مرا دارند، اما به زبان نمی‫آوردم. چهره‫های دختران خانه مانده و زنان بیوه خشکیده و پژمرده به نظر می‫رسید، درحالیکه زنان شوهردار و صاحب خانه حتی اگر از نظر اقتصادی روزگار خوبی هم نداشتند از آنها شادابتر و بشاشتر به نظر می‫رسیدند.

* * *

‫ زمانی که سیزده - چهارده سالم بود در دهکده چند تا پسران همسن و سال ‫خودم را می‫دیدم که با حیوانات عمل جنسی را انجام می‫دادند. من فکر می‫کردم که شاید آنها از این عمل هیچ لذتی نمی‫برند و فقط به خاطر بچگی و بی‫عقلی و یا از حماقت این کار را می‫کنند. من اصلاً فکر نمی‫کردم که شاید بزرگتر‫ها هم این عمل را با حیوانات انجام بدهند.

یک روزی خانه مادرخانم دایی‫ام که دو طبقه بود در طبقه بالایی آن نشسته بودیم. مادرخانم دایی‫ام از پنجره به بیرون بسوی باغ نگاه کرد و دید که دو نفر در آنجا بودند، دفعتاً کله اش را از پنجره بیرون کرد و شروع کرد به داد زدن. آن دو نفری که در آنجا بودند سریع فرار کردند و خودشان را پشت درختان پنهان کردند. مادرخانم دایی‫ام گفت «هر دوی شما را شناختم، خیال نکنید که شما گریختید من شما را ندیدم، یکی تان بچه فلان کس هستید و یکی تان بچه فلان کس. شما خواهید دید که من با شما چه کاری خواهم کرد، شما گوساله مرا می‫کنید!»

مادرم ازش پرسید «چرا چه کاری کرده اند؟»

«گوساله را گذاشته ام داخل باغ که بچرد، بچه فلان کس و بچه فلان کس آمده اند که بکنندش، من به چشم خودم دیدم که داشتند می‫کردندش.»

‫آن دو نفری که آمده بودند سراغ گوساله، حدود ۲۰ - ۲۱ سال سن شان بود و من هم آنها را می‫شناختم.

* * *

در افغانستان بعضی‫ها در مورد موضوعات جنسی بی‫اندازه متعصب هستند.

سال هشتم مکتبم بود. نوروزخان از مردم دهکده مان که سوادش در حد دیپلم بود دختری داشت که در سن نه سالگی بالغ شد و عادت پریود را شروع کرد. نوروزخان که از بالغ شدن دخترش در سن نه سالگی خبر شد این موضوع را مایه شرمساری خودش دانست، بی‫اندازه عصبانی شد و با دخترش شروع کرد به بدرفتاری. به همین خاطر یک مدتی هر روز با دخترش بدرفتاری می‫کرد و او را کتک می‫زد. یک روزی در محوطه خانه دایی‫ام با خواهرم و زن دایی‫ام نشسته بودم، خانه نوروزخان در روبرو فقط سه متر از خانه دایی‫ام فاصله داشت. از آنجا ناگهان صدای جیغ و داد و فریاد دختر نوروزخان به گوش رسید، سپس صدای تیراندازی و سپس صدای جیغ و گریه زن نوروزخان که داخل اطاق نشسته بود به گوش رسید. رفتیم خانه آنها تا ببینیم که چه اتفاقی افتاده است. نوروزخان که به نام ملانوروز معروف بود دیدم که با قد کوتاه، چشمان سبز روشن، ریش و سبیل ‫‫قهوه‫ای و  کمی زرد طلایی، بر سرش کلاه پکول و به دستش تفنگ از طویله بسوی اطاق‫های مسکونی می‫آید. به زودی دخترش نیز که مثل کبک‫ راه می‫رفت، دیدم که با چشمان اشکبار و گریه زار زار از طویله بیرون شد و دنبال او بسوی اطاق‫های مسکونی آمد. زن ملانوروز که دید دخترش را چیزی نشده است خوشحال شد و سر ملانوروز شروع کرد به داد زدن. اما ملانوروز که بی‫اندازه عصبانی بود حرف حالیش نبود. ‫ زنش گفت «هر روز این بچه بدبخت را کتک می‫زند که چرا زود بالغ شده است.»

 دختر که پدرش را نوروزخان صدا می‫زد، گفت «نوروزخان از یخه ام گرفت، مرا کشیده برد به داخل طویله و در آنجا تیراندازی کرد.»

‫‫شاید که ملانوروز در اول قصد کشتنش را داشته بود، اما در وقت شلیک کردن از خشم اولیش کاسته و به خودش شلیک نکرد. ما دوباره به خانه دایی‫ام برگشتیم. زن دایی‫ام نیز بی‫اندازه عصبانی بود و می‫گفت «این دختر را نباید زنده بگذارند.»

خواهرم در جوابش گفت «چرا نباید زنده بگذارند؟ تو هم یک روزی بالغ شده بودی و شروع کردی به پریود شدن، پس ترا هم نباید که زنده می‫گذاشتند.»

زن دایی‫ام گفت «من در سن پانزده و شانزده سالگی پریود شدم، نه که در سن نه سالگی!!»

* * *

سال دهم مدرسه ام بود، دختری از مردم دهکده مان که در این زمان ۲۵ - ۲۶ سال دارد در حالیکه نه ازداج کرده است و نه نامزد شده است حامله می‫شود. حاملگی اش به نه ماه می‫رسد، اما هنوز خانوداه شان از حاملگی اش چیزی نمی‫دانند. مدتی است که زن همسایه به حاملگی اش شک کرده است. بالاخره یک روزی زن همسایه به مادر دختر می‫گوید «دخترت حامله شده است، حواست باشد که یک فکری به حالش بکنی که باعث رسوایی و آبروریزی تان نشود. اگر به زودی فکری به حالش نکنی در همین روز‫ها کاری دست تان خواهد داد.»

حرف زن همسایه به مادر دختر بر می‫خورد و هرچه که حرف فحش‫آمیز و طعنه امیز از دهنش بر می‫آید به زن همسایه می‫گوید. زن همسایه نیز عصبانی می‫شود و در جوابش می‫گوید «من برای اینکه خواستم آبروی شما را بخرم این حرف را به خودت گفتم تا زودتر فکری به حال دخترت بکنی که کس دیگری از موضوع خبر نشود. خیلی وقت شده است که من حاملگی دخترت را می‫دانستم، اما در این مورد به هیچ کس دیگر چیزی نگفتم و فقط به خودت گفتم تا به فکر آبرویت باشی. اما تو که اینقدر یک زن پست و بی‫شرف هستی که مرا اینقدر ‫طعنه کاری و فحش کاری کردی، حالا ببین که من چطوری رسوایت می‫کنم. اینکه من کی هستم و تو کی هستی می‫گذاریم پیش داور. شمشیرزن و کوسده‫زن را داور مشخص می‫کند...»

زن همسایه می‫رود یک قابله را می‫آورد تا ببیند که دختر حامله است یا خیر. قابله که می‫آید دختر را می‫بیند، می‫گوید «دختر حامله است، ماه و روز ولادتش رسیده است و ممکن است که در همین یکی دو روز بچه اش به دنیا بیاید.»

از دختر می‫پرسند که از کدام مرد حامله شده است. دختر اسم مردی که از آن حامله شده است را می‫گوید. مادر دختر زنی است ستیزه‫جو و پرخاشگر و به فکر انتقام جویی از مردی می‫شود که دخترش از او حامله شده است. به این منظور مادر دختر توسط یک کس دیگری یک مهمانی مخصوص بزرگسالان را ترتیب می‫دهد و تمام بزرگان خانواده آن مرد را به مهمانی دعوت می‫کند. همه می‫روند به مهمانی و خواهر او در خانه تنها می‫ماند. در این فرصت مادر دختری که حامله شده است با پسرش، دختر دیگرش و عروسش چهار نفری می‫روند به خانه آنها و به خواهر او تجاوز می‫کنند. لباس‫هایش را به زور از تنش در می‫آورند، سه تا زن سفت محکمش می‫گیرند و پسر به او تجاوز می‫کند. در آخر سر مادر دختری که حامله شده است یک تا چوب را با خودش برده است، آنرا فرو می‫کند به محبل دختر و دختر از آن ناحیه زخم بر می‫دارد. دو - سه روزی می‫گذرد. دختری که حامله شده است بچه اش به دنیا می‫آید. پیش از اینکه بچه به دنیا بیاید مادر دختر وحشیانه منتظر است که بچه به دنیا بیاید که بکشدش. دختر بی‫اندازه التماس و گریه می‫کند که بچه اش را نکشد، اما او به بچه نوزاد رحم نمی‫کند و او را می‫کشد.

در افغانستان قانون است که اگر یک مرد و یک دختر مجرد یا زن بیوه با یکدیگر مقاربت کنند عمل آنها جرم دانسته می‫شود و مجازاتش همین است که باید با یکدیگر ازدواج کنند. در عین حال مرد یک دختر دیگر از خانواده خودش باید به خانواده آنها پس بدهد. اما اگر یک مرد و یک زنی که متاهل باشد با یکدیگر مقاربت کنند، هر دوی آنها به مرگ محکوم می‫شوند. اینجا دختر از مردی که حامله شده است باید با یکدیگر ازدواج کنند و در مقابل آن مرد یک دختر دیگر از خانواده خودش به خانواده آنها پس بدهد. از این رو قرار می‫شود که قانون به اجرا گذاشته شود. قرار بر این می‫شود دختری که حامله شده بود با مردی که از آن حامله شده بود با یکدیگر ازدواج کنند و برادر دختر که به خواهر او تجاوز کرده است با یکدیگر ازدواج کنند. برادر دختری که حامله شده بود یک پسری است کم‫هوش و بی‫انگیزه و دختر راضی نیست که با او ازدواج کند، اما برادر بزرگترش که با هوش‫تر و فعال‫تر است دختر راضی است که با او اوداج کند. دختر هر قدر که خودش را به زمین و آسمان زد که من نمی‫خواهم با این پسر بی‫انگیزه ازدواج کنم، کسی به حرفش اهمیت نمی‫دهد و آن بیچاره را جبراً به همان پسر کم‫هوش و بی‫انگیزه نکاح می‫کنند.

 ‫در افغانستان اگر یک مرد با یک دختر مقاربت کند، خانواده دختر می‫توانند شاکی شوند و یک دختر دیگر از خانواده آنها پس بگیرند. در این صورت اختیار اینکه دختر پس گرفته شده را به چه کسی نکاح کنند بدست خود آنها‫ست. ممکن است که بخواهند به یک مرد بزرگسال نکاحش کنند یا به یک بچه نابالغ، به یک مرد باسواد یا بیسواد، سالم یا معتاد، پشتکاردار و فعال یا تنبل و بی‫کاره، خلاصه به هر کسی که خودشان بخواهند نکاحش می‫کنند. و بر عکس اگر خانواده دختر شاکی شوند که یک دختر دیگر پس بگیرند، در این صورت اینکه آنها چه دختری را پس بدهند اختیار بدست خود آنها‫ست.  ممکن است که یک دختر بزرگسال پس بدهند یا نابالغ، باسواد یا بی‫سواد، فعال یا تنیل و خلاصه هر طوری که باشد ممکن است که بدهند و در صورتی که طرف مقابل شاکی شده باشند، مجبور هستند که هر طور دختری که باشد بگیرند و به یک نفر از خانواده شان نکاحش کنند.

من یک دختر دایی داشتم که بیماری عقب ماندگی داشت که از نظر ذهنی بعد از سن چهار سالگی دیگر رشد نکرد. البته دختری باهوشی بود اما در حد یک بچه چهار ساله. برادرش بعضی وقت به شوخی می‫گفت «من می‫دانم که این خواهرم را هیچ کسی نمی‫گیرد، من با یک دختر دوست می‫شوم، فریبش می‫دهم و کارش را تمام می‫کنم، وقتی که خانواده شان از من شاکی شدند من در عوض همین خواهرم را برایشان پس می‫دهم.»

* * *

یازده - دوازده سالم بود ‫و در کابل همسایه‫ای داشتیم، پسر همسایه دختری را نامبد (بی‫عفت) کرده بود ‫و خانواده دختر شاکی شده بودند. لذا همسایه مان دختر نامبد شده را به پسر خودشان نکاح کرده و در عوض دختر ۲۴ - ۲۵ ساله  شان را به خانواده آنها پس داده بودند. آنها دختر ۲۴ - ۲۵ ساله را به یک پسر نه ساله که کوچکترین برادر دختر نامبد شده بود نکاح کرده بودند. دختر نامبد شده دو - سه تا برادر بزرگ و مجرد هم داشت، اما آنها دختر ۲۴ - ۲۵ ساله را به کوچکترین آنها که نه ساله بود نکاح کرده بودند. همسایه مان از آنها گله‫مند بودند و می‫گفتند که چرا دختر مان را به پسران بزرگ تان که بالغ هستند نکاح نمی‫کنید و به پسر نه ساله نکاح کرده اید. آنها می‫گفتند همین طوری است که هست، شما چه راضی هستید و چه نیستند حالا همین طوری شده است که.

پسر نه ساله از من کوچکتر بود و بخاطری که داماد همسایه مان شده بود با آنها رفت و آمد می‫کرد. بعضی وقت که خانه همسایه مان می‫آمد، زن همسایه او را به مادرم، مادربزرگم و خاله ام نشان می‫داد و می‫گفت «ببینید کار مسخره آنها را، دختر مان را به این بچه نکاح کرده اند.» هر وقت که داماد با زنش می‫آمد خانه همسایه با بچه‫های دیگر بازی می‫کرد و من عمداً می‫رفتم با او بازی می‫کردم تا از نزدیک ببینم چی شکلی است و چه فرقی با بچه‫های دیگر دارد که زن گرفته است. من وقتی که از نزدیک او را می‫دیدم دلم برایش می‫سوخت و با خود می‫گفتم این بیچاره بدبخت از این سن بچگی که از من هم کوچکتر است زندار شده است.

نوشته شده توسط حمید نیلوفر در |  لینک ثابت  

پنجشنبه 27 فروردین1388

بخش پنج

‫جهنم زنان

جهنم زنان یعنی شرایط زنان در افغانستان. موضوع اصلی مورد بحث در اینجا سرگذشت خودم و شرایط همجنسگرایان در افغانستان می‫باشد. اما برای اینکه بتوانم موضوع اصلی را بهتر به تصویر بکشم و ادعای خودم ‫در مورد شرایط همجنسگرایان در افغانستان را ثابت کنم، لازم دانستم که ابتداء شرایط زنان را توضیح دهم و سپس با در نظر داشت اهمیت، کثرت و محبوبیت در تمام عرصه‫های جامعه افغانی و جامعه جهانی شرایط همجنسگرایان را با شرایط زنان مقایسه کنم تا مردم ببینند که در افغانستان چقدر وحشت است و حدس بزنند که همجنسگریان در آنجا چه می‫کشند و چه بر سر شان می‫گذرد.

فاجعه زن در افغانستان بسا عمیق‫تر از آن است که مردم دنیا در مورد آن فکر می‫کنند. فقط به گفتن هم نمی‫شود که درد زنان افغان را حس کرد و یا به درک دیگران رساند؛ چون آدم درد را فقط در بدن خودش حس می‫کند و بس. اگر زن را در افغانستان با اسیر جنگی مقایسه کنیم شرایط زن بدتر از اسیر جنگی اگر نباشد بهتر هم نخواهد بود. من نمی‫دانم که حکایت تراجدی‫های زنان افغان را از کدام یکی از بدبختی‫های آنها شروع کنم. اما از اینکه در قالب خاطرات نویسی به موضوعات پرداخته ام ترجیح دادم که به ترتیب زمانی انواع فجایع گوناگون را با مثال چشمدید‫های خودم به تصویر بکشم.

 

حرمت انسانی زن

‫در افغانستان در بیشتر از هفتاد درصد خانواده‫ها زنان بخاطر سوءِ تفاهمات جزئی و موضوعات کوچک مادی بی‫رحمانه کتک می‫خورند.

‫یازده - دوازده سالم بود و آغاز فصل بهار بود. در خانه خاله و دایی‫هایم می‫نشستیم. ‫در خانه‫ای که می‫نشستیم دو تا اطاقش را هم به یک مستأجر تاشقرغانی کرایه داده بودند. آغاز فصل بهار و فصل نهال کاری بود، چند تا نهال‫های درخت را از دهکده آورده بودیم و داخل حیاط خانه کاشته بودیم. یک روزی متوجه شدم که دو - سه تا از آن نهال‫ها از جا کنده شده و جای آنها خالیست.  بعد دیدم که نهال‫ها شکسته، ساقه و ریشه آنها جدا - جدا دم در خانه همسایه تاشقرغانی افتاده است. از دیدن شکسته آنها غمگین شدم؛ چون دوباره امکان کاشتن آنها وجود نداشت. نام دختر همسایه بس‫بانو بود .  مستانه، خواهر کوچکم به من گفت «نهال‫ها را پدر بس‫بانو کنده است.»

من دلم آتش گرفت که چرا نهال‫ها را کنده است و چرا شکانده است.

- «چرا کند و چرا شکاند؟»

‫«بس‫بانو را با آنها زد.»

- «چرا بس‫بانو را زد؟»

«‫نمی‫دانم که چرا زد. یک طوری زد که هر قدر جیغ می‫زد و گریه می‫کرد، باز هم می‫زد و رهایش نمی‫کرد.»

‫البته ما هم در خانه از بزرگان کتک زیاد می‫خوردیم، اما به مجردی که گریه را سر می‫دادیم آنها از کتک زدن دست بر می‫داشتند و دیگر نمی‫زدند. این برای ما بی‫اندازه وحشتناک بود که در حالیکه آدم از دست کسی کتک بخورد و حتی گریه را هم سر بدهد، او باز هم از زدن دست بر ندارد.

من در جواب به مستانه گفتم «جهنم که زد! چرا با درختان ما زد؟»

«نمی دانم که چرا.»

- «‫چرا از شاخه درختان بزرگ نکند که درختان کوچک را از ریشه کند؟»

‫«نمی دانم که چرا.»

‫دو سه روز بعد بس‫بانو، دختر همسایه را دیدم و ازش پرسیدم «پدرت درختان ما را از اینجا کند و ترا با آنها زد؟»

«بلی؛ آنقدر زد که تمام بدنم کبود کبود شده است.»

- «چرا درختان ما را از ریشه کند؟»

«کاش درختان را نکاشته بودید، ‫اگر نکاشته بودید مرا اینقدر نمی‫زد.»

- «چرا درختان ما را از ریشه کند؟»

«وای حمید! باورت نمی‫شود که تمام بدنم کبود شده است؟ تمام بدنم الان درد می‫کند.»

- «چرا زد؟»

«پدرم خانه نبود یک سینی از دست مادرم به زمین افتاد و شکست، وقتی که پدرم آمد و دید که سینی شکسته است، پرسید سینی چرا شکسته، مادرم ‫در جوابش گفت سینی از دست بس‫بانو افتاد و شکست، بعد پدرم آمد درختان شما را کند و با آنها مرا آنچنان زد که تمام کمر و پاهایم کبود کبود شده است.»

- «پس تو چرا نگفتی که سینی از دست من نیفتاده از دست خودش افتاد؟»

«اگر می‫گفتم خودش را می‫زد.»

- «وای! مادرت را هم کتک می‫زند؟»

«پس چه! خیال کرده‫ای که نمی‫زند! تا حالا چند بار مادرم را آنچنان کتک زده است که حتی نمی‫توانست از جا برخیزد. به همین خاطر دیگر هر گناهی که باشد من قبول می‫کنم که مرا بزند، اما مادرم را نزند. این دومین بار است که من بخاطر گناه مادرم این طوری کتک خوردم.»

وقتی که گفت مادرم را هم کتک می‫زند، من تعجب کردم که یک زنی که  ۳۵ - ۴۰ سال سنش باشد هنوز هم کتک بخورد. البته بعد‫ها که در دل سنت و فرهنگ افغانستان روز بروز بزرگ شدم دیگر کتک خوردن زنان برایم کاملاً عادی شد. در مورد کتک خوردن زنان در افغانستان چندین مورد خاطرات وحشتناک‫تر از این هم به یاد دارم، اما از اینکه عقده نهال‫ها تا حالا در دلم مانده بود ‫این خاطره را با همین جزئیاتش خواستم که تعریف کنم. ‫زن همسایه همیشه بخاطر مسایل جزئی از قبیل آشپزی و کیفیت غدا، کار‫های خانه وغیره ترس داشت که مبادا امروز شوهرش خانه بیاید و او را کتک بزند و بعضی وقت‫ها کتک هم می‫خورد. مادرم، مادربزرگم و خاله ام همیشه بخاطر او غصه می‫خوردند و برایش تأسف می‫کردند.

 

قانون طلاق

در افغانستان مرد می‫تواند که بدون هیچ دلیل و علتی زنش را طلاق بدهد، حتی اگر زن هیچ گناهی هم نداشته باشد. اما زن به هیچ عنوانی نمی‫تواند که از شوهرش طلاق بگیرد، حتی اگر شوهرش هرگونه ‫‫‫‫‫سوءِ استفاده‫ای هم  از وی بکند.

‫سیزده - چهارده سالم بود. از مردم دهکده مان مردی به نام پویا زنی داشت به نام نرگس. پویا و نرگس شش - هفت سالی شده بود که با یکدیگر ازدواج کرده بودند و صاحب دو فرزند بودند. هر دوی آنها از زندگی با یکدیگر راضی بودند و هیچ سوءِ تفاهمی بین آنها وجود نداشت. تنها آنچه که بین آنها را به هم می‫زد مداخله گری خواهران پویا بود، که نمی‫خواستند نرگس در آرامش زندگی کند. از اینکه اکثر زنان افغان بی‫سواد و خانه نشین هستند و هیچ سرگرمی‫ای ندارند، برای اینکه خودشان را سرگرم کنند اکثراً به جان یکدیگر می‫افتند و مادرشوهران و خواهرشوهران با عروسان از ضرر رساندن به یکدیگر لذت می‫برند. خواهران پویا دایماً می‫کوشیدند که نرگس را از چشم پویا بیاندازند. با بهانه‫های گوناگون هر روز یک نزاعی را راه می‫انداختند تا نرگس را مورد سرزنش قرار بدهند. چندین بار به نرگس تهمت دزدی بستند. به پویا می‫گفتند که نرگس از خانه هر چیزی را می‫دزدد و به خواهر و برادرانش می‫دهد. اما شاید که ادعای آنها هیچگاه صحت نداشته بود. حتی بعضاً خود آنها لوازم را از خانه بیرون می‫انداختند یا به گدا‫ها و مردمان دیگر بخشش می‫کردند، تا لوازم را از خانه ناپدید کنند و دستاویزی بسازند که به نرگس تهمت دزدی ببندند. خود آنها پول را از جیب پویا می‫دزدیدند تا پویا فکر کند که نرگس پولش را دزدیده است. به پویا می‫گفتند که نرگس دزد است، هیچ دلبستگی‫ای به تو ندارد و هیچگاه برایت زن نخواهد شد؛ پس بهتر است که طلاقش را بدهی تا بیشتر از این زندگیت را داغان نکند. با این همه حال پویا هنوز نرگس را دوست داشت و هر دوی آنها از زندگی با یکدیگر راضی بودند. خواهران پویا دایماً تلاش می‫کردند کاری کنند که پویا نرگس را طلاق بدهد و از تنگ‫نظری و فتنه‫گری هیچگاه خسته نمی‫شدند، زیرا آنها در زندگی دیگر هدف و سرگرمی‫ای نداشتند و با همین فتنه‫گری برای خودشان هدف و سرگرمی ساخته بودند. بالاخره یک روزی پویا پول زیادی را که تمام دارایی اش را تشکیل می‫دهد در خانه می‫گذارد. خواهرانش برای اینکه به زنش تهمت دزدی ببندند، تمام پول را بر می‫دارند و نرگس را به دزدی متهم می‫کنند. پویا روی آن پول حساب باز کرده بود، می‫خواست که با آن پول کسب و کاسبی‫ای راه بیاندازد و زندگیش را بچرخاند. بناءً از گم شدن آن غمگین می‫شود. اما نمی‫داند که دزد آن کیست، آیا دزد زنش است یا خواهرانش؟ موضوع گم شدن پول در خانواده آنها به منازعه و بگو مگو تبدیل می‫شود. خواهران پویا هر روز به او می‫گویند که چرا زودتر طلاق نرگس را ندادی؟ اگر زودتر طلاقش را می‫دادی پولت گم نمی‫شد. هنوز هم اگر می‫خواهی که در آینده صاحب خانه و زندگی شوی زودتر طلاقش را بده تا بیشتر از این زندگیت را و داغان نکند. اما زنش در جواب می‫گوید که پول من و شوهرم فرقی ندارد، من پول خودم را چرا باید بدزدم؟ جر و بحث بر سر اینکه دزد پول کی است تا سه - چهار ماه دوام می‫کند. خواهران پویا می‫خواهند ثابت کنند که دزد پول به غیر از نرگس هیچ کس دیگری نیست و شروع می‫کنند به تحقیق تا دزد را با مدرک شناسایی کنند. بالاخره یک زن بجارسیده (زن روحانی) را در شهر پُلِخمری پیدا می‫کنند. از دهکده تا شهر پلخمری با مینی بوس پنج ساعت راه است. زن بجارسیده با ‫طلسم و دعا روح دزد را پیش خودش حاضر می‫کند تا دزد دزدیش را اعتراف کند. وقتی که روح دزد را حاضر می‫کند، فقط خودش می‫تواند که آنرا ببیند و بچه‫های زیر هفت سال، اما بزرگتر‫ها نمی‫توانند که آنرا ببینند. زن بجارسیده به مردم گفته است که بزرگتر‫ها قادر به دیدن روح نیستند، فقط بچه‫های هفت سال و زیر هفت سال می‫توانند که آنرا ببینند و بس. روح دزد را طوری به بچه هفت ساله نشان می‫دهد که روی ناخنش یک ماده‫ای را می‫ریزد که ناخنش به آیینه تبدیل می‫شود و بچه هفت ساله می‫تواند که روح دزد را در آیینه ناخنش ببیند و از ‫ آن بپرسد که آیا تو دزد هستی و آیا پول فلان کس را تو دزدیده ای؟ روح دزد با زبان حرف نمی‫زند، اما با تکان دادن سر تأیید می‫کند که بلی من دزد هستم و پول فلان کس را من دزدیده ام. زن بجارسیده به خواهران پویا گفته است که یک بچه هفت ساله را با خود بی‫آورید تا من روح دزد را برایش نشان بدهم. مردم افغانستان می‫گویند «حرف راست را از بچه‫ها بپرسید.» از اینکه بچه‫ها دروغ نمی‫گویند مردم حرف بچه‫ها را باور می‫کنند. خواهران پویا موضوع زن بجارسیده را به پویا تعریف می‫کنند که آن زن روح دزد را حاضر می‫کند و به بچه‫های هفت ساله نشان می‫دهد اما بزرگتر‫ها قادر به دیدن آن نیستند. پویا قبول می‫کند که با یک بچه هفت ساله پیش زن بجارسیده برود تا ببیند که بچه هفت ساله روح کرا می‫بیند. خواهر بزرگ پویا یک بچه هفت ساله دارد و به پویا می‫گوید که او را با خود ببرند تا ببینند که کی پول را دزدیده است. موضوع نشان دادن روح ، برای مردم یک حرف عجیبی است و کسان زیادی دوست د‫ارند که این نمایش را از نزدیک به چشم خود ببینند که زن بجارسیده چطوری روح دزد را به بچه هفت ساله نشان می‫دهد. قرار می‫شود که پویا و دو - سه تا خواهرانش با چند نفر دیگر از آن جمله مادربزرگ خودم حاضر می‫شوند که بروند پلخمری و این نمایش را به چشم خود ببینند. همه شان سوار مینی بوس می‫شوند و می‫روند پلخمری، اما نرگس را با خود می‫برند. وقتی که پیش زن بجارسیده می‫روند، او داخل اطاقی نشسته است که مثل غرفه تکت فروشی (دکه بلیط فروشی) می‫ماند و یک پنجره کوچکی دارد. زن بجارسیده کنار پنجره نشسته است، بچه هفت ساله را به داخل می‫خواهد کنار خودش می‫نشاند، دیگران بیرون ایستاده اند، او از داخل نمایش را شروع می‫کند که روح دزد را حاضر کند و به بچه هفت ساله نشان بدهد. دیگران از بیرون پنجره زن بجارسیده و بچه هفت ساله را می‫بینند که کنار هم نشسته اند. زن بجارسیده کنار پنجره نشسته است، پنجره طرف راستش قرار د‫ارد و بچه هفت ساله را طرف چپش می‫نشاند تا بچه هفت ساله هر چیزی را که می‫بیند به دیگران تعریف کند. پشت سرش پرده‫ای زده شده که از وسط باز می‫شود، آنسوی پرده فضای اطاق ادامه دارد و در آنجا زن دیگری نشسته است تا در وقت نمایش نقش خودش را بازی کند. کسانی که بیرون پنجره ایستاده اند نه پرده را می‫بینند و نه زن پشت پرده را و فقط زن بجارسیده و بچه هفت ساله را می‫بینند و بس. زن بجارسیده روی ناخن شصت بچه هفت ساله ماده‫ای را می‫ریزد که ناخنش را به آیینه تبدیل می‫کند. بعید نیست که ماده‫ای را هم نریخته است و شاید ناخن مصنوعی‫ای که آیینه دارد را روی ناخنش قرار داده است. اما دیگران از بیرون نمی بینند که ناخنش را به آیینه تبدیل کرده است. سپس ناخنش را پیش چشمش نزدیک می‫کند ازش می‫پرسد «در ناخنت کرا می‫بینی؟»

او دقیق به ناخنش نگاه می‫کند و می‫گوید «هیچ کسی را نمی‫بینم.»

ناخنش را کمی می‫چرخاند و می‫پرسد «حالا چه، کسی را می‫بینی یا نه؟»

دیگران بیرون پنجره ایستاده اند نگاه می‫کنند. بچه هفت ساله باز هم دقیق به ناخنش نگاه می‫کند و می‫گوید «بلی حالا می‫بینم.»

«کرا می‫بینی؟»

دقیق نگاه می‫کند تا تشخیص بدهد که کرا می‫بیند و در جواب می‫گوید «خودم را می‫بینم.»

ناخنش را کمی می‫چرخاند و می‫پرسد «حالا کرا می‫بینی؟»

می‫بیند پرده‫ای که در پشت سر قرار دارد از وسط باز شده و زنی را در آنجا می‫بیند که طرفش نگاه می‫کند. در سن هفت سالگی عقلش به اندازه‫ای رسیده است که می‫داند که هر نقشی را که در آیینه ناخنش می‫بیند اصل آن در پشت سرش قرار دارد. می‫خواهد به پشت سرش نگاه کند تا مشخصاً بگوید که کرا می‫بینم. زن بجارسیده اجازه نمی‫دهد که به پشت سرش نگاه کند و می‫پرسد «در ناخنت بگو کرا می‫بینی؟»

در این فرصت زنی که پشت سر ایستاده است فوراً پرده را می‫بندد و خودش را پشت پرده پنهان می‫کند. بچه هفت ساله به پشت سرش نگاه می‫کند می‫بیند که هیچ کسی در آنجا نیست و فقط پرده را می‫بیند و بس. زن بجارسیده دوباره ناخنش را پیش چشمش نزدیک می‫کند و می‫گوید «فقط به ناخنت نگاه کن و بس. الان بگو کرا می‫بینی؟»

بچه هفت ساله بعد از کمی دقت می‫گوید «پرده را می‫بینم.»

«دقیق نگاه کن کسی را نمی‫بینی؟»

پرده دوباره از هم دور می‫شود و زنی که در آنجا هست از میان پرده ظاهر می‫شود.

«یک زن را می‫بینم.»

«آیا آن زن را می‫شناسی یا نه؟»

«بگذار دقیق نگاه کنم که می‫شناسمش یا نه.»

در دلش وسوسه دارد و می‫خواهد که به پشت سرش به خود او نگاه کند و بگوید که کرا می‫بینم، اما زن بجارسیده اجازه نمی‫دهد که به پشت سرش نگاه کند.

«بگو کرا می‫بینی؟»

«یک زن را می‫بینم.»

«آن زن کیست؟»

«من نمی‫شناسمش.»

در حالیکه پویا و خواهرانش در آنسوی پنجره منتظر‫اند تا بچه هفت ساله آن زن را تشخیص بدهد، یکی از خواهرانش از بچه هفت ساله می‫پرسد «زنی را که می‫بینی چه رنگ لباسی پوشیده است؟»

«لباسی فلان رنگ پوشیده است.»

«هی! نرگس هم یک لباس از فلان رنگ دارد.»

دوباره می‫پرسد «چادر (روسری) سرش هست یا نه؟»

«بلی هست.»

«چه رنگ چادری؟»

«فلان رنگ.»

«هی! نرگس هم یک چادر از فلان رنگ دارد.»

به این صورت بالاخره بچه هفت ساله را وادار می‫کنند که بگوید بلی من دقیقاً خود نرگس را می‫بینم.

زن بجارسیده می‫گوید «ازش بپرس که آیا پول پویا را تو دزدیده‫ای.»

بچه هفت ساله به ناخنش نگاه می‫کند و می‫پرسد «آیا پول پویا را تو دزدیده ای؟»

زن پشت سری حرف نمی‫زند اما با تکان دادن سر تأیید می‫کند که بلی من دزدیده ام.

بچه هفت ساله بعد از اینکه کمی انتظار می‫کشد تا او جواب بدهد، با اشاره سر به به دیگران می‫گوید «حرف نمی‫زند سرش را این طوری تکان می‫دهد.»

خواهران پویا می‫گویند «این دزد بی‫شرف از خجالتی حرف نمی‫زند و با اشاره می‫گوید که بلی من دزدیده ام.»

خواهرانش به پویا می‫گویند «ببین ما می‫دانستیم که دزدی کار همین بی‫شرف بود، اما تو باور نکردی، حالا به چشم خودت دیدی ثابت شد که دزدی کار همین بی‫شرف بوده است؟»

پویا از اینکه معجزه را به چشم خودش دیده است چیزی نمی‫گوید و قبول می‫کند که دزدی کار زنش بوده است. همه کسانی که پلخمری رفته اند دوباره بر می‫گردند به دهکده، پویا فوراً زنش را طلاق می‫دهد و از خانه بیرونش می‫کند.

حالا ۲۰ - ۲۱ سال از این موضوع گذشته است، اما مثل دیروز یادم می‫آید که مادربزرگم از دهکده آمد کابل و موضوع پلخمری رفتنش و زن بجارسیده را به دیگران تعریف می‫کرد. مادربزرگم می‫گفت «بچه به ناخنش نگاه می‫کرد اول گفت هیچ کسی را نمی‫بینم، بعد گفت خودم را می‫بینم، بعد گفت یک زن را می‫بینم...»

وقتی که مادربزرگم این داستان را تعریف می‫کرد، من این معجزه را باور می‫کردم و از شگفتی مو‫های سرم راست می‫شد. من آن زمان ۱۳ - ۱۴ سال سنم بود و آدم خوش باوری بودم. در افغانستان کسان زیادی هم هستند که حتی تا سنین ۴۰ و ۵۰ سالگی هنوز هم خوش باور هستند.

چند سالی از این موضوع گذشت، بچه هفت ساله دیگر بزرگ شده بود و روبروی مادرش به ما تعریف می‫کرد «پیش زنی که رفته بودیم یک ماده‫ای را روی ناخنم ریخت و ناخنم را به آیینه تبدیل کرد، من خوب می‫دانستم که چی کار می‫کرد اما نمی‫دانستم چی بگویم. پشت سرم پرده بود یک زن پشت پرده ایستاده بود، وقتی که از من می‫پرسید کرا می‫بینی، او پرده را باز می‫کرد و خودش را در ناخنم به من نشان می‫داد. وقتی که من می‫خواستم به پشت سرم نگاه کنم، زنی که کنارم نشسته بود اجازه نمی‫داد که به پشت سرم نگاه کنم و می‫گفت فقط به ناخنت نگاه کن و بس و بگو کرا می‫بینی.»

مادرش را سرزنش می‫کرد و می‫گفت «من نمی‫خواستم که اسم نرگس را بیاورم، اما من که بچه بودم تو اسم او را به دهنم گذاشتی که من بگویم نرگس را می‫بینم.»

مادرش می‫گفت «نه دروغ چرا می‫گویی؟ خودت خوب دیدی که نرگس بود حالا این تهمت را به من می‫بندی که من اسم او را به دهنت گذاشتم.»

بچه هفت ساله که بزرگ شده بود در این مورد از طرز حرف زدنش مشخص بود که بخاطر حرفی که آن وقت زده بود و باعث جدایی پویا و نرگس شده بود عذاب وجدان داشت و از به یاد آوردن این موضوع همیشه رنج می‫برد.‫

 

سهم زن در میراث

به رغم اینکه زن در دین اسلام به اندازه نصف سهم مرد در میراث شریک دانسته می‫شود، در سنت افغانستان زن هیچ سهمی از میراث نمی‫برد. حتی زنانی که پدران ثروتمند دارند، بعد از ازدواج زندگی آنها فقط به زندگی شوهران شان تعلق دارد و بس. یعنی زنی که پدر ثروتمند و شوهر فقیر داشته باشد، خودش نیز فقیر می‫ماند و هیچ سهمی از میراث پدر نمی‫برد. سهمی را که دین اسلام از میراث برای زن در نظر گرفته است زنان در اکثر مناطق افغانستان تا حالا به آن حق نرسیده اند. در افغانستان اگر زن بخواهد که طبق قانون اسلام دعوای میراث کند این موضوع از نظر سنت مردمی مایه شرمساری و لکه بدنامی دانسته می‫شود.

* * *

شانزده - هفده سالم بود. ‫در دهکده ما هنوز هیچ زنی سهمی از میراث پدر نبرده بود. مادربزرگم یک خواهر و دو برادر داشت که خواهرش مرده بود و برادرانش زنده بودند. از پدر آنها باغ و زمین‫های زیادی به جا مانده بود. برادرانش باغ و زمین‫ها را بین خود تقسیم کرده بودند و به غیر از در اختیار داشتن باغ و زمین‫های پدری از خود نیز درآمد شخصی زیاد داشتند. اما مادربزرگم زنی بود فقیر که نه از میراث پدر چیزی در اختیار داشت و نه از خود درآمد شخصی‫ای داشت. برادرانش زمین‫ها را به دهاقین سپرده بودند و خودشان مشغول کار‫های آزاد بودند. هر وقت که محصولات زمین‫ها را از دهاقین جمع آوری می‫کردند، حریصانه به خود می‫گرفتند و هیچ یادی از خواهر‫ نمی‫کردند. یک روز مادربزرگم گفت «در دین اسلام من هم در میراث پدر حق دارم، پس من چرا حق خودم را نگیرم.»

از اینکه در دهکده حزب اسلامی گلبدین حکمتیار مسلط بود، مادربزرگم خیلی امیدوار بود که حزب اسلامی بر طبق قانون اسلام از حق او طرفداری خواهد کرد. مادربزرگم بعد از اینکه تصمیمش را گرفت که حق میراثش را از برادرانش بگیرد یک روز برادرانش را نزد خودش خواست و به آنها گفت «خدا را شکر که زندگی شما بد نیست، شما تمام میراث پدر را در اختیار دارید و به آن احتیاجی هم ندارید، من هم در این میراث شریک هستم، من طبق قانون اسلام به اندازه نصف سهم شما در میراث پدر سهم دارم و می‫خواهم که حق خودم را بگیرم، اگر خدای نکرده شما زندگی بدی داشته بودید، من هیچ چیزی از شما نمی‫خواستم، اما حالا که شما احتیاجی به آن ندارید، من می‫خواهم که حق خودم را بگیرم.»

برادرانش با شندیدن این حرف تکان خوردند، از خود واکنش تند نشان دادند و گفتند «موضوع دین اسلام و موضوع سنت افغانستان از یکدیگر جدا‫ست،  در هیچ یک از دهکده‫های اطراف ما تا حالا هیچ زنی دعوای میراث نکرده است، درست است که ما به میراث پدر احتیاجی نداریم، اما اگر تو به نام میراث قسمتی از زمین را از ما بگیری، این موضوع برای ما لکه بدنامی و مایه شرمساری خواهد بود، ما به هیچ عنوان راضی نیستیم که قسمتی از زمین را برای تو واگذار کنیم، اگر تو به نام میراث پدر سهمی برای خودت جدا کنی، ما دیگر نمی‫توانیم که به چشم مردم نگاه کنیم، در آنصورت برای ما بهتر خواهد بود که بمیریم تا این که نام بد را قبول کنیم.»

مادربزرگم گفت «حزب اسلامی بر منطقه حاکم است، اگر من به مقامات حزب اسلامی مراجعه کنم، آنها سهم مرا جدا خواهند کرد.»

برادرانش دیگر چیزی نگفتند و با اخم و خشم از خانه بیرون شدند. این حق خواستن نبود، بلکه اعلان دشمنی بود. از همان روز به بعد هیچ یکی از اعضای خانواده‫های آنها با خانواده‫های ما حرف نزدند. اما تنها رابطه‫ای که هنوز بین ما و آنها باقی ماند، دو تا دختران آنها بودند، که یکی از آنها با دایی‫ام ازدواج کرده بود و دیگرش با برادرم نامزد شده بود. آنها خواستند که این دو رابطه را هم قطع کنند. یک دختر شان که با برادرم نامزد بود، نامزدی او را باطل اعلان کردند و گفتند که دختر ما به کسی نامزد نشده است. دختر دیگر‫ شان که با دایی‫ام ازدواج کرده بود و دو تا بچه هم داشت، آنها خواستار طلاقش شدند. در مورد اینکه خواستار طلاقش شدند، یک اخطاریه تند به دایی‫ام فرستادند و در اخطاریه نوشته بودند «...تا عاقبت کار به آدم کشی نرسیده است فوراً طلاق دختر مان را بدهید...»

برادرم که از موضوع باطل اعلان شدن نامزدیش خبر شد، یک روز با تفنگ می‫رود خانه پدرزنش و به پدرزنش می‫گوید «من کاری به برادری و خواهری شما ندارم که شما با یکدیگر خوب هستید یا بد، بازیچه هم نیستم که یک روز به مردم اعلان کنی که دخترت را به من داده‫ای و یک روز اعلان کنی که دوباره پشیمان شدی و مرا مسخره مردم کنی، اگر این فکر در کله ات باشد بدان که به مرگ تمام خانواده تان خواهد ‫انجامید.»

پدرزنش که تفنگ را در دستش می‫بیند، خون در رگش خشک می‫شود و می‫گوید «نه من در آنوقت از خشم این حرف را زدم، اما واقعاً همچو نیتی را ندارم، واقعاً که حق با تو‫ست،  از روزی که من اعلان کردم که دخترم را به تو داده ام، دخترم دیگر ناموست شده است و ناموس در فرهنگ افغانستان از هر چیزی مهمتر است.»

به این صورت آنها ترسیدند که با ما اعلان دشمنی بکنند. این دو رابطه خویشاوندی باعث شد که رابطه ما با آنها کاملاً قطع نشد، اما اکثر اعضای خانواده‫های ما و آنها با یکدیگر حرف نزدند.

یکی از خاله‫هایم خواست که مثل گذشته با دایی‫هایش صمیمی بماند و کاری در روابط آنها با مادرش نداشته باشد. یک بار خانه دایی‫هایش رفت و خیلی دیر آنجا نشست، اما آنها برایش نه چای آوردند و نه غذا. خاله ام گفت «من که بخاطر خوردن نمی‫روم، فقط دوست دارم که با آنها بنشینم و صمیمانه صحبت کنیم.» بار دوم که رفت خانه آنها نشست، آنها چادریش (برقع) را با قیچی حسابی پاره کردند. بار سوم که رفت، آنها با قیچی کفش‫هایش را حسابی پاره کردند و بار سوم برایش آخرین درس عبرتی شد که دیگر حسرت رفتن به خانه دایی‫هایش برای همیشه در دلش باقی ماند.

مادربزرگم در زمان حاکمیت حزب اسلامی بخاطر گرفتن سهمش از میراث پدر بر طبق قانون اسلام به مقامات بلندپایه حزب اسلامی مراجعه کرد. اما برادرانش با دادن رشوه آنها را از تطبیق قانون اسلامی منصرف کردند. سه - چهار سالی گذشت، حزب اسلامی در نتیجه یک درگیری کوچک در منطقه سرنگون شد و نیرو‫های جمیعت اسلامی برهان‫الدین ربانی جای آنرا اشغال کردند. در این زمان نیرو‫های جمعیت اسلامی کابل پایتخت افغانستان و قدرت دولتی را نیز در اختیار داشتند. مادر بزرگم در زمان حاکمیت جمعیت اسلامی نیز بخاطر گرفتن میراث به والی (استاندار) پروان مراجعه کرد. والی پروان به مسؤلین مربوط دستور داد که سهمش را برایش جدا کنند. اما زمانی که قرار شد مسؤلین سهمش را جدا کنند، برادرانش مسؤلین را به مهمانی دعوت کردند و با دادن رشوه آنها را نیز از اجرائی وظیفه شان منصرف کردند. سه - چهار سال دیگر نیز گذشت و نیرو‫های جمعیت اسلامی نیز در نتیجه درگیری با طالبان سرنگون شدند و گروه طالبان جای آنها را اشغال کرد. مادربزرگم در زمان حاکمیت طالبان نیز به خاطر گرفتن میراث به مقامات طالبان مراجعه کرد. مقامات طالبان به مسؤلین مربوط دستور دادند که سهمش را جدا کنند. اما زمانی که قرار شد سهمش را جدا کنند، باز هم برادرانش مسؤلین را به مهمانی دعوت کردند و با دادن رشوه آنها را از اجرائی وظیفه شان منصرف کردند.

 برادرانش می‫گفتند که ما تا حالا دو برابر قیمت این زمین را رشوه داده ایم و ده برابر آنرا هم خواهیم داد، اما ترا نخواهیم گذاشت که به آرزویت برسی.

بسیاری از مردان و زنان دیگر در منطقه که زمین زیاد از پدر برای آنها مانده بود، منتظر نتیجه دعوای مادربزرگم بودند. در هر بار که مادر بزرگم دعوا را از سر می‫گرفت، مردان زمین دار دچار دغدغه و دلشوره می‫شدند، که اگر او در این دعوا برنده شود، مبادا که خواهران آنها نیز دعوای میراث بکنند. من مردان زیادی را دیدم که با عصبانیت می‫گفتند «اگر او سهمش را جدا کند بی‫اندازه کار زشتی کرده است، او را دیده زنان دیگر نیز تحریک می‫شوند و سهم خودشان را جدا می‫کنند، به این صورت این رسم در دهکده عمومی می‫شود و مردمان دیگر مناطق می‫گویند که این مردم چقدر بی‫غیرت هستند که حتی زن از پیش آنها حق می‫گیرد.» از طرف دیگر زنان زیادی را دیدم که بی‫صبرانه منتظر برنده شدن مادربزرگم بودند تا دیوار دفاعی حرص مردان در هم شکند و آنها بدون دغدغه و دردسر حق خودشان را بخواهند. ‫اما متأسفانه که این آرزو چیزی بیش از خواب و خیال نبود! زنان ستمدیده افغان این آرزو را فقط به گور خواهند برد. آنگونه که من سرعت رشد فکری اکثر افغان‫ها را دیده ام، زمین‫های افغانستان از زاد و ولد و افزایش بیش از حد جمعیت منفجر خواهد شد، اما زنان به آرزوی شکستن دیوار دفاعی حرص مردان نخواهند ‫رسید.

* * *

در فوق آنچه که در مورد سهم زن از میراث گفته شد، فقط در مورد ولایت پروان و بخش‫های کوچک افغانستان مطابقت دارد. اما در مورد اکثر ولایات و بخش‫های بزرگ افغانستان حقیقت تکان دهنده‫تر از آن است. در پروان اگر دختر سهمی از میراث پدر نمی‫برد، حد اقل خودش هم به فروش نمی‫رسد. در پروان پدر عروس تحت هر عنوانی اگر از داماد پول بگیرد، به نام مرد دختر فروش معروف می‫شود و این نام بد و حرف طعنه امیز نه تنها برای خودش، بلکه حتی بعد از مرگش برای فرزندانش نیز به ثبت خواهد رسید. با این وجود بعضی‫ها به نام جهیزیه از داماد پول می‫گیرند، فقط قسمت کمی از آن پول را برای دختر جهیزیه می‫گیرند و بقیه اش را در جیب خود می‫گذارند. در این صورت اگر داماد رودربایستی را کنار بگذارد و به رویش حساب باز کند، دیگر این مرد به نام دختر فروش نه، بلکه به نام یک آدم دزد شناخته می‫شود. پروان در نیمه شرقی مرکز افغانستان و در شمال کابل موقعیت دارد. در اکثر نقاط افغانستان، از شمال‫وجنوب و شرق‫وغرب دختر نه تنها اینکه سهمی از میراث پدر نمی‫برد، بلکه خودش هم یا رسماً و یا تحت عناوین مختلف در بدل پول به فروش می‫رسد. ‫در بسیاری از مناطق دختر به نام طویانه (شیربها) به فروش می‫رسد، که در این صورت رسماً نام فروش را روی آن نمی‫گذارند. اما در بسیاری از مناطق دیگر رسماً فروخته می‫شود و نام فروش هم روی آن گذاشته می‫شود. مناطقی هم وجود دارد که دختر پیش از سن بلوغ و حتی در اولین روز‫های تولدش پیش فروش می‫شود. دخترانی که پیش فروش می‫شوند تا سنین کمی بالاتر در خانه پدر می‫مانند و به مجردی که کمی قد بکشند که در چشم به نظر آیند دیگر راهی خانه صاحب می‫شوند. در این فرهنگ که دختر به فروش می‫رسد دیگر رسم طلاق هم وجود ندارد. اگر زن نافرمانی‫ای بکند ممکن است که کشته شود، اما ممکن نیست که طلاق داده شود. اگر زن در خانواده شوهر کوچکترین نافرمانی‫ای کند یا کاری کند که باعث رنجش خانواده شوهرش شود، ممکن است که مورد کتک خوردن قرار بگیرد. من الان فکر می‫کنم که همان زن همسایه تاشقرغانی ما که همیشه شوهرش او را کتک می‫زد، شاید که پدرش او را فروخته بود. البته این یک زن خوشبختی بوده است، زیرا تنها با شوهرش زندگی می‫کرد. آن عده از زنان فروخته شده که با تمام خانواده شوهر زندگی می‫کنند، در صورت هرگونه ‫‫‫‫‫سوءِ تفاهمی ممکن است که هر یکی از اعضای خانواده شوهر آنها را کتک بزنند. در مناطقی که از مراکز اصلی فرهنگ دختر فروشی به شمار می‫روند معمولاً خانواده‫های خیلی بزرگ زندگی می‫کنند. در آن مناطق رسم زندگی تنهایی فقط یک زن و شوهر اصلاً وجود ندارد. به علت زاد و ولد زیاد معمولاً هر کس چندین برادر دارد و اگر چندین خواهری هم وجود دارد به علت اینکه به فروش می‫رسند خواهران اصلاً به حساب نمی‫آیند. خواهران بعد از به فروش رسیدن به مثل دود می‫مانند که انگار در هوا منحل می‫شوند و دیگر هیچ اثری از آنها باقی نمی‫ماند. برادران متعدد در چارچوب یک خانواده واحد وحدت شان را تا آخر عمر حفظ می‫کنند. تمام برادران وحدت شان را در خانواده واحد تا زمانی حفظ می‫کنند که تمام آنها صاحب نوه‫ها می‫شوند و حتی بعد از مرگ آنان پسران آنها که به یکدیگر پسر عمو‫ها می‫شوند، وحدت شان را در چارچوب یک خانواده واحد همچنان حفظ می‫کنند. زن همسایه ما که از یک شوهر آنقدر کتک می‫خورد، پس وای بر حال زنی که به این گونه یک خانواده بزرگ به فروش برسد! برادران و پسر عمو‫ها بطور خستگی ناپذیر وحدت شان را در خانواده واحد حفظ می‫کنند و زاد و ولد هم که ماشاالله حرف ندارد. پس آدم اگر خودش را در این گونه خانواده تصور کند، بر سرش چه می‫گذرد؟ من شنیده ام که در افغانستان حتی خانواده‫ای وجود دارد که چهارصد نفر در آن زندگی می‫کنند. اما خانواده‫های چهل و پنجا نفری که برای هیچ کس قابل تعجب نیست. در اینجا هدف اصلی مرد از زن گرفتن نه تشکیل خانواده است و نه نیاز جنسی، بلکه هدف اصلی در اینجا گسترش خانواده می‫باشد و افز ایش نیروی کار تازه نفس برای پیشبرد کار‫های فیزیکی. زن از روزی که به خانه شوهر می‫رود یک عروس نه، بلکه یک نیروی کار تازه نفس به شمار می‫آید که به جمع قبلی اضافه می‫شود. از روزی که به خانه شوهر می‫رود، به یک خانواده نو تشکیل و کم جمعیتی هم نرفته است، بلکه به یک خانواده رونق گرفته و پر جوش و خروشی رفته است که هرگونه ‫‫‫‫‫کاری از قبل در آن روبراست.  اینجا دیگر کار زن و کار مرد تقسیم نشده است. برای زنان کار‫های مخصوص بی‫شماری هم تعین شده است، اما برای مردان هیچ کار مخصوصی تعین نشده است. تنها کار‫های را که مخصوصاً مردان انجام می‫دهند کار‫های کلیدیست، از قبیل معاملات با دنیای بیرون از خانواده یعنی داد و ستد‫ها و خرید و فروش‫ها، چه اینکه معاملات خرید و فروش دختر باشد یا اجناس دیگر. البته این گونه یک خانواده در داخل خودش یک دنیائیست؛ چون از راز و رمز پیچیدگی‫های آن کسی نمی‫تواند سر در بیاورد. ‫در این گونه خانواده‫ها مسلماً که زن فعالیت و کار‫ پر تلاشتر از مرد را باید انجام بدهد؛ چون تلافی پولی که جهت خرید آن پرداخته شده است را باید در بیاورد. اینجا دیده می‫شود که زن اسیر و بیچاره به تنهایی خودش یک عالمی بدهکار است تا چه برسد بر اینکه فکر میراث بر سرش بزند. با این وجود موضوع فقط بدهکاری نیست، بلکه بعد از به فروش رسیدن نیز هر زمانی ممکن است که دوباره به فروش برسد. کار‫هایی که بدوش این زباندار بی‫مخاطب سپرده می‫شود، تنها به آشپزی و نانپزی فروان در فضای دود، شستن ظروف غدا و ترتیب سفره‫ها، شستن ‫لباس‫های نازک و ضخیم بزرگان و بچه‫های کی که از صبح تا غروب خاکبازی می‫کنند و به شستن و روفتن اطاق‫ها، راهرو‫ها و محوطه‫های شلوغ و پلوغ خلاصه نمی‫شود، بلکه وظیفه اصلی زن بستگی به اینکه از چه پیشه‫ای نان می‫خورند، کار‫های بسا پر درد سر و فرساینده‫تر از آن است. زن وظیفه دارد که حیوانات را به کوه‫ها و چراگاه‫ها ببرد، همزمان از کوه‫ها هیزم برای سوزاندن و سبزی برای خوردن جمع آوری کند، بسته‫های هیزم و سبزی را از راه دور روی دوشش تا خانه ببرد، حیوانات را بدوشد، فاضله حیوانات را از خوابگاه آنها جمع آوری کند، برای سوزاندن آنرا سرگین بسازد، با دستش گرد کند و در معرض آفتاب قرار دهد تا خشک شود، بعد از خشک شدن آنرا انبار کند، زمین‫ها را بیل بزند، بزرافشانی کند و آبیاری کند، هر روز گیاهان هرزه را از زمین‫ها بچیند، خشخاش‫ها را نشتر بزند، محصولات گوناگون را جمع آوری کند و حتی وظیفه دارد که در کار‫های معماری و ساختن خانه‫های گِلی نیز اشتراک کند. با این همه حال «هرچه که سنگ است همه پیش پای لنگ است.» من این گونه مردمان را دیده ام، عجیب است در هر جایی که زندگی می‫کنند، در فاصله خیلی دور از آب آشامیدنی خانه دارند. زن وظیفه دارد که آب آشامیدنی را در دیگ‫ها پر کند، بالای سر‫ش بگذارد و از راه دور به خانه ببرد. این زنان ستمدیده در بردن آب بالای سر آنقدر ماهر شده اند که سه - چهار تا دیگ را از آب پر می‫کنند، آنها را روی هم می‫گذارند و تمام آنها را یکجایی بلند می‫کنند و روی سر شان قرار می‫دهند، در وقت راه رفتن دستان شان را آزاد می‫گذارند و بی‫آنکه دیگ‫های پر از آب را با دست نگهدارند راه می‫روند و دیگ‫ها پایین نمی‫افتد. بردن آب از راه دور سنگی است پیش پای لنگ، که به کار‫های پر مشقت زنان اسیر و فروخته شده می‫افزاید.

این بود در مورد سهم زن از میراث در افغانستان.

 

‫تعصبات خانواده

‫در بسیاری از خانواده‫ها دختران و زنان اجازه ندارند که با مرد نامحرم حرف بزنند، اجازه ندارند که مرد نامحرم آنها را ببیند، اجازه ندارند که از خانه بیرون بروند و به کر و کور و لال خانه نشین تبدیل شده اند. به اینصورت جرأت و اعتماد به نفس شان را کاملاً از دست داده اند و به ‫عقب مانده‫ترین آدمان روی زمین تبدیل شده اند. به ندرت اگر از خانه بیرون بروند، در زیر یک پوشش کامل به نام چادری(برقع) که به مثل گونی می‫ماند خود‫ را قرار می‫دهند و اگر مجبور باشند که با کسی حرف بزنند، ‫بگونه‫ای حرف می‫زنند که ‫انگار در حال گریز باشند.

* * *

‫‫در بعضی خانه‫ها اگر کسی در بزند، فقط مردان و بچه‫های نابالغ در را می‫گشایند و زنان اجازه رفتن به در را ندارند. اگر گاهی مردان و بچه‫های نابالغ خانه نباشند و کسی در بزند، زن از پشت در صدا می‫زند ‫«کی هستی؟» اگر از صدا بشنود که به ‫غیر از اعضای خانواده مرد نامحرمی ‫است که در می‫زند، در را نمی‫گشاید، هیچ جوابی هم نمی‫دهد، حتی نمی‫گوید که الان کسی خانه نیست‫، فقط به مثل یک فرد عقب مانده می‫رود و در خانه می‫نشیند؛ چون در این فرهنگ حرف زدن با مرد نامحرم از پشت در نیز حرام است. آدم فکر می‫کند رفته است تا کسی را صدا بزند که بیاید در را بگشاید. اگر کسی با این فرهنگ آشنایی نداشته باشد، ‫ممکن است ساعتها پشت در منتظر بماند. البته این واقعیتی است که من خودم بار‫ها شاهد آن بوده ام. من به عقیده آن گروه مردمان مداخله نمی‫کنم که می‫خواهند با دیگران حرف بزنند و یا خیر، اما نباید که مزاحم دیگران شوند. من این گونه مزاحمت‫ها را از چندین خانواده بار‫ها تجربه کرده ام. آنها همیشه وسایل ضروری را از ما امانت می‫گرفتند، اما وقتی که نیاز خودمان می‫شد، من می‫رفتم که وسایل را پس بگیرم، آنها با ‫همین فرهنگ جنتی ‫از من تشکر می‫کردند و بدون هیچ گونه جوابی پشت در منتظرم می‫نشاندند.‫ این گونه خانواده‫ها به دختران و زنان شان اجازه رفتن به مکتب و بیرون رفتن از خانه را هم نمی‫دهند.

* * *

جمعی از خویشاوندان مان که هشت - نه خانواده می‫شدند، هیچ یکی از آنها دختران شان را به مکتب نمی‫فرستادند، اجازه بیرون رفتن از خانه را نمی‫دادند و اگر دختران و زنان شان مریض می‫شدند آنها را به دکتر مرد هم نمی‫بردند. من در آن جمع یک رفیق صمیمی داشتم به نام کوشا. کوشا خودش دانشجو بود در دانشکده پزشکی دانشگاه کابل درس می‫خواند. کوشا با آنکه خودش دانشجو بود و قرار بود که دکتر شود با رفتن دختران به مکتب مخالف بود. من یک روز از کوشا پرسیدم «اگر دختر مکتب نرود و در آینده به یک زن بیسواد تبدیل شود، پس به فرزندانش چه کمکی می‫تواند بکند؟»

«بیسواد نباید بماند، در خانه درس بخواند تا در آینده بتواند که در تعلیم فرزندانش نیز کمک کند.»

- «اما اگر مکتب برود در آینده می‫تواند دکتر، مهندس، معلم و هرچه که بخواهد شود.»

‫«نه این کار‫ها کار زن نیست، زن فقط کارهای خانه را باید انجام بدهد و بس و از خانه نباید بیرون برود.»

‫ ‫من می‫دانستم که آنها زنان شان را به دکتر مرد هم نمی‫بردند و در ارتباط به اینکه گفت زن فقط کارهای خانه را باید انجام بدهد، من ازش پرسیدم «پس زنان شما که مریض می‫شوند، شما چرا آنها را به دکتر مرد نمی‫برید و فقط به دکتر زن می‫برید؟»

‫« مرد نامحرم نباید که زن را ببیند.»

- «اگر عقیده شما بهتر است که دختر نباید مکتب برود، پس هیچ دختری نباید که مکتب برود و در آنصورت هیچ دکتر زنی هم نباید که وجود داشته باشد، در آنصورت ‫اگر زنان شما مریض شوند، شما آنها را به کدام دکتر زن می‫برید؟»

‫«در آنصورت به دکتر مردی می‫بریم که محرم باشد.»

‫این حرفش خودخواهانه بود؛ چون در جمع خودشان چند تا مردان تحصیل کرده و دکتر داشتند، اما فکر دیگران را نکرد.

- «پس آنانیکه دکتر محرم مرد هم ندارند به کدام دکتر زن ببرند؟»

‫«این مشکل خود آنها‫ست که چرا دکتر محرم مرد ندارند و این سؤال را از خود آنها بپرس که به کدام دکتر زن ببرند.»

- «خیلی خوب! از خود آنها بپرسم!! پس اگر خواهر و مادرت بیماری ‫آلت تناسلی بگیرند و آلت تناسلی شان عفونت کند باز چه، آیا باز هم خودت به آلت تناسلی آنها دست می‫اندازی؟»

کوشا کمی سکوت کرد و در جواب گفت «در آنصورت بهتر است که بمیرند تا اینکه پیش دکتر بروند.»

‫حقیقتاً در افغانستان زنان زیادی بخاطر کمبود دکتر زن در ‫وقت بیماری جان شان را از دست می‫دهند. بسیاری از خانواده‫ها مرگ زن را بر رفتن به دکتر مرد ترجیح می‫دهند و برای زن بیمار فقط دم و دعا می‫خوانند و بس.

‫‫من نمی‫خواهم که در عقیده دیگران دخالت ‫کنم، اما آنها هستند که همیشه عقیده خودشان را بر دیگران تحمیل کرده اند. خود آنها هر کاری که بخواهند می‫کنند، اما اگر کس دیگری در مورد آنها حرفی بزند مورد انتقاد قرار می‫گیرد. ‫در سال ۱۳۵۹ زمانی که دهکده‫های اطراف ما به تصرف مجاهدین حزب اسلامی گلبدین حکمتیار درآمد، مکاتب دخترانه را در مرکز شهرستان و تمام روستا‫های اطراف آن به آتش کشیدند، مکاتب پسرانه را به مدرسه تبدیل کردند و دیگر پسران بایست فقط درس دینی می‫خواندند و بس. در منطقه چهاردِه که ما در آنجا زندگی می‫کردیم، یک مکتب دخترانه بود که دختران از صنف اول تا دوازدهم در آن درس می‫خواندند، مجاهدین حزب اسلامی حتی در عوض استفاده دیگری از ‫درسخانه‫های آن، آنرا به آتش کشیدند. زمانی که طالبان در افغانستان به قدرت رسیدند، در تمام افغانستان مکاتب و دانشگاه‫ها را به روی دختران بستند و تمام مکاتب و دانشگاه‫ها را برای پسران به مدرسه تبدیل کردند. طالبان نام شاگرد را رسماً طالب گذاشتند و نام مکتب را رسماً مدرسه گذاشتند. طالب یعنی شاگردی که درس دینی می‫خواند و مدرسه یعنی مکتبی که در آن درس دینی داده می‫شود.

* * *

‫خاله ام در خانواده متعصب ازدواج کرده بود، شوهرش اجازه بیرون رفتن از خانه، نگاه کردن به مردان نامحرم، گوش دادن به موسیقی و حتی اجازه عکس گرفتن را به او نمی‫داد. به مثل خانواده شوهر خاله ام اینگونه خانواده‫ها در افغانستان زیاد هستند.

در بین دوستان و خویشاوندان ما دو تیپ زنان وجود داشت، یک تیپ زنان محجبه بود که به خانواده‫های متعصب تعلق داشتند و تیپ دیگر زنان غیر محجبه بود که به خانواده‫های غیر متعصب تعلق داشتند. زنان محجبه را به نام زنان بهشتی یاد می‫کردند و زنان غیر محجبه را به نام زنان دوزخی یاد می‫کردند. ما در محافل شیرینی خوری و عروسی علاوه بر اینکه یک خانه جداگانه برای مردان آماده می‫کردیم، دو خانه جداگانه برای زنان بهشتی و زنان دوزخی آماده می‫کردیم تا نسبت به یکدیگر احساس ناراحتی نکنند. وقتی که مهمانان شروع به آمدن می‫کردند، دو - سه تا دختر و زن پیش در برای خوشامد گویی می‫ایستادند و به شوخی از مهمانان زن می‫پرسیدند «آیا شما دوزخی هستید یا بهشتی؟»

زنان محجبه که به خانواده‫های متعصب تعلق داشتند در جواب می‫گفتند «بهشتی» و زنان غیر محجبه در جواب می‫گفتند «دوزخی.»

آنانی که برای خوشامد گویی ایستاده بودند زنان بهشتی را به خانه مخصوص زنان بهشتی هدایت می‫کردند؛ چون در آنجا به غیر از زنان محجبه، نه عکاسی و فیلمبرداری وجود داشت، نه رقص و ساز و سرود و نه مردان نامحرم. زنان دوزخی را به خانه مخصوص زنان دوزخی هدایت می‫کردند، که در آنجا هم عکاسی و فیلمبرداری بود، هم رقص و ساز و سرود و هم ممکن بود که مردان نامحرم در آنجا داخل شوند.

عروسی دایی‫ام بود. خاله ام که در خانوده متعصب شوهر کرده بود، در خانه مخصوص زنان بهشتی با زنان بهشتی نشست، اما در دلش بی‫اندازه نومید بود و از محدود بودن در زندگیش رنج می‫برد. تمام دختران و زنان آزادانه عکس می‫گرفتند، می‫رقصیدند و این بر و آن بر قدم می‫زدند، اما آن بیچاره در یک گوشه‫ای نشسته بود و به آنها نگاه می‫کرد. وقت آخر که تمام مهمانان رفتند و ما در جمع خودمان تنها ماندیم، خاله ام با صد دل نادلی خواست که در جمع دیگران بیایستد و با دیگران عکس بگیرد. من خیال کردم که از طرف شوهرش حتماً مطمئن است که در این حد او را آزاد گذاشته است که با خانواده خودش عکس بگیرد. خاله ام در عکس گیری با دیگران ایستاد و عکس گرفت. وقتی که شوهرش از موضوع خبر شد، آمد و از ما پرسید «عکس‫های را که گرفته اید کجاست؟»

عکس‫ها را هنوز چاپ نکرده بودیم، فیلم‫ها ‫ را برای چاپ کردن بایستی می‫فرستادیم پشاور؛ چون در آن وقت دستگاه چاپ عکس در افغانستان وجود نداشت. وقتی که پرسید عکس‫های را که گرفته اید کجاست، ما در جوابش گفتیم «عکس‫ها را هنوز چاپ نکرده ایم و برای چاپ کردن باید بفرستیم پشاور.»

«فیلم عکس‫ها را بدهید به من، من خودم آنها را چاپ می‫کنم که عکس زنم را کسی نبیند، وقتی که عکس‫ها را چاپ کردم، عکس‫های زنم را جدا می‫کنم و عکس‫های دیگر را می‫دهم به شما.»

فلیم‫ها را برایش دادیم که چاپ کند و عکس‫های زنش را جدا کند. وقتی که فیلم‫ها را گرفت، تمام آنها را از پوش‫های شان باز کرد، در معرض نور آفتاب قرار داد و سوزاند.

 ‫‫ازش پرسیدیم «چرا نگذاشتی که فیلم‫ها را اول بشوییم، بعد از شستن فیلم‫های زنت را دست خودت بدهیم و فیلم‫های دیگر را چاپ کنیم؟»

«اگر آنها را می‫شستید، عکاس در وقت شستن عکس‫های زنم را می‫دید.»

در خانواده‫های آنها تصویر انسان و موجودات جاندار کفر‫آمیز دانسته می‫شود، از قدیماً هیچگاه تصویر انسان و اجسام جاندار را در خانه‫های شان نگذاشته اند، تماشای تلویزیون را نیز کفر‫آمیز می‫دانند و رقص و ساز و سرود را خصلت شیطان می‫دانند.

اینگونه خانواده‫ها در هر نقطه‫ای از افغانستان حد اقل ده درصد را تشکیل می‫دهند، اما در بسیاری از مناطق درصد آنها به مراتب بیشتر است و در بعضی نقاط حتی به صد درصد می‫رسند.

نوشته شده توسط حمید نیلوفر در |  لینک ثابت  

پنجشنبه 27 فروردین1388

 ‫بخش شش

‫جهنم‫های تو در تو

جهنم‫های تو در تو یعنی شرایط همجنسگرایان در افغانستان. جهنم‫های تو در تو جهنم‫هایی است که درون هر جهنم جهنم دیگری وجود دارد و همجنسگرایان افغانی در عمق تمام آنها قرار گرفته اند.

 در بخش پنج اشاراتی شد در مورد وضعیت زنان افغان. ‫زن که یک جنس شناخته شده، یک اکثریت و یک عنصر مهم اجتماعی‫ست، اما هنوز در افغانستان اینقدر بدبختی‫ها دارد؛ پس وای بر حال همجنسگرا، که نه جنسیت شناخته شده، نه اکثریت و نه عنصر مهم اجتماعی‫ست ‫و در این جامعه سنتی و جنتی، سنت و جنت هم آنرا قبول ندارد!

در افغانستان در مورد همجنسگرایان موضوع از این قرار است که تعریف می‫شود: حتی در بسیاری از جوامعی که به خود مغرور هستند و خودشان را بهترین و با منطق‫ترین جامعه روی زمین می‫دانند، هنوز همجنسگرایان بدبخت هزار و یک مشکل دارند، پس در مورد افغانستان راجع به آن چه تصوری می‫شود کرد؟

‫از اینکه کلمه «ایزک» izak (خنثی) در ذهن اکثر افغانها یک کلمه منفور و بی‫رغبت است و این کلمه را اکثراً به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، رزل کردن و مسخره کردن خطاب می‫کنند تمام همجنسگرایان بدبخت خودشان را پنهان کرده اند تا کسی نداند که آنها ایزک هستند. گی‫ها زن می‫گیرند، لزبین‫ها شوهر می‫کنند و حتی تراوستی‫ها (دوجنسگونگان) زن می‫گیرند. خلاصه اینکه هیچ همجنسگرایی را به غیر از خودش کس دیگری نمی‫شناسد. با وجودی که تقریباً صد درصدی افغانها در زندگی هیچ ایزکی را ندیده اند، اما باز هم کلمه «ایزک» همیشه روی زبان‫ها می‫چرخد. وقتی که مردم کلمه ایزک را به زبان می‫آورند یا می‫شنوند، قیافه‫های شان را ‫تلخ و بدمزه می‫کنند، به مثلی که از یک چیز خیلی کثیف یا کلمه تهوع‫آوری سخن گفته شود.

* * *

‫‫روزی با دو نفر از همسایگان مان نشسته بودم و داشتیم صحبت می‫کردیم، یکی از آنها ‫۳۴ - ۳۵ سالش بود، از مردم اصیل کابل و از با فرهنگ‫ترین مردم افغانستان بود، دوازده سال مکتب را هم تمام کرده بود و یک مدتی را هم در پاکستان گذرانده بود. به ارتباط اینکه یک مدتی را در پاکستان گذرانده بود از پاکستان تعریف کرد و گفت:

«در پاکستان هر طرف که بروی می‫بینی پر از ایزک است، اما قربان افغانستان باغیرت شوم که هیچ ایزکی در ‫اینجا وجود ندارد. من تا حالا هیچ ایزکی را در فغانستان ندیده ام.»

‫من که در آنجا نشسته بودم با خود گفتم:

«در این وحشت ایزک مگر می‫تواند که نفس بکشد! اینجا که سه نفر نشسته ایم حد اقل یک نفر ایزک وجود دارد تا چه برسد بر کل افغانستان که آیا ایزکی در آن وجود دارد و یا خیر!»

در افغانستان کلمه ایزک به ‫مثل کلمات جن و شیطان می‫ماند که تا حالا هیچ کسی آنها را ندیده است، اما همیشه روی زبان‫ها می‫چرخند. من تا روزی که در افغانستان بودم هیچ کسی را ندیدم که به نام ایزک واقعی توسط مردم شناسایی شود. اما اگر کسی به نام ایزک شناسایی شود، دیگر به شرمسار‫ترین مسخره قرن تبدیل خواهد شد ‫و آنچنان مسخره و تحقیرش خواهند کرد که یا کاملاً دیوانه شود و یا از مسخره و تحقیر بمیرد. خود او را چه که حتی تمام خانواده و اقاربش را ‫نیز مسخره خواهند کرد.

* * *

‫در ‫زندگی سنتی افغانی ‫عیبجویی، مسخره کردن و خندیدن به یکدیگر یکی از بهترین سرگرمی‫ها به شمار می‫رود. افراد سنتگرا در اکثریت هستند، اما تجددگرایان در مقابل آنها در اقلیت قرار گرفته اند. کسانی که دیگران را مسخره نمی‫کنند،‫ افراد سنتگرا خود آنها را مسخره می‫کنند. این عادت در اجتماع اکثراً باعث بروز تنش و خشونت نیز می‫شود. افرادی که دیگران را مسخره نمی‫کنند به نام افراد زمخت، گوشه‫نشین و غیر اجتماعی شناخته می‫شوند. ‫اما افرادی که دیگران را مسخره می‫کنند تا جمعیت بخندد،‫ در اجتماع به نام افراد باهوش، اجتماعی و خندان محبوب می‫شوند. اما در دراز مدت این محبوبیت و باهوشی به نفرت و جنون تبدیل می‫شود. اینگونه سرگرمی برای آنها عادت می‫شود و در میان بسیاری از مردم  و حتی در میان همفکران خودشان بدبینان زیادی پیدا می‫کنند. برای مسخره کردن اکثراً شخصیت و شکل ظاهری طرف مقابل و یا اعضای خانواده و اقاربش را وسیله قرار می‫دهند.  مثلاً مشکلاتی از قبیل کوری، کری، مشکلات دست و پا و امثال اینها را بی‫اندازه وسیله مسخره کردن قرار می‫دهند.

در افغانستان بر اکثر خانواده‫ها، روستا‫ها، مناطق و اقوام یک یا چند نام مسخره ‫گذاشته اند و مردمان سنتی از صدا زدن به این نام‫ها می‫خندند و لذت می‫برند.

خانواده ما و عمو‫هایم و تمام خانواده‫های اطراف ما به نام «قلعه نیازی دیوانه»، خانوده دایی‫هایم به نام‫های «گیجک‫ها و خشتک‫کشال‫ها» و تمام مردم ‫دهکده مان به نام «سقایی بقه‫خور» (قورباغه‫خوار) معروف هستند.

چند تا خانواده‫ها و روستا‫های ‫دیگر در اطراف ما به نام‫های از قبیل «مازانچی سگ‫چوش(۱)»، «باغ‫بالایی کواک(۲)»، «سید‫احمد‫خیل چهارپا»، «لجی گرک»، «فرنجلی دوغماچ‫خور»، «گداره‫ای سیر‫خور»، «ته قلعه‫ای پایین‫او‫خور(۳)»، «باخمی مور‫خور» و بسیاری از خانواده‫ها و روستا‫های دیگر ‫نیز به این قبیل نام‫ها معروف هستند.

در ‫تمام نقاط افغانستان ازبک‫ها به نام‫های «ازبک کله‫خام و گلم‫جمع»، پشتون‫ها به نام‫های «اوغان خر، اوغان غول‫(۴) و اوغان تبرغان‫(۵)»، هزاره‫ها به نام‫های «هزاره تغاره(۶)، بی‫بینی و  قلفک چپات(۷)»، قندهاری به نام «پای‫لچ‫(۸)»، کابلی به نام «گشنه مرده»، دهاتی به نام «اطرافی بی‫عقل»، اسماعیلیه به نام «چراغ گلک»، هودخیلی به نام «خر دزد»، خوستی به نام «دم دار» ‫و بسیاری از اقوام و مناطق دیگر نیز به این قبیل نام‫ها معروف هستند.

‫هر چند که این کلمات بچگانه به نظر می‫رسد، اما بزرگان بیشتر از بچه‫ها این کلمات را به زبان می‫آورند. گفته می‫شود که «عقل نه در سن است و  نه در سال، عقل در سر است.»

معنی واژه‫های محلی فوق قرار ذیل است:


(۱) ‫سگ چوش: کسی که پستان سگ را می‫مکد‫

(۲) کواک: دست و پا چلفتی

‫(۳) پایین او خور: کسی که پایین آب جاری شده بعد از آبیاری از کشتزارها را می‫نوشد

‫(۴) غول: عظیم الجثه  و کودن

‫(۵) تبرغان: یک نوع حیوان

‫(۶) تغاره: تشت سفالی ناهمواری که کشک خشک را در آن می‫سایند

‫(۷) قلفک چپات: دارای قفل هموار

‫(۸) پای لچ: پابرهنه

‫(۹) چراغ گُلک: کسی که چراغ را خاموش می‫کند


* * *

در یک همچو ‫فرهنگی که آدم حتماً باید مسخره شود، اگر کسی به نام ایزک شناخته شود که دیگر قوز بالا قوز می‫شود و خودش چه که حتی زمین بترکد که تمام خانواده اش زیر زمین بروند. در افغانستان برای یک ایزک یا همجنسگرا آزادی جنسی که وجود ندارد، جهنم! از طرف مردم که مسخره می‫شود، هم جهنم! اما اگر کسی به نام ایزک شناخته شود، در دید ملت هم بی‫اندازه منفور و پست و بی‫ارزش می‫شود.

‫ از نظر افغان‫ها تجاوز کردن به زن و بچه مردم آنقدر نام بد دانسته نمی‫شود که ایزک بودن نام بد دانسته می‫شود. کسانی که بخاطر تضادهای قومی و منطقه‫ای به ناموس مردم تجاوز می‫کنند، با افتخار می‫گویند که من به ناموس فلان مردم تجاوز کردم، اما هیچ کسی این جرأت را ندارد که بگوید من ایزک هستم؛ چون مردم ایزک را بی‫اندازه یک موجود پست و نجس می‫دانند. مردم کلمه ایزک را زیاد به زبان می‫آورند اما هنوز نمی‫دانند که ایزک به همجنس گرایش دارد و فکر می‫کنند که ایزک به هیچ جنسی گرایش ندارد. در حالیکه هنوز نمی‫دانند که ایزک به همجنس گرایش دارد اینقدر نسبت به آن بدبین هستند، پس اگر بدانند که ایزک به همجنس گرایش‫ دارد که دیگر نام آن از شیطان هم بدتر خواهد رفت!!! شاید که بعضی‫ها گفته‫های مرا باور نکنند، اما اینکه چرا تمام ایزک‫ها در افغانستان ماهیت شان را از مردم پنهان کرده اند خود بخود ثابت می‫شود که آیا چه برداشت و چه برخوردی از مردم در مقابل خود دیده اند که ماهیت شان را از همه پنهان کرده اند.

* * *

افغانستان در قرن ۲۱ هنوز غرق خرافات است. افغان‫ها را باور بر اینست که می‫گویند خرس و خوک از پست ترین و نجس ترین حیوانات روی زمین اند. در عین حال باورشان بر اینست که می‫گویند مرد بی‫مو و زن مو دار از خرس و خوک هم بدتر اند.‫ ‫من حتی کسی را دیدم که می‫گفت اگر طرف مرد بی‫مو و زن مو دار تف بیاندازی ثواب دارد.

یک رفیقی داشتم به نام فدا که از قوم هزاره بود. فدا خودش یک مرد پر مو و پشمالو بود، اما اکثر هزاره‫ها بی‫مو هستند. با آنکه اکثر هزاره‫ها بی‫مو هستند و فدا هم خودش هزاره بود، می‫گفت «اگر طرف مرد بی‫مو و زن مو دار تف بی‫اندازی زیاد ثواب دارد. اما طوری باید تف بی‫اندازی که خودش متوجه نشود.»

با مشکلی که من در افغانستان داشتم، من بیشتر از خود مردان بی‫مو و زنان مو دار آنها را درک می‫کردم و در جواب به فدا گفتم «من به حرف‫های قدیمی باور ندارم و هیچ ثوابی هم ندارد.»

 فدا گفت «تو می‫دانی که ثواب ندارد یا خدا! مگر تو از خدا هم عاقل‫تر شدی که خدا می‫گوید ثواب دارد و تو می‫گویی ثواب ندارد!»

* * *

‫من که استعداد ازدواج کردن و ‫آمیزش جنسی با زن را نداشتم، روز بروز دچار افسردگی می‫شدم، از آینده بیم داشتم که اگر در آینده زن نگیرم بالاخره مردم خود بخود خواهند دانست که من مشکل جنسی دارم و همیشه مسخره ام خواهند کرد. با این فکر همیشه خاطره «بابه نداره» و چندین خاطره تلخ دیگر را به یاد می‫آوردم و روز بروز دچار افسردگی می‫شدم.

من هنوز فکر زود را نمی‫کردم و فکر چندین سال بعد را می‫کردم ‫که اگر زن نگیرم بالاخره مردم متوجه مشکل جنسیم خواهند شد، اما در زمان حکومت طالبان برادرانم که از من بزرگ بودند، افغانستان را ترک کردند رفتند اروپا، خواهرانم هم ازدواج کردند و من با مادرم در خانه تنها ماندم. تمام اقارب و دوستان مان هر روز به من می‫گفتند مادرت تنها‫ست و دستیاری ندارد که در کار‫های خانه کمکش کند، تو زودتر باید زن بگیری که مادرت را کمک کند.

من که قبلاً بخاطر آینده دور نگران بودم، حالا در سن ۲۳ - ۲۴ سالگی تنهایی مادرم برایم قوز بالا قوز شد.‫ مردم همیشه می‫گفتند که بخاطر تنهایی مادرت زودتر باید زن بگیری و من به هر بهانه‫ای حرف مردم را رد می‫کردم.

* * *

داستانی را تعریف می‫کنم که نشان می‫دهد در فرهنگ افغانستان مشکلات جنسی چقدر کار آدم را زار می‫کند:

‫اصلیت من از منطقه چهاردِه در شهرستان غوربند ولایت پروان است، اما ‫بعداً که هفت ساله بودم از آنجا رفتیم کابل ‫و دیگر در کابل زندگی کردیم.

سال‫های ۷۸ و ۷۹ بود، در آن زمان کل جمعیت چهاردِه به حدود چهار - پنج هزار نفر می‫رسید، که ده درصد آن در منطقه و نود درصد آن در شهر‫های مختلف افغانستان و در خارج از کشور زندگی می‫کردند. از آن جمله یک خانواده‫ای که من هیچ کدام از آنها را ندیده بودم و نمی‫شناختم چندین سال قبل چهاردِه را ترک کرده بودند و به ولایت بلخ در شمال افغانستان رفته بودند. یک پسر از آن خانواده با یک دختر ازدواج می‫کند، سه - چهار ماه از ازدواج آنها می‫گذرد که دختر از ناراحتی خانه پسر را ترک می‫کند و به خانه پدر و مادرش ‫بر می‫گردد. علت اینکه چرا دختر ناراحت شده است، پسر نتوانسته است که با او عمل جنسی را انجام بدهد. ‫بعد از برگشت دختر به خانه پدر و مادرش، خبر آن به گوش بسیاری از مردمانی که اصلیت چهاردِهی دارند دهن به دهن می‫پیچید و به زودی بسیاری از چهاردِهیانی که در خود چهاردِه و در شهر‫های مختلف افغانستان و حتی در خارج از کشور زندگی می‫کنند از موضوع خبر می‫شوند.

ما در کابل زندگی می‫کردیم آنها در بلخ، من خانواده آنها را اصلاً نمی‫شناختم، از دهن چند نفر شنیدم که می‫گفتند «فلان کس، پسر فلان کس در بلخ با دختر فلان کس ازدواج کرد، تا سه - چهار ماه نتوانست که عمل جنسی را انجام بدهد، بالاخره دختر ناراحت شد و به خانه پدرش برگشت.»

مردم که از موضوع خبر می‫شدند، آنچنان تعجب می‫کردند که انگار پسر بیچاره ‫در پیشانی اش آلت خر در آورده بود. بعضی‫ها که این حرف را می‫شنیدند در جواب می‫گفتند «وای نتوانست که با زنش کاری بکند! چقدر شرم!!!»

وقتی که ‫مردم پشت سرش اینقدر تعجب کنند، پس روبروی خودش چه عکس‫العملی نشان خواهند داد و با او چگونه رفتار خواهند کرد؟ این پسر بخاطر مسخره مردم زن گرفته بود که مردم به نام ایزک مسخره اش نکنند. من با خود گفتم آن پسر آدم احمقی بوده است که بخاطر ‫حرف مردم زن گرفته، اما من بخاطر حرف مردم هرگز خودم را احمق ‫نخواهم کرد.

* * *

این هم داستان دیگری که اگر به مرد بودن کسی شک کنند چه عکس‫العملی نشان می‫دهند:

‫ در محله چهارقلعه وزیرآباد در جشن عروسی یک هم‫صنفی دانشگاهی‫ام دعوت بودم. قبل از صرف غذا داخل یک اطاق بزرگ و طولانی حدود بیست نفری دور هم نشسته بودیم. تمام کسانی که آنجا نشسته بودند اکثراً مردان تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر بودند. همگی نشسته بودند فکر می‫کردند و هیچ کسی حرف نمی‫زد، سکوت مطلق بر مجلس حکمفرما بود، در اوج سکوت ناگهان یک نفر ‫تراوستی (دوجنسگونه) که نیمه شکل مرد و نیمه شکل زن را داشت داخل اطاق شد و با صدای نازک و کشیده گفت «سلام به جمعیت.» و با ناز و عشوه و با حرکات مارپیچ و ارتجاعی زنانه اش آمد و در یک گوشه‫ای نشست. تا که با صدای زنانه‫تر از زنانه اش گفت سلام به جمعیت، دفعتاً ‫ سکوت مطلق مجلس در هم شکست و تمام مجلس خودشان را زدند زیر خنده، چشم همه بسوی او افتاد، دو نفری و سه نفری ‫رو به یکدیگر کردند و شروع کردند به پچ‫پچ کردن. یک دوست بسیار صمیمی دانشگاهی‫ام به نام وحید کنارم نشسته بود، با خنده دهنش را به گوشم نزدیک کرد و شروع کرد به تعریف کردن از یک ایزک دیگر. ‫وحید خنده کنان به من گفت «یک نفر ایزک در قصبه نزدیک خانه ما می‫نشیند» و در حالیکه می‫خواست حرفش را ادامه بدهد، من که از خنده احمقانه مجلس بی‫اندازه عصبانی شده بودم با عصبانیت حرفش را قطع کردم و گفتم «از عیبجویی و غیبتگویی بدم می‫آید.»

این حرف را که زدم وحید بیچاره خجالت کشید و هیچ چیزی نگفت. من دست چپ وحید نشسته بودم، دست راستش یک نفر دیگر نشسته بود که آن تراوستی را می‫شناخت و کلمه ایزک را که از دهن وحید شنید، در جوابش گفت «نه این ایزک نیست، من می‫شناسمش، همسایه ما‫ست، زن گرفته و یک سال می‫شود که عروسی کرده است.»

وقتی که گفت زن گرفته و یک سال می‫شود که عروسی کرده است، من غمگین شدم، بغض گلویم را گرفت و خواستم که گریه کنم. با خود گفتم من که اینقدر ظاهر مردانه دارم و هیچ کسی به من شک نمی‫کند، من نمی‫توانم که زن بگیرم، پس این که سر تا پایش داد می‫زند که مرد نیست، چرا به خاطر مسخره مردم زن گرفته و زندگیش را به جهنم داغ‫تر تبدیل کرده است؟

‫در این مجلس که اکثریت آنرا افراد تحصیل کرده و دانشگاهی تشکیل می‫داد، من اینگونه عادت گستاخانه را دیدم و به خود گفتم وقتی که اینها دانشگاهی هستند و ادعای روشنفکری هم دارند، اینقدر گستاخ هستند، پس از آنانی که بیسواد و بی‫تعلیم هستند و سرگرمی ایشان فقط مسخره کردن دیگران است، چه انتظاری می‫شود داشت؟

‫این اولین بار نبود که من در آدمان تحصیل کرده و روشنفکر همچو عادت گستاخانه‫ای را مشاهده کردم، بلکه پیش از این نیز هم در محیط دانشگاه و هم در جا‫های دیگر بار‫ها این گونه عادت‫های گستاخانه را از آنها دیده بودم. اما این اولین بار بود که در جایی که حالت باشخصیتی را هم بخود گرفته بودند، ناگهان این عادت گستاخانه را از خود نشان دادند. اینجا که من از آنها به نام روشنفکر یاد می‫کنم، به زبان خود آنها از آنها به نام روشنفکر یاد می‫کنم؛ چون بعضی‫ها تعبیری که از کلمه روشنفکر دارند، خیال می‫کنند که روشنفکر به معنی نوار ضبط شده است که حافظه آن پر شده باشد اما به دم گاو بسته باشد.

در مورد فقر فرهنگی در افغانستان ‫بعضی‫ها دین اسلام را مشکل عامل اصلی می‫دانند و بعضی‫ها بی‫سوادی را. من نمی‫گویم که دین اسلام و بیسوادی هر کدام ضرر خودش را نداشته است. اما آنگونه که من مشاهده کرده ام، عامل اصلی نه دین اسلام است و نه بیسوادی، بلکه عامل اصلی در اینجا سنتگرائیست. من هم در میان متدین‫ترین آدمان و هم در میان بی‫سواد‫ترین آدمان کسان زیادی را دیده ام که خیلی انسانی فکر می‫کنند. اما تمام آنانی که سنتی هستند به نحوی دیگران را به مسخره می‫گیرند. آنانی که به پیروی از عقیده دینی ممکن است به که دیگران مضر واقع شوند، باشعور تر از آنانی هستند که به پیروی از فرهنگ سنتی دیگران را به مسخره می‫گیرند.

اینکه تراوستی‫ها یا دوجنسگونگان در افغانستان چه مصیبت‫هایی می‫کشند، برای بعضی‫ها قابل درک نیست. اما اگر شما خودتان را تصور کنید که مردی هستید با تمام عادت‫ها، حرکات و چهره زنانه و در جامعه سنتی افغانی زندگی می‫کنید، شاید درک کنید که آنها در زندگی چه مصیبت‫هایی می‫کشند!

این تراوستی که زن گرفته بود، از مردم اصیل کابل و از بافرهنگ‫ترین مردم افغانستان بود. وقتی که یک تراوستی کابلی برای فرار از مسخره مردم زن بگیرد، پس وای بر حال همجنسگرایان و دوجنسگونگان  دهاتی و مخصوصاً آنانی که در دهکده‫های دورافتاده افغانستان زندگی می‫کنند که در آنجا هیچ کسی سواد ندارد!

* * *

‫در افغانستان بعضی‫ها هستند که بیشتر از هر چیز دیگر شخصیت و انسانیت را در جنسیت می‫بینند. از نظر آنها آدم انسان و با شخصیت کسی است که یا کاملاً مرد باشد و یا کاملاً زن. اما کسی که در تمام صفاتش نه کاملاً مرد باشد و نه کاملاً زن او را پست و بی‫شخصیت می‫دانند. در افغانستان کسان زیادی هستند که هرگونه عادت زنانه‫ای را اگر از یک مرد ببینند، نفرت شدید شان را از آن نشان می‫دهند و حتی کسانی هستند که می‫خواهند به او حمله کنند. من خودم بار‫ها این عادت را در مردم مشاهده کرده ام. از نظر افغان‫ها حرفی که خیلی طعنه آمیز دانسته می‫شود، می‫گویند «برو زن! خودت را پیش من ایزک ایزک نکن که می‫زنم دهنت را می‫شکنم...» من فکر نمی‫کنم که در بین افغان‫ها کسی باشد که در زندگی این حرف را نشنیده باشد و به این حرف آشنایی نداشته باشد، زیرا این کلام مکرر جامعه افغانی است که در هر طرف همیشه به گوش می‫رسد.

 * * *

 ‫ در افغانستان اگر یک پسر عادت دخترانه یا یک مرد عادت زنانه از خود نشان بدهد، ممکن است که حتی خانواده خودش او را بکشند. به عنوان مثال در اینجا داستان یک پسر کوهدامنی را تعریف می‫کنم که برادرانش او را کشتند:

در زمان حکومت طالبان وقتی که طالبان منطقه کوهدامن در شمال کابل را به آتش کشیدند و مردم آنجا را بیرون راندند، ما از خانه مان یک اطاقش را به یک زن کوهدامنی دادیم که آواره شده بود و آن زن همسایه مان شد. یک روز زن همسایه، مادرم و دو - سه تا مهمانانی که از اقارب مان بودند نشسته بودند و داشتند صحبت می‫کردند. من متوجه نبودم چه باعث شد که آنها با یکدیگر حرف ایزک را می‫زدند. زن همسایه در مورد ایزک از محل خودشان تعریف کرد و گفت «در محل ما هیچ ایزک نیست، فقط چند سال پیش یک نفر ایزک مانند بود که مثل دختر حرف می‫زد، ناز می‫کرد، روسری سرش می‫کرد و هر وقت لباس‫های خواهر و مادرش را می‫پوشید، بخاطر این عادتش برادرانش هر وقت عصبانی می‫شدند و او را کتک می‫زدند، به خاطری که برادرانش او را زیاد کتک می‫زدند، یک روزی از محل فرار کرد و آمد کابل، یک مدتی گم بود و هیچ کسی نمی‫دانست که کجا رفته است، بالاخره برادرانش آدرسش را در کابل پیدا کردند آمدند و کشتندش.»

* * *

در زمان حکومت طالبان یک روز شنیدم که می‫گفتند در بازار لیسه مریم طالبان صورت دو مرد جوان را با روغن مبلایل سوخته سیاه کرده بودند، آنها را پشت ماشین دادسن (وانت) سوار کرده بودند، ‫وانت در خیابان آهسته آهسته حرکت می‫کرد و آنها با دهن خودشان صدا می‫زدند «هر کس که لواط کند روزش از ما بدتر! هر کس که لواط کند روزش از ما بدتر!...» من که این حرف را شنیدم با خود گفتم اگر من هیچ کاری نکنم، پس حد اقل این مردمان نادان به نام ایزک که نباید مسخره ام بکنند!

البته این قانون در افغانستان از قدیماً همیشه بوده و است. این قانون نه با روی کار آمدن طالبان روی کار شده بود و نه با از بین رفتن طالبان از بین می‫رود. طالبان اینگونه مجازات‫ها را برای عبرت دیگران به نمایش می‫گذاشتند. مردانی را که به جرم عمل لواط دستگیر می‫کردند، روز‫های جمعه بعد از ادای نماز جمعه دیوار را روی آنها خراب می‫کردند. ‫طالبان اجرائی حکم مجازات برای لواط کاران و سایر مجرمین را یک روز پیش از جمعه از طریق رادیو به اطلاع مردم می‫رساندند. من چند بار از رادیو شنیدم که در خبرها می‫گفتند «فردا بعد از ادای نماز جمعه در فلان ولایت حکم مجازات شرعی در مورد این تعداد نفر که عمل لواط را انجام داده اند، در ملأ عام به اجرا گذاشته می‫شود.»

‫‫ همچنان طالبان به غیر از لواط کاران مجرمین دیگر را نیز روز‫های جمعه بعد از ادای نماز جمعه در ورزشگاه‫ها مجازات می‫کردند و اجساد مجرمین و دست و پا‫های قطع شده را برای دو - سه روز و حتی برای یک هفته در چهار راه‫ها و خیابان‫های پر ازدحام می‫آویختند تا درس عبرتی باشد برای دیگران. حتی اجساد بعضی از افرادی را که هیچ درس عبرتی هم در کار نبود، برای چند روز در مکان‫های پر ازدحام می‫آویختند. از آنجمله جسد دکتر نجیب‫الله و برادرش را که در مورد آنها هیچ درس عبرتی هم در کار نبود، برای چند روز داخل یک بوستانی در مرکز شهر کابل به دار آویختند.

در طول تاریخ افغانستان انواع  وحشتی را که گروه طالبان و سایر گروه‫های سیاسی به راه انداخته اند، من آنرا به سیاست نسبت نمی‫دهم. از نظر من هرگونه سیاستی که بر یک جامعه حاکم می‫گردد، آن سیاست ضعفی است از شعور اجتماعی همان جامعه؛ چون اگر ضعف از شعور اجتماعی نباشد، سیاست فریبانه غلبه نمی‫کند که بر مردم حاکم گردد. در افغانستان همواره کسانی که از سیاست، قومیت و ایدیولوژی دم زده اند، به نام اشخاص بزرگ و عاقل در بین اکثریت مردم محبوب شده اند. اما کسانی که خواسته اند در جهت ارتقای شعور اجتماعی و فرهنگ انسانی کاری بکنند، به نام دیوانه مورد مسخره قرار گرفته اند.

* * *

وقتی که من متوجه گرایش جنسیم شدم ‫که به همجنس گرایش داشتم، در اوایل خیال می‫کردم که شاید در آینده گرایشم از همجنس به غیرهمجنس تغییر کند ‫و مثل دیگران به غیرهمجنس گرایش پیدا کنم. بعضی وقت دلم می‫خواست به دیگران بگویم ‫که من به مردان گرایش دارم و نسبت به زنان هیچ حسی ندارم. اما از اینکه در محیط افغانستان قرار داشتم، افکار و عادت‫های افغان‫ها را خوب می‫دانستم که اگر در این مورد حرفی بزنم با موجی از مشکلات روبرو خواهم شد. مخصوصاً از مشکلاتی ترس داشتم که اگر مردم بدانند من به مردان گرایش دارم، دیگر هم مردم مسخره ام خواهند کرد و هم در خانه مرا به نام بیمار روانی خواهند شناخت و هر روز پیش روانپزشک خواهند برد تا اینکه واقعاً روانیم کنند. من فکر نمی‫کردم که با گفتن این حرف مورد خشونت نیز قرار بگیرم، اما اگر می‫گفتم بعید نبود که مورد خشونت هم قرار نگیرم. به هیچ کسی حتی به نزدیک‫ترین عضو خانواده مان نمی‫توانستم اعتماد کنم که حرف دلم را بگویم. این را هم می‫دانستم که اگر گرایش جنسیم برای همیشه به همین شکل باقی بماند، در میان مردم افغانستان مصیبت‫ها و آزار و اذیت‫های هولناکی را در انتظار خواهم داشت. در آن زمان من که از دنیای خارج هم خبری نداشتم، خیال می‫کردم که شاید تمام مردم دنیا به مثل افغان‫ها در همین سطح فکری قرار دارند. البته این حدس و گمانی را که من از دنیای آن زمان داشتم دور از واقعیت هم نبود. زیرا افکار بشر طی سالیان اخیر به سرعت در حال تغییر بوده است. مردم دنیا دیروز دیروزه فکر می‫کردند و امروز امروزه فکر می‫کنند. اما بدبختانه که کشور‫های فقیر و دورافتاده‫ای مثل افغانستان از امکانات رشد فکری پرشتاب محروم هستند. مردم در کشور‫های فقیر و دور افتاده نسبت به کشور‫های ثروتمند و توسعه یافته هنوز چند صد سال به عقب فکر می‫کنند. در کشور‫های فقیر از جمله افغانستان سطح فکر مردم طی سال‫های اخیر رشد کم سرعتی داشته است، اما هنوز موانع بی‫شماری بر سر راه است که با آن موانع مجادله باید کرد. زمانی که من فکر می‫کردم که در مورد گرایش جنسیم به مردم چیزی بگویم یا نگویم، اوضاع فکری در افغانستان به حدی وحشتناک بود که حتی اگر کسی در مورد یک موضوع عادی هم حرفی می‫زد که مردم هنوز همچو حرفی را نشنیده بودند، ممکن بود که یا به موجی از خشونت‫ها مواجه شود و یا در بین مردم به نام دیوانه معروف شود. در آن زمان مردم در مورد هرگونه موضوعی حتی در مورد موضوعات روزمره اگر از زبان کسی حرف تازه یا اظهار نظری می‫شنیدند، ممکن بود که یا در مقابل او موضع گیری کنند و به خشونت روی بیاورند و یا او را به نام بیمار روانی بشناسند و دیگر هیچ کسی به حرفش گوش نکند. من خودم بخاطر حرف‫هایی که در مورد موضوعات اقتصادی، اجتماعی، بهداشتی و امثال اینها زده بودم، در بین بسیاری از مردم به نام دیوانه معروف شده بودم و بسیاری از دوستان و خویشاوندان مان به نام دیوانه مسخره ام می‫کردند. من حتی در محیط دانشگاه در بین اکثر هم‫صنفانم نیز به نام دیوانه معروف بودم. به مثل من بعضی کسان دیگر نیز بودند که بخاطر نظریاتی که داده بودند به نام دیوانه معروف شده بودند و حتی در مراکز تعلیمی اکثریت به حرف آنها گوش نمی‫کردند. آن زمان در افغانستان همه می‫گفتند که آدم نباید زیاد درس بخواند و اگر زیاد درس بخواند حتماً دیوانه خواهد شد. من یک تعداد اشخاص تحصیل کرده را دیدم از اینکه بر اساس تجارب علمی و دانایی ایشان نظراتی داده بودند، در بین مردم به نام دیوانه معروف شده بودند. اما یک تعداد اشخاص تحصیل کرده‫ای که اندیشه علمی نداشتند و فکر سنتی ایشان را هنوز حفظ کرده بودند، محبوبیت شان را در بین مردم نیز حفظ کرده بودند. من در مورد عصر جهالت اروپا در مدرسه از زبان معلم تاریخ شنیده بودم و از زبان مردم هم زیاد می‫شنیدم که می‫گفتند اروپا در بدترین عصر جهالت قرار داشت، اما با نفوذ اعراب به اسپانیا و فرانسه عصر جهالت در اروپا به پایان رسید. من با شنیدن این حرف بی‫اندازه تعجب می‫کردم و با خود می‫گفتم چه عجب! مردم از عصر جهالت اروپا حرف می‫زنند، اما نمی‫گویند که ما خودمان الان در چه عصری به سر می‫بریم! مردم شدیدترین حساسیت را در مورد موضوعات جنسی داشتند. زمانی که من فکر می‫کردم که در مورد گرایش جنسیم به مردم چیزی بگویم یا نگویم، به خود گفتم وقتی که من بخاطر حرف زدن در مورد موضوعات عادی به نام دیوانه معروف شده ام، پس اگر در مورد موضوع جنسی حرفی بزنم چه شهرتی را کسب خواهم کرد؟ شاید شهرتی را کسب کنم که به نام دیوانه‫ترین، رسوا‫ترین و مسخره‫ترین آدم روی زمین بشناسندم. من یک مدتی آموزشگاه زبان انگلیسی می‫رفتم و رفتنم به آموزشگاه زبان انگلیسی به نظر بعضی‫ها بی‫اندازه مسخره می‫رسید که چطوری ممکن است یک آدم عقب مانده بتواند زبان انگلیسی را یاد بگیرد!

* * *

در اوایل من فکر می‫کردم که شاید گرایش جنسیم در آینده نزدیک خود بخود تغییر خواهد کرد. اما با گذشت زمان نه تنها اینکه تغییر نکرد، بلکه خیلی شدید‫تر هم شد. بالاخره تا سنین نوزده و بیست سالگی امید تغییر یافتن گرایش جنسیم را کاملاً از دست دادم و از بیم گرفتار شدن به یک آینده مصیبت بار در فرهنگ افغانستان، به فکر راه نجات شدم. این وقت‫ها از مکتب فارغ شده بودم و منتظر رفتن به دانشگاه بودم، اما بعد از فراغت از مکتب، ساختمان دانشگاه کابل و تمام دانشکده‫های دیگر در شهر کابل به خطوط مقدم جبهه در میان گروه‫های درگیر تبدیل شدند. گروه‫های درگیر از ساختمان‫های آنها به عنوان سنگر استفاده می‫کردند. این درگیری‫ها در شهر کابل سه سال طول کشید و بعد از سه سال گروه برهان‫الدین ربانی که دولت را در دست داشت، گروه‫های رقیبش را از شهر کابل بیرون راند و دانشگاه دوباره آغاز شد. من در این زمان با جدیت تصمیم درس خواندن را گرفتم. تصمیم گرفتم که غفلت سالهای گذشته را نیز جبران کنم. من تمام دوره مدرسه را کاملاً در غفلت گذرانده بودم. اکثراً در نتایج امتحانات تجدید می‫شدم. در نتیجه امتحانات سال آخر مدرسه که از مدرسه فارغ شدیم، من به درجه شانزدهم کامیاب شدم و آن هم بخاطری که به علت شرایط جنگی، معلمین شاگردان را تجدید نمی‫کردند و به تمام شاگردان حد اقل نمره کامیابی می‫دادند. برای آماده شدن به امتحان کنکور همزمان برای دروس ریاضیات، فیزیک و کیمیا (شیمی) در یک آموزشگاه نام نویسی کردم. همزمان با اینکه درس خواندن را شروع کردم، به خاطر همجنسگرایی به فکر راه نجات از گرفتار شدن به آینده مصیبت‫بار در فرهنگ افغانستان بودم. ‫با خود فکر کردم که من در آینده نمی‫توانم زن بگیرم و مردم مرا دایماً مسخره خواهند کرد و از مسخره مردم بالاخره روانی خواهم شد. در آن زمان بیماری روانی در افغانستان به مثل انفلونزا می‫ماند، که مبتلا شدگان دیگران را نیز از این بیماری در امان نمی‫گذاشتند. فرهنگ مسخره کردن خودش حالت روانی بودن مردم را نشان می‫داد که با مسخره کردن دیگران را نیز روانی می‫کردند.

برای اینکه در آینده مردم بخاطر زن نگرفتن مسخره ام نکنند و جوابی برایشان داشته باشم، با خود فکر کردم که من نباید درس بخوانم، در آینده باید یک آدم بیسواد، بیکاره و فقیر باشم، تا اگر مردم بگویند چرا زن نمی‫گیری، من در جواب بگویم که پول و درآمدی ندارم که بتوانم خرج زن را بدهم. دوباره فکر کردم که اگر در آینده مردم بدانند که من به مرد گرایش دارم یا حد اقل بدانند که به زن هیچ گرایشی ندارم، دیگر اکثر مردم از کوچک و بزرگ مسخره ام خواهند کرد، بچه‫ها در هر طرف دنبالم خواهند کرد و با سنگ خواهند زد. با این فکر خاطره «بابه نداره» به یادم آمد که بچه‫ها آنها را دنبال می‫کردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» سنگ باران شان می‫کردند. البته به غیر از خاطره «بابه نداره» چندین خاطره وحشتناک دیگر نیز به یاد داشتم، اما این خاطره‫ای بود که برای اولین بار مرا تکان داده بود و با دیدن هر وحشت دیگری این خاطره از پیش چشمم می‫گذشت.

برای اینکه در آینده از مسخره شدن نجات پیدا کنم، به این فکر شدم که در آینده افغانستان را باید ترک کنم. البته محرومیت جنسی هم طاقت فرسا بود، اما مسخره مرگی بود که تب را از یادم برده بود. به منظور ترک افغانستان تصمیم گرفتم که در آینده باید یا پاکستان بروم و یا ایران؛ چون رفتن به کشور‫های دیگر را از توان خودم خارج می‫دانستم. با خود فکر کردم که اگر قرار باشد در آینده پاکستان یا ایران بروم پس نباید که درس بخوانم، در آنصورت درس خواندن که دیگر به دردم نخواهد خورد؛ چون در اینجا هر کاره‫ای اگر باشم در آنجا‫ فقط باید کارگری کنم؛ پس بهتر است که برای درس خواندن بیهوده تلاش نکنم. دوباره فکر کردم که در آینده شاید پاکستان یا ایران بروم و در آنجا سواد از هیچ نظری اگر به دردم نخورد، حد اقل بخاطر بیسوادی مبادا که تحقیرم بکنند؛ پس تا زمانی که در افغانستان هستم درس می‫خوانم تا در آینده در پاکستان و ایران اگر کسی به من حرف تحقیرآمیزی بزند، من در جوابش باید بگویم «اگر سواد من از تو بیشتر نباشد کمتر هم نیست؛ پس بدان که من کی هستم. اگر تو خودت را از من برتر می‫دانی، در اینجا تو از من برتری، اما در بیرون از اینجا همینی هم که من هستم تو نیستی.» مثل دیروز یادم می‫آید که در آن زمان دقیقاً همین فکر‫ها را می‫کردم و امروز دارم آنها را می‫نویسم.

* * *

به اینصورت تصمیمم بر این شد که دنبال دانشگاه را بگیرم و بعد از اتمام دانشگاه که سنم هم بالاتر رفت افغانستان را ترک خواهم کرد و پاکستان یا ترجیحاً ایران خواهم رفت. برای امتحان کنکور کمی آماده شدم. امتحان شروع شد و از اینکه تعداد اشتراک کنندگان خیلی کم بود، شانس موفقیت ورود به هر دانشکده هم بیشتر از سال‫های پیش بود. زیرا با نمرات پایین اگر کسی را قبول نمی‫کردند، پس هیچ کسی نباید که وارد دانشگاه می‫شد. من در رشته داروسازی کامیاب شدم و این رشته را برای چهار سال تا آخر ادامه دادم.

‫رفتن به دانشگاه را شروع کردم. سال اول دانشگاه را در زمان حکومت مجاهدین تمام کردم و در نیمه دوم سال دوم دانشگاه بودم که طالبان وارد کابل شدند. با آمدن طالبان دانشگاه چند ماهی به تعطیلی کشید. من بنابر تصمیمی که از قبل برای ترک افغانستان داشتم، خواستم که پیش از اتمام دانشگاه همین الان افغانستان را ترک کنم.  آمدن طالبان یا امریکایی‫ها یا هر گروه دیگری برای من هیچ فرقی نداشت و افغانستان را حتماً باید ترک می‫کردم؛ چون در دولت هر تغییری اگر می‫آمد، مردم باز هم همان مردم بودند و من از دست مردم داشتم دیوانه می‫شدم. خلاصه اینکه با آمدن طالبان و تعطیلی دانشگاه من خواستم که افغانستان را ترک کنم و بروم ایران. پول رفتن تا ایران را نداشتم، اما از مردم دهکده مان یک نفر قاچاقبر بود که بچه‫ها را بدون پول ایران می‫برد و پول قاچاقبریش را بعداً در ایران از آنها می‫گرفت. وقتی که من تصمیم گرفتم که ایران بروم به دایی کوچکم که از خودم سه - چهار سال جوانتر است گفتم «من می‫خواهم ایران بروم، آیا تو هم می‫خواهی که با من بروی یا نه؟»

«چی کنیم که ایران برویم.»

- «یک مدتی در ایران کار می‫کنیم، پول که بدست آوردیم از آنجا می‫رویم ترکیه، یک مدتی هم در ترکیه کار می‫کنیم، پول که به دست آوردیم می‫رویم به یک کشور دیگر و بتدریج می‫رویم به یک کشور خیلی خوب.»

«کی می‫خواهی که بروی؟»

قاچاقبری که بچه‫ها را بدون پول ایران می‫بُرد، اسمش سلیم بود. به دایی‫ام گفتم «سلیم از ایران آمده است نفر می‫برد، اگر پول نداری، بدون پول می‫بردت و پول قاچاقبری اش را در ایران ازت می‫گیرد.»

«پس برویم با سلیم حرف بزنیم که ما را با خودش ببرد.»

رفتیم با سلیم قاچاقبر حرف زدیم. او به ما گفت «تا یک هفته دیگر آماده حرکت باشید که مسافران منتظر حرکت هستند و هفته بعد حرکت می‫کنیم.»

بدبختی من و دایی‫ام اینجا بود که در خانه به ما اجازه نمی‫دادند که ایران برویم و اگر می‫رفتیم از خانواده باید فرار می‫کردیم؛ چون اگر در خانه خبر می‫دادیم، آنها به سلیم قاچاقبر می‫گفتند که ما را با خودش نبرد و او هم بی‫اجازه خانواده ما را با خودش نمی‫بُرد. دایی‫ام به من گفت «بهتر است که در خانه اصلاً خبر ندهیم، بی‫خبر از خانه حرکت کنیم و برویم.»

در افغانستان جوانان زیادی هستند که یا به علت دعوا کردن و یا بی‫دعوا کردن از خانه گم می‫شوند و چند ماه بعد و حتی چند سال بعد خبر شان از پاکستان و ایران می‫رسد.

من در جواب به دایی‫ام گفتم «‫من که ذاتاً به نام دیوانه معروف هستم، نمی‫خواهم که بیشتر از این به نام دیوانه معروف شوم، من تا از خانه اجازه نگیرم نمی‫روم.»

«در خانه که اجازه نمی‫دهند. مجبور هستیم که ‫بی‫اجازه برویم.»

- «من از خانه اجازه می‫گیرم، تو ‫به خانواده خودتان چیزی نگو.»

«باشد، اگر به تو اجازه هم ندهند من خودم تنها خواهم رفت.»

به برادر بزرگم و مادرم گفتم که می‫خواهم ایران بروم، اما آنها اجازه ندادند که بروم و هر قدر که اصرار کردم، باز هم اجازه ندادند که بروم.

قرار شد که دایی‫ام بی‫اجازه از خانه حرکت کند. من فکر کردم که اگر  اتفاقی برایش بیفتد خانواده شان مرا ملامت خواهند کرد. بناءً روزی که قرار بود حرکت کند من موضوع رفتنش را به دایی بزرگترم گفتم. دایی بزرگترم به قاچاقبر گفت که او را با خودش نبرد و به این صورت رفتن او هم نشد.

نوشته شده توسط حمید نیلوفر در |  لینک ثابت  

پنجشنبه 27 فروردین1388

بخش ‫هفت

دام خانواده‫

زمستان ۱۳۷۷

بالاخره از دانشگاه فارغ شدم. من از گذشته‫های دور و حتی قبل از رفتن به دانشگاه تصمیم جدی داشتم که افغانستان را ترک کنم. اما بعد از فارغ شدن از دانشگاه من و مادرم در خانه تنها ماندیم و مسؤلیت مادرم بدوش من شد. ما هفت تا خواهر و برادر هستیم. به ترتیب سن و سال بزرگترین همه مان خواهر بزرگم، هنگامه بعد از او خواهر دومی‫ام، افسانه، دو تا برادرانم، نوید و ولید، خودم، خواهر کوچکترم، جانانه و کوچکترین همه مان خواهر کوچکم، مستانه است، که در واقع چهار و نیم خواهر هستیم و دو و نیم برادر.

زمانی که من می‫خواستم ایران بروم و رفتنم نشد، بعد از آن دو تا برادرانم، نوید و ولید و دو تا خواهرانم، هنگامه و جانانه اول مسکو رفتند و بعد از یک مدتی نوید و جانانه رفتند لندن و ولید و هنگامه رفتند هالند (هلند). دو تا خواهران دیگرم، افسانه و مستانه در افغانستان ازدواج کردند و به این ترتیب من و مادرم در خانه تنها ماندیم.

‫ما خواهر و برادران مادر مان را مادر صدا نمی‫زنیم ، بلکه او را به لقبش مرجان صدا می‫زنیم. اسم اصلی مادرم گوهر است، اما بعد از ازدواجش مادربزرگم لقب او را مرجان گذاشت. قبل از آن چهار تا زن عمو‫های بزرگم را نیز به لقب‫های ‫دِلجان، گُلجان، شیرینجان و پریجان یاد می‫کردند و مادربزرگم لقب مادرم را به قافیه آنها مرجان گذاشت.

 در افغانستان مردم اکثراً به عروس و داماد‫ان شان لقب می‫گذارند و در لقب گذاری اکثراً قافیه را نیز در نظر می‫گیرند. مردم در نامگذاری بچه‫های شان نیز اکثراً قافیه را در نظر می‫گیرند. در دهات افغانستان بعضی‫ها پدر و مادران شان را به نام پدر و مادر نه، بلکه به لقبی که برای آنها گذاشته شده است صدا می‫زنند. خانواده ما نیز پدر و مادر  مان را به لقبی که برای آنها گذاشته شده است یاد می‫کنیم. تمام اقارب پدری‫ام مادرم را به نام مرجان یاد می‫کنند. اما ما اگر خودش را صدا بزنیم، فقط مرجان صدا می‫زنیم و اگر به عنوان شخص سوم در مورد او به کس دیگری حرف بزنیم، از او به نام مرجانم یاد می‫کنیم. پس در اینجا هم از این به بعد من مادرم را به نام مرجانم یاد می‫کنم.

وقتی که خواهر و برادرانم رفتند و من و مرجانم در خانه تنها ماندیم، دیگر نمی‫شد که من هم او را کاملاً تنها بگذارم و خانه را ترک کنم. از اینکه من از مواجه شدن به آینده وحشتناک در فرهنگ افغانستان بیم داشتم، خواستم که مرجانم را نزد افسانه بگذارم و خودم افغانستان را ترک کنم. در این فرصت نوید که لندن رفته بود، به فکر من هم بود و من امیدوار بودم که نوید از لحاظ مالی کمکم می‫کند و من هم می‫روم لندن. از ولید هیچ انتظاری نداشتم، زیرا او از بچگی آدم خودپرور و مال‫اندوزی بود که همیشه فقط به فکر خودش بود و بس. جانانه آدمی بود بی‫پروا که حتی به فکر خودش هم نبود و هنگامه آدمی بود خودخواه و متضاد که می‫خواست از هر نظری خودش تک باشد و در خانواده هیچ کس دیگر در سطح او قرار نگیرد. خلاصه برای من هم فقط نوید کافی بود که از نظر مالی کمکم کند که بروم لندن. اما مرجانم به هیچ عنوان راضی نبود که مرا رها کند که از افغانستان بروم. مرجانم در کابل خانه آباد کرده بود و ما در خانه شخصی خودش زندگی می‫کردیم، اما افسانه در خانه کرایی زندگی می‫کرد. من به مرجانم اصرار می‫کردم که افسانه و شوهرش کوچ شان را بیاورند پیش او تا من از افغانستان بروم. اما مرجانم با آمدن آنها مخالفت می کرد و می‫خواست که من تا آخر عمرش باید پیشش بمانم. من همیشه زمینه سازی می‫کردم که افسانه کوچش را بی‫آورد خانه ما تا مرجانم تنها نباشد و من از فرصت استفاده کرده افغانستان را ترک کنم. در مقابل، مرجانم همیشه کار شکنی می‫کرد که افسانه نتواند کوچش را بی‫آورد. مرجانم هیچ وقت مستقیماً به من نمی‫گفت که تو برای همیشه باید پیشم بمانی، اما در دلش همین نیت را داشت که من برای همیشه باید پیشش بمانم. با من ‫ سیاسی برخورد می‫کرد و می‫گفت برای خارج رفتن عجله نکن، به مرور زمان تمام کار‫ها درست می‫شود. از سوی دیگر هنگامه نیز در هالند با وجودی که در دلش با من در تضاد بود، خودش را وکیل من قرار داده بود، همیشه به من وعده سر خرمن می‫داد و می‫گفت عجله نکن ما از این طرف کارت را درست می‫کنیم که تو هم بیایی.

برای من هیچ رمقی برای ماندن در افغانستان باقی نمانده بود، من نظر به گذشته و طرز برخورد مرجانم و هنگامه می‫دانستم که آنها برای من دلسوز نبودند، اما رویم نمی‫شد که به آنها چیزی بگویم. آنها با سیاست‫بازی دل نوید را نیز خریده بودند که از لندن کمکم نکند. ‫من در گذشته تصمیم رفتن به پاکستان یا ایران را داشتم؛ اما حالا با رفتن نوید به لندن، امیدوار بودم که نوید از لندن کمکم خواهد کرد و من هم لندن خواهم رفت. اما رهایی از افکار و خواسته‫های مرجانم به بزرگترین چالشی برای من تبدیل شده بود که نمی‫توانستم خودم را تکان بدهم. مرجانم پس از سالها رنج و عذاب در زندگی، تازه به بزرگترین آرزویش رسیده بود، که در خانه شخصی خودش زندگی می‫کرد، چند تا بچه‫هایش خارج رفته بودند برایش پول می‫فرستادند و یکی را هم در اختیار داشت که خدمتکارش باشد. به چنان راحتی‫ای رسیده بود که شاید در زندگی رویایی آنرا هم ندیده بود و اصلاً حاضر هم نبود که همچو موقعیتی را از دست بدهد. مرجانم زنی بود بیسواد، اما در کارها و اهدافش فوق‫العاده سیاسی عمل می‫کرد. این را خوب می‫دانست که اگر با خارج رفتن من علناً مخالفت کند و به نوید هم اجازه ندهد که کمکم کند، من با توانایی صفر خودم افغانستان را ترک خواهم کرد. زیرا این را خوب می‫دانست که من با بودنم در افغانستان خودم را در جهنم می‫دیدم. به این صورت هم مرجانم و هم هنگامه همیشه برای خارج رفتن به من امروز و فردا می‫کردند و وعده سر خرمن می‫دادند. اما با گذشت زمان چهره‫های اصلی خود بخود برملا می‫گردد. تمام انسان‫ها کم و بیش حس ششم را در خود دارند و حس ششم من به من می‫گفت که اگر مرجانم و هنگامه مالک روی زمین هم شوند، این احسان را در حق من نخواهند کرد که مرا خارج بفرستند. اما با این وجود من از آنها کاملاً تابعیت می‫کردم که مبادا یک روزی وعده آنها به واقعیت بپیوندد. به این صورت من مجبور شدم که مدتها در دل سنت و فرهنگ افغانستان بسوزم و بسازم. ‫در افغانستان از یک طرف محرومیت جنسی برای من رنج آور بود و از طرف دیگر از مسخره مردم هم گوشم کاملاً آرام نبود. هر چند که خصلت زنانه ام را به وسیله نقش بازی کردن‫ها تا حدودی پوشانیده بودم، اما باز هم از نظر مردانگی با یک مرد معمولی قابل مقایسه نبودم. در افغانستان با وجودی که ایزک به مثل روح وجود خارجی ندارد که چشم مردم به آن آشنایی داشته باشد، اما کسانی که کار شان عیبجویی است در عیبجویی استعداد عجیبی دارند. بعضی‫ها در مورد من کاملاً مطمئن نبودند، اما با شک و تردید به من ایزک و خواهر را خطاب می‫کردند. اینکه به من ایزک و خواهر می‫گفتند مهم نبود، اما آنچه که شدیداً مرا رنج می‫داد، بیم افشا شدن کامل و مسخره‫های آینده دورتر بود.

* * *

‫سنم به ۲۵ رسید. هر روز مرجانم و دیگران به من می‫گفتند که «چرا زن نمی‫گیری، بالاخره تا کی می‫خواهی که مجرد بمانی؟»

من هر وقت که به مرجانم می‫گفتم به من اجازه بدهد که افغانستان را ترک کنم او در جوابم می‫گفت «اگر می‫خواهی که افغانستان را ترک کنی از من اجازه نگیر، به هر کشوری که خودت می‫توانی برو، من به پایت زنجیر نبسته ام.»

من که پول رفتن به هیچ جایی را نداشتم، مرجانم مرا در لب پرتگاه می‫دید و می‫دانست که ‫اگر بدون کمک نوید افغانستان را ترک کنم، آینده دشواری در پیش خواهم داشت. و اگر مرجانم اجازه نمی‫داد، ‫نوید به هیچ عنوانی کمکم نمی‫کرد. به این صورت مرجانم ریشه آرزویم را از زیر خاک می‫برید و گردن هم نمی‫گذاشت که من مانع رفتنت هستم.

بعد از فارغ شدنم از دانشگاه دو سال کامل با مرجانم درگیر بودم، همیشه برایش دلیل می‫گفتم تا او را قانع کنم که به نوید اجازه بدهد که کمکم کند. یک بار به مرجانم می‫گفتم «من آینده افغانستان را خیلی بد پیش بینی می‫کنم. اولاً که جنگ افغانستان را روز بروز از بد بدتر خواهد کرد و اگر جنگ هم پایان یابد افغانستان هیچ چیزی از خود ندارد که به اقتصاد خودش متکی شود. آن زمان است جنگ گذشته پیامد‫های اصلیش را نشان خواهد داد. الان که در افغانستان جنگ است، کمک کشور‫های خارج برای ادامه جنگ سرازیر می‫شود و مردم از جنگ نان می‫خوردند. اما در آینده اگر جنگ پایان یابد، کمک کشور‫های خارج هم قطع خواهد شد. تنها راهی را که من برای نجات فردای افغانستان فکر می‫کنم، جلوگیری از افزایش جمعیت است. امروز که مردم آرامش ندارند و همگی آواره و دربدر هستند، جمعیت در هر دهه به ضریب دو افزایش هندسی دارد. پس فردا اگر جنگ پایان یابد و مردم به آرامش برسند، که دیگر جمعیت در هر دهه به طاقت دو افزایش هندسی خواهد یافت. آن زمان است که می‫بینیم زندگی در افغانستان چقدر سخت می‫شود. امروز که نوید از لندن می‫تواند و می‫خواهد که کمکم کند، تو برایش اجازه نمی‫دهی که کمکم کند، اما فردا که نخواهد توانست و نخواهد خواست که کمکم کند، تو قبول نخواهی کرد که تو باعث بدبختی من شده‫ای.»

مرجانم که در زندگی به حرف هیچ کسی گردن نگذاشته بود در جوابم گفت «او بچه! هر تصمیمی که برای آینده خودت داری به من چیزی نگو و هر کاری را که خودت بهتر می‫دانی همان کار را بکن تا در آینده اگر مشکلاتی بر سر راهت بی‫آید هر روز در گوش من زر نزنی. از حالا که تو اینقدر در گوشم زر می‫زنی و هر روز مرا خون دل می‫دهی، به خدا معلوم که در آینده من از دستت چی بکشم.»

- «آخر تو به نوید اجازه نمی‫دهی که کمکم کند که من از افغانستان بروم.»

«هر کجا که می‫توانی برو، من به پایت زنجیر نبسته ام، خیلی مهم هم نیستی که خودم را محتاجت بدانم و به تو اجازه ندهم که بروی. اگر می‫روی برو، من نه به تو چیزی می‫گویم و نه به نوید.»

- «پس اگر من به نوید بگویم که به من پول بفرستد که حرکت کنم، آیا تو راضی هستی که با افسانه زندگی کنی تا نوید قبول کند که من حرکت کنم؟»

«تو که اینقدر عجله داری و اینقدر حسود هستی که فکر کردی همه رفتند و خوردند اما تو ماندی و نخوردی، پس برو دیگر. من نه محتاج تو هستم و نه محتاج افسانه، خودم آدم هستم و خودم تنهایی زندگی می‫کنم.»

- «باشد، پس من به نوید می‫گویم که به من پول بفرستد من حرکت می‫کنم و تو برایش نگو که بی‫اجازه من می‫رود.»

«خدا هم جان ترا بگیرد هم جان نوید را و هم جان افسانه را! من محتاج هیچ یکی از شما نیستم و با هیچ یکی تان حرف نمی‫زنم.»

* * *

یک روز به مرجانم گفتم «اگر از من انتظار داری که زن بگیرم و برایت دستیاری بیاورم، من تا آخر عمرم نمی‫خواهم که زن بگیرم، تو هر آنچه که از دختر مردم انتظار داری از دختر خودت بدار.»

من به مرجانم می‫گفتم افسانه و شوهرش بیایند با تو زندگی کنند که من بروم ایران. اما مرجانم آدم یکدنده‫ای بود و در جوابم می‫گفت من بی‫غیرت نیستم که به داماد آب غسل کردن بگذارم. منظورش اینکه من نباید ببینم که با دخترم بغل‫خوابی کند و در خانه آبتنی کند!!

اگر من بی‫اجازه مرجانم افغانستان را ترک می‫کردم، هم مردم می‫گفتند که مادر پیرش را تنها گذاشت و رفت و هم نوید کمکم نمی‫کرد. تنهایی مرجانم از هر نظری برای من قوز بالا قوز شده بود. هم مردم گیر داده بودند که مرجانت تنها‫ست چرا زن نمی‫گیری و هم نمی‫توانستم که افغانستان را ترک کنم. ‫داستان جنجالی من با لجبازی مرجانم خیلی بی‫حال است که حتی تعریف کردنش برای خودم خسته کننده است تا چه برسد بر اینکه کسی بخواهد این داستان را بخواند! اما از اینکه موضوع خاطرات نویسی پیش آمده است، مجبوراً تمام جریانات را بصورت زنجیره‫ای باید بنویسم، چه اینکه خسته کننده باشد یا جالب. به هر حال تلاشم بر اینست که با نگاه مختصری از موضوعات خسته کننده زودتر بگذریم.

 حتی نوید به مرجانم می‫گفت تو با افسانه زندگی بکن که من حمید را کمک کنم که لندن بیاید. اما مرجانم هیچ وقت راضی نمی‫شد که با افسانه زندگی کند. نوید مرا به اندازه‫ای دوست داشت که حتی حاضر بود تمام دار و ندارش را صرف خواسته‫های من بکند، اما نمی‫خواست که مرجانم در خانه تنها بماند و بی‫اجازه او هیچ کاری هم نمی‫کرد.

‫از اینکه من از آینده وحشتناک در فرهنگ افغانستان بی‫اندازه نومید بودم و مرجانم را تنها مانعی بر سر راه نجاتم می‫دانستم، بصورت غیر ارادی هیچ وقت با او برخورد خوب نداشتم و زندگی مشترک من و او هم برای من و هم برای او به اجبار و جنون تبدیل شده بود. من دیوانه‫وار او را می‫آزاردم، بدون انگیزه خاصی هر روزه با او سر و صدا راه می‫انداختم و بر عکس او هم در مقابل من کوتاه نمی‫آورد. هر دوی ما اکثراً حرف یکدیگر را تحمل نمی‫کردیم، بخاطر حرف‫های جزئی در مقابل یکدیگر بهانه گرفته جر و بحث می‫کردیم.

 مرجانم عادت مال‫اندوزی داشت و مادیات نزدش زیاد ارزش داشت. در مقابل من دایماً سعی می‫کردم که از نظر مالی او را متضرر بسازم. بعضی وقت که حرف مادیات را می‫زد، من روبروی مردم می‫گفتمش «تو خیلی آدم مادیات‫پرستی هستی، آیا امروز باز هم فرش و ظرف‫های خانه ات را عبادت کردی یا نه؟»

‫یک روز پسر عمویم به من گفت «من که تو و مرجانت را می‫بینم هیچ باورم نمی‫شود که شما به یکدیگر مادر و پسر باشید.»

گفتم «چرا باورت نمی‫شود؟»

«چون برخوردی که شما با یکدیگر دارید من برخورد هیچ مادر و پسری را به مثل شما ندیده ام.»

- «پس چی فکر می‫کنی که ما چه رابطه‫ای با یکدیگر داشته باشیم؟»

«شما مثل دو خواهر و برادر پنج ساله و سه ساله‫ای می‫مانید که همیشه با یکدیگر در تضاد باشند و هیچ کدام آن نسبت به دیگرش گذشتی ‫نداشته باشد.»

* * *

وقتی که نتوانستم افغانستان را ترک کنم فکر کردم که من تا آخر عمر در افغانستان خواهم ماند و از اینکه نمی‫توانم زن بگیرم مردم مسخره ام خواهند کرد. من می‫دانستم که به غیر از من کسان دیگر نیز زیاد هستند که عیناً مشکل مرا دارند، اما بخاطر حرف مردم زن می‫گیرند تا مردم ‫آنها را به نام ایزک مسخره نکنند. بالاخره من هم تصمیم گرفتم که اول خودم را با یک زن باید آزمایش کنم، اگر توانستم با زن عمل جنسی را انجام بدهم که زن می‫گیرم و اگر نتوانستم افغانستان را به یک شکلی ترک می‫کنم.

‫من از نظر جنسی با مردان تحریک می‫شوم و اگر بخواهم، می‫توانم که با مردان خودم هم فاعل قرار بگیرم، اما فاعل بودن برایم لذتبخش نیست. من با مردان فقط دوست دارم که خودم مفعول باشم، اما نسبت به زنان هیچ انگیزه‫ای ندارم. وقتی که خواستم خودم را با زن آزمایش کنم، می‫خواستم که این کار را به خودم تحمیل کنم، نه اینکه از روی انگیزه بخواهم با زن عمل جنسی را انجام بدهم.

به فکر آزمایش کردن بودم که یک روزی جویا، پسر دایی‫ام به من گفت «خواهر بیوه خیاط بی‫راه است.»

گفتم «چطوری بی‫راه است؟»

 ‫«می‫خواست که من بکنم اش، اما من نکردم.»

‫این حرف را که زد فکر آزمایش کردن به یادم آمد و گفتم «چرا نکردی؟»

با گفتن این حرف ها دهن جویا پر از آب شده بود، وقتی که من گفتم چرا نکردی، او در حالیکه می‫خواست آب دهنش را قورت کند از شوق گلویش هم بسته شده بود. به سختی آب دهنش را قورت کرد و گفت «همین طوری نخواستم که بکنم.»

- «اگر مطمئن هستی که واقعاً بی‫راه است پس بیا که هر دوی مان بکنیم اش.»

‫ جویا از این حرفم خوشحال شد و گفت «من فکر نمی‫کردم که ‫شاید تو هم بخواهی بکنی وگرنه برایت می‫گفتم. حقیقتاً جا نبود که بکنم اش، نه در خانه ما جا هست و نه در خانه خود آنها.»

‫ من و مرجانم در خانه تنها بودیم. مرجانم اکثراً خانه خواهرانم و خاله‫هایم می‫رفت و من در خانه تنها می‫ماندم. به جویا گفتم «اینجا که جا هست، می‫بینی که اکثراً مرجانم خانه نیست و من در خانه تنها هستم.»

‫قرار بر این شد که هر وقتی که مرجانم خانه نبود جویا خواهر خیاط را با خودش بیاورد.

‫دو - سه روز بعد مرجانم ‫رفت خانه مستانه، خواهر کوچکم. من در خانه تنها ماندم و به جویا گفتم که خواهر خیاط را با خودش بیاورد. جویا خواهر خیاط را با خودش آورد. وقتی که خواهر خیاط آمد خانه، درحالیکه من از آزمایش کردن بیم داشتم، جویا فوراً پیراهنش را در آورد و با خواهر خیاط رفت داخل اطاق. دو - سه دقیقه‫ای نگذشت که در اطاق را باز کردند و از اطاق بیرون شدند. ‫گفتم «چی کردید؟»

جویا گفت «کار ‫ما تمام شد.»

- «به همین زودی؟»

«نمی دانم که چرا. تا به داخل فرو کردم خالی شدم. تو هم برو زودتر کارت را تمام کن.»

‫با خواهر خیاط رفتم داخل اطاق. پایم می‫رفت اما دلم نمی‫رفت. جویا که خودش زود ارضا شد، نتوانست که خواهر خیاط را ارضا کند و او که در خمار مانده بود، از من انتظار داشت که من ارضایش کنم، اما من که به چهره خمارش نگاه می‫کردم، چندشم می‫شد که به او دست بزنم. هر طوری که خواستم خودم را تحریک کنم، تحریک نشدم و او هم که می‫خواست کمکم کند که تحریک شوم تا کار بهتر شود بدتر می‫شد. بالاخره لباسم را پوشیدم و در اطاق را باز کردم. ‫ جویا پرسید «کار تان تمام شد؟» ‫

من هیچ چیزی نگفتم. دوباره با تأکید از خودم پرسید «کارت را تمام کردی یا نه؟»

- «بلی تمام کردم.»

«از طرز گفتنت مشخص است که انگار نتوانستی کاری بکنی، کردی یا نه؟»

«بلی کردم.»

از خواهر خیاط پرسید «‌راست می‫گوید؟»

او که خودش در خمار مانده بود در جواب گفت «نه.» و فوراً رفت پیش جویا و خود جویا را بغل گرفت. ‫ جویا را که بغل گرفت، جویا  ‫به زودی دوباره تحریک شد ‫و به من گفت «حمید تو برو از اینجا بیرون.»

من از اطاق بیرون شدم. این بار جویا خواهر خیاط را نیز ارضأ کرد. دو ساعتی نشستیم، جویا می‫خواست مرا مجبور کند که با خواهر خیاط کاری بکنم، من دو بار ‫‫دیگر نیز آزمایش کردم، اما در هر بار روحیه ام ‫ضعیف‫تر شد و بیشتر چندشم شد. جویا در آخر سر یک بار ‫‫دیگر ‫نیز ‫آمیخت. ‫من در آزمایش به این نتیجه رسیدم که هرگز نباید زن بگیرم و بخاطر مسخره مردم، افغانستان را باید ترک کنم.

* * *

دو سال از فراغتم از دانشگاه گذشت، اما داستان خسته کننده هنوز ادامه دارد که بخاطر لجبازی مرجانم نمی‫توانم افغانستان را ترک کنم. در افغانستان یک ضرب‫المثلی است که می‫گویند «بُزک بُزک نمیر که جو لغمان می‫رسد» من فکر کردم که اگر منتظر جو لغمان و منتظر وعده سر خرمن باشم تا مرجانم به قولش وفا کند که در یک فرصت مناسبی به من اجازه رفتن به خارج را بدهد چندین سال دیگر هم خواهد گذشت، اما با پشیمانی زمانی ‫از دست رفته را بدست نخواهم آورد؛ پس بهتر است که یک فکری برای استفاده از زمان باقی مانده و توانایی شخصی خودم بکنم، تا اینکه اگر ممکن باشد خودم را در آینده از مهلکه جهنمی نجات بدهم. فکر کردم که بهترین و آبرومندانه‫ترین شکلی که بتوانم افغانستان را ترک کنم چه راهی می‫تواند باشد؟ به خود گفتم مرجانم و هنگامه در طول دو سال با زبان حیله مرا سر کار گذاشتند و من هم به زبان خود آنها باید که برایشان جواب بدهم. اگر از راه کله‫شقی پیش می‫رفتم دیگر نوید هم با من به لج می‫افتاد و کمکم نمی‫کرد.

فکر کردم که چند تا طالبانی را که ظاهر وحشیانه داشته باشند باید پیدا بکنم و برایشان پول بدهم که آنها به دروغ برای دستگیری من به اتهام جرم سیاسی پشت خانه بیایند و مرجانم که آنها را ببیند خودش مرا وادار کند که از افغانستان فرار کنم. طالبان در اصل از مردمان بومی و ساکنین کابل نبودند و عمدتاً از جنوب آمده بودند. اما بعضی از بچه‫های ساکنین کابل نیز به آنها پیوسته بودند. من با یکی از آنها که شناخت داشتم در این مورد حرف زدم، اما او از این کار ترسید و حرفم را قبول نکرد. من در این مورد با جویا، پسر دایی‫ام حرف زدم که اگر بتواند کمکم کند. جویا خندید و گفت «فکر جالبی است و بهترین نقشه‫ای است که با این نقشه می‫توانی از افغانستان نجات پیدا کنی و در این نقشه هم اگر کامیاب نشوی، دیگر هیچ راه نجاتی نخواهی داشت.»

من گفتم «اگر از دام این افغان‫های ساده نتوانیم که خود را آزاد کنیم، پس اگر خارج برویم در آنجا از دام خارجی‫ها چطوری ممکن است که بتوانیم خود را آزاد کنیم؟»

جویا خندید و گفت «راست می‫گویی والله.»

من و جویا از هر نظری با یکدیگر هم‫راز بودیم و مخصوصاً در مقابل بزرگان خانواده‫های مان که ما آنها را عامل تمام بدبختی‫های مان می‫دانستیم کاملاً هم‫سنگر بودیم. یکی از هم‫صنفان جویا نیز به طالبان پیوسته بود و او خوشبختانه از آن ولگردان بود که از هیچ کاری ترس نداشت و ظاهر فوق‫العاده طالبانی را هم به خودش درست می‫کرد که تیپش به نظر مردم کابل وحشیانه بود. من و جویا با هم‫صنفی طالبش حرف زدیم و گفتیم «ما دو ملیون برایت می‫دهیم، تو برای دستگیری من بیا پشت خانه و مرا از خانه فراری بکن.»

او دو تا رفیقانش را که مثل خودش تیپ طالبانی زده بودند به ما نشان داد و گفت «ما سه نفری می‫رویم پشت خانه تان و ترا از خانه فراری می‫کنیم.»

من کله‫شقی مرجانم را خوب می‫دانستم که فقط به یک بار تهدید کردن به فرار من راضی نمی‫شود. بناءً برنامه را طوری تنظیم کردم که آنها در سه مرحله مرا فراری بکنند. ‫فکر کردم که اگر از افغانستان فرار کنم پیش از پیش پاسپورتم باید آماده باشد. در این ارتباط به آنها گفتم «شما چند روزی صبر کنید تا من پاسپورتم را آماده کنم ویزای پاکستان را هم بگیرم و شما برنامه را پیاده کنید.»

‫در گذشته آنعده از طالبانی که با لباس‫های مخصوص، عمامه و چشمان سرمه کرده ظاهر طالبانی را بخود می‫گرفتند، به نظر من وحشی و ترسناک معلوم می‫شدند. من در اول که هم‫صنفی جویا و رفیقانش را به ظاهر طالبانی دیدم خوشحال شدم که اگر مرجانم آنها را بدین شکل ببیند می‫ترسد و خودش فوراً مرا وادار به فرار از افغانستان می‫کند. از روزی که من تصمیم گرفتم که توسط طالبان خودم را فرار بدهم، هر قدر که طالبان را بیشتر با ظاهر طالبانی می‫دیدم به همان اندازه قشنگتر و مهربان‫تر به نظرم می‫رسیدند. زیرا من دیگر به ظاهر طالبانی آنها نیاز داشتم، تا مرجانم آنها را با ظاهر طالبانی ببیند بترسد و به من اجازه بدهد که از افغانستان فرار کنم. از آن به بعد من به این نتیجه رسیدم که قشنگی و زشتی در ظاهر هیچ چیزی نیست، بلکه در باطن هر چیزی است.

من پاسپورت و ویزای پاکستان را گرفتم. آن زمان پاکستان، عربستان سعودی و امارات متحده تنها کشور‫های بودند که دولت طالبان را به رسمیت می‫شناختند و در کابل سفارت داشتند. ‫‫ پاسپورت و ویزا را آماده کردم، طالبان در مرحله اول یک نامه جلب تقلبی را برای احضار من پشت خانه آوردند و بدست مرجانم دادند. در نامه نوشته بودند «حمید در ظرف ۴۸ ساعت به مأموریت سمت ۴ حاضر شود.»

به گفته پسر عمویم که می‫گفت تو و مرجانت به مثل دو برادر و خواهر سه ساله و پنج ساله‫ای می‫مانید که همیشه با یکدیگر در تضاد باشند و هیچ کدام آن نسبت به دیگرش گذشتی ‫نداشته باشد، واقعاً که من و مرجانم مثل دو برادر و خواهر سه ساله و پنج ساله همیشه با یکدیگر در تضاد بودیم. مرجانم که نامه را از دست طالبان گرفت فوراً به نقشه ام پی برد و به من گفت «من می‫دانم که این نامه به غیر از نقشه خودت هیچ چیز دیگری نیست، من خودم می‫روم دهن طالبان را می‫شکنم، تو همیشه می‫گویی که من نمی‫خواهم در افغانستان زندگی کنم.»

مرجانم که گفت من خودم می‫روم دهن طالبان را می‫شکنم، برای اینکه نامه جلب تقلبی را نبرد به مأموریت (کلانتری) نشان ندهد، گفتم «بیار ببینم که در این نامه چی نوشته اند که تو می‫گویی نقشه خودت است؟»

نامه را از دستش گرفتم، خواندم، پاره اش کردم و گفتم «طالبان دیوانه هستند، من چرا مأموریت بروم! اصلاً نمی‫روم.»

مرجانم خودش می‫رود کلانتری و موضوع را می‫پرسد، در کلانتری برایش می‫گویند ما از نامه جلب خبر نداریم و اگر نامه جلبی هست خودش بیاید تا با خودش حرف بزنیم. مرجانم برگشت و به من گفت «نمی‫توانی که مرا گول بزنی، خودت نامه را به دست کسی فرستاده‫ای تا به همین بهانه از افغانستان فرار کنی. من ترا ‫‫‫بزرگ کرده ام که در پیری بدردم بخوری و بی‫غیرت هم نیستم که اگر تو نباشی داماد را بالای سرم بگذارم.» ‫

من ‫در جوابش چیزی نگفتم و با خود گفتم بگو هرچه که می‫گویی بگو تا ببینم که در مراحل بعدی کله‫شقی‫ات به کجا می‫رسد.

سه روز بعد سرباز طالبان با دو تا رفیقانش که آنها هم طالب بودند آمدند پشت در. ‫در این نقشه جویا، پسر دایی‫ام نیز پیش از پیش خانه ما آمده بود. در حالیکه جویا نیز با من و سرباز طالبان ‫یعنی هم‫صنفیش همدست بود، ‫من نقشه را طوری پیاده کرده بودم که اول آنها در بزنند، ما بگذاریم که مرجانم در را باز کند و بعد جویا برود روبروی مرجانم با آنها حرف بزند. اما ‫وقتی که آنها در زدند، پیش از اینکه مرجانم در را باز کند، زن همسایه که در خانه با ما می‫نشست در را باز کرد و بعد جویا رفت که روبروی زن همسایه با آنها حرف بزند. سرباز طالبان روبروی زن همسایه از یخه جویا گرفت‫، او را چند مشت و لگت زد و با خودشان برد. زن همسایه موضوع کتک خوردن و دستگیر شدن جویا را به مرجانم تعریف کرد. کمی دیرتر جویا دوباره برگشت و روبروی مرجانم به من گفت «طالبان از من پرسیدند حمید کجاست؟ من برای‫ شان گفتم سه روز می‫شود که گم است هیچ خبری ازش نیست من نمی‫دانم که کجا‫ست،  آنها مرا با خودشان بردند و می‫خواستند که ببرندم زندان تا ترا برایشان پیدا کنم، اما بعداً گفتند این بار ولش کنیم که حمید خودش حاضر شود، حالا تا وقتی که تو زیر تعقیب باشی من دیگر نمی‫توانم که خانه شما بیایم.»

من به مرجانم اصلاً نگاه نکردم که به خودش مغرور نشود، به جویا و زن همسایه گفتم «شاید که طالبان باز هم بیایند، من از اینجا فرار می‫کنم می‫روم خانه ‫افسانه.»

از دیوار همسایه پشتی ‫‫پریدم و از راه کوچه پشتی رفتم خانه افسانه. ‫کمی دیرتر مرجانم با خاله ام و مادربزرگم نیز آمدند دنبالم. مرجانم تصمیم گرفت که برود کلانتری و به طالبان حمله کند. اما افسانه، خاله ام و مادربزرگم نکوهشش کردند و اجازه ندادند که به طالبان حمله کند و نظر دادند که من باید از افغانستان فرار کنم. اما مرجانم ‫‫ هنوز هم روی حرف خودش بود و اجازه نمی‫داد که من از افغانستان فرار کنم. گاهی می‫گفت می‫رویم مزار شریف و گاهی می‫گفت می‫رویم هرات. خلاصه اینکه می‫خواست از این شاخه به آن شاخه بپرد تا اجازه ندهد که من از افغانستان فرار کنم. من که حالا از نظر سیاسی بر او غلبه کرده بودم، این بار با جدیت در جوابش گفتم «دیگر من به تو اجازه نمی‫دهم که در مورد زندگی من تصمیم بگیری، من خودم می‫دانم که کجا بروم، من می‫خواهم جایی بروم که خطر طالبان در آنجا نباشد.»

من که با جدیت از خود دفاع کردم، زاهد، شوهر افسانه نیز در آنجا نشسته بود، سر مرجانم داد زد و گفت «چرا می‫خواهی که بدست طالبان بیفتد؟ کابل و مزارشریف و هرات چه فرقی دارد؟ در افغانستان هر کجا که برود پر از طالب است. اصلاً از افغانستان باید فرار کند.»

خاله ام، مادربزرگم و افسانه نیز حرف زاهد را تأیید کردند و مرجانم را سرزنش کردند. خوشبختانه از شانس من در این زمان رفتن به مناطق تحت کنترل مخالفین ‫و عبور از خطوط مقدم جبهه از خارج رفتن هم سخت‫تر و خطرناک‫تر بود؛ وگرنه مرجانم اصرار داشت که من به مناطق مخالفین فرار کنم. به این صورت مرجانم در جنگ سیاسی بر علیه من شکست خورد، اما نگذاشت که من تنهایی از افغانستان فرار کنم. من چند روزی در خانه افسانه پنهان شدم، مرجانم پاسپورت و ویزای پاکستان را گرفت، خودش نیز با من سوار مینی‫بوس شد و حرکت کردیم طرف جلال‫آباد تا از آنجا برویم پاکستان. زاهد نیز تا جلال‫آباد ما را همراهی کرد. پاسپورت خودم که ویزای پاکستان را هم داشت در جیبم بود و مرجانم از آن خبر نداشت. وقتی که جلال‫آباد رسیدیم من مرجانم و زاهد را در یک هتل نشاندم و گفتم «من می‫روم ریاست پاسپورت تا ببینم چه خبری است، آیا می‫شود که پاسپورت بگیرم و یا خیر.»

رفتم بیرون یکی دو ساعت در خیابان‫ها قدم زدم و برگشتم به مرجانم گفتم «پاسپورت گرفتن از ریاست پاسپورت کار جنجالی است، من یک نفر را پیدا کردم که پنج هزار کلدار می‫گیرد، سریع پاسپورت را می‫دهد، ویزای پاکستان را هم می‫زند.»

روپیه‫ی پاکستانی را کلدار می‫گویند. در آن زمان به علت بی‫ثباتی پول افغانی، در بازارهای افغانستان پول پاکستانی بیشتر مورد معامله قرار می‫گرفت.  

مرجانم آدمی بود خسیس که حتی گرفتن پول یک جفت جراب هم از او کار آسان نبود!! وقتی که من حرف پنج هزار را زدم، چشمانش از حدقه بیرون زد و گفت «اوه هوووو اوه!  پنج هزار!!!  اصلاً ارزشی ندارد که تو پاسپورت بگیری، من در همین جلال‫آباد خانه می‫گیرم و همین جا می‫نشینیم.»

زاهد که در آنجا نشسته بود دفعتاً عصبانی شد و گفت «پنج هزار چی است که تو به پنج هزار می‫لنگی؟  اتفاقاً خیلی هم خوب است که به پنج هزار پاسپورت و ویزا را فوراً برایش بدهند. اگر طالبان دستگیرش کنند، آیا با پنج هزار می‫توانی که دوباره آزادش کنی؟ فوراً پنج هزار برایش بده که برود پاسپورت بگیرد.»

دل ناخواسته دست مرجانم به داخل کیفش رفت و از آن پنج هزار روپیه پاکستانی به من داد. پول را در جیبم گذاشتم، رفتم بیرون یکی دو ساعت قدم زدم و برگشتم پاسپورت را به مرجانم و زاهد نشان دادم. زاهد از دیدن پاسپورت خوشحال شد و برخاستیم حرکت کردیم بسوی پاکستان. زاهد تا مرز پاکستان نیز ما را همراهی مان کرد، وقتی که پلیس پاکستان برای مان ما اجازه ورود داد با زاهد خداحافظی کردیم و او برگشت بسوی کابل.

نوشته شده توسط حمید نیلوفر در |  لینک ثابت  

پنجشنبه 27 فروردین1388

فشرده خاطرات زندگیم تا این لحظه در همین جا به پایان رسید. سپاسگذارم از شما دوست عزیز که خواننده خوب من شدید. امیدوارم که این وبلاگ برای شما جالب بوده باشد و از خواندنش لذت برده باشید. به امید سلامتی، شادابی، خرسندی، پیروزی، بهروزی، عمردرازی و سرافرازی شما!

                                                                              حمید نیلوفر

نوشته شده توسط حمید نیلوفر در |  لینک ثابت   •