پنجشنبه 27 فروردین1388
بخش یک
جهنم «بابه نداره»
تابستان ۱۳۶۲
نه سال داشتم و روزهای گرم تابستان بود. در محله خیرخانه کابل پیرمرد بینوایی را دیدم، که جامه کهنه و فرسوده خاکستری رنگ افغانی بر تن، کلاه قرمز مهره دوزی شده قندهاری بر سر و کفشهای کهنه و لهیده چرمی بر پا داشت و پیش روی دکانی که از خشت خام ساخته شده بود، تیرهای چوبی و کنارههای سقف گِلی آن در پیش رو به اندازه دو - سه وجب بصورت حاشیه به بیرون آمده بود و پیش در آن دو تا پله میخورد، پیرمرد روی پلهها نشسته بود و خودش را در سایه دیوار قرار داده بود تا دمی بیاساید. در نزدیک او هفت - هشت تا بچههای کوچک و بزرگ شر و آشوبگرخمیده خمیده و کج کج که آماده فرار بودند، پاهای شان را به زمین میکوبیدند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره»، خودشان را به پیرمرد نزدیک میکردند و بسویش سنگ پرتاب میکردند. مرد آرام و صبوری بود و بسی بردبار، تا هنگامی که سنگ بر خودش نمیخورد از جا بر نمیخواست، در فاصلههای نزدیک او سنگهای زیاد میافتاد، اما زمانیکه سنگ بر خودش میخورد از جا بر میخواست و چند قدم به طرف بچهها میدوید و بچهها شتابان فرار میکردند و به هر سو پراکنده میشدند. پیرمرد دوباره روی پلهها مینشست و بچهها باز هم خمیده خمیده و کج کج، پاهای شان را به زمین میکوبیدند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره»، خودشان را به او نزدیک میکردند و بسویش سنگ پرتاب میکردند و به همین شکل ماجرا دوام مییافت. به این صورت درگیری پیرمرد با بچهها به یک عادت روزمره تبدیل شده بود و هر رهگذری از آن گذر گهگاهی این ماجرا را مشاهده میکرد. در اول من خیال کردم که نام این پیرمرد بابه ندارست.
* * *
چند روز پس از آن هنگام عصر روز بود و در محله پانصد فامیلی کابل که محل سکونت افسران بلندپایه دولت بود در امتداد خیابان خاکیای قدم میزدم. در طول آن خیابان در بستر راه فاضلاب تودههای زباله و نخاله یکی پشت سر دیگر قرار داشت و هر کدام از آن تودهها سدی بر سر راه فاضلاب ایجاد شده بود. البته اینجا یکی از نادر مناطقی در شمال غرب کابل بود که به سیستم لوله کشی آب مجهز بود و فاضلاب در آنجا جاری میشد. در آنجا پیرمرد دیگری را دیدم که از یکی از کوچههای دست چپم وارد این خیابان شد. این یکی با پیرمرد اولی کاملاً فرق داشت، با رنگ پوست قهوهای و تاریک، قدبلند و جوانتر از اولی بود. از کنار ردیف تودههای زباله و نخاله در امتداد خیابان به جهت مخالف من راهش را ادامه داد. در پی او ده - دوازده تا بچههای کوچک و بزرگ چرکین با سر و صورتهای پر از لکههای چرک و عرق و لباسهای چرکین و پارهپینه و بعضی هم پا برهنه او را دنبال میکردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» سنگ بارانش میکردند. پیرمرد کاملاً شتابزده و آشفته به نظر میرسید و در هر بار که با سراسیمگی میایستاد و به پشتش مینگریست، بچهها فوراً در جا میایستادند و به مجردی که راه میافتاد به مانند گله زنبور هجوم میبردند. پیرمرد هراسان با قد بلند و پاهای دراز تند تند راه میرفت، اما بچهها تندتر از او انگار که با بال و پر میرفتند. من خیال کردم که نام این پیرمرد هم بابه ندارست. کمی برایم عجیب بود که آن پیرمرد که نامش بابه ندارست، بچهها او را میآزارند و این هم که نامش بابه ندارست، بچهها میآزارندش.
* * *
چند هفته بعد از آن با دختر داییام، رخشانه که از من کوچکتر اما باهوشتر بود، از خانه خودمان بسوی خانه آنها قدم میزدم. از خانه ما تا خانه آنها یکی دو کیلومتر فاصله داشت. این بار که با رخشانه بودم در میانههای راه به غیر آن دو تا پیرمرد اولی پیرمرد دیگری را دیدم که هم جهت ما در امتداد خیابان روان بود، پنج - شش تا بچههای کوچک و بزرگ دنبالش میکردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» بسویش سنگ پرتاب میکردند. با پیمودن راه بیشتر به شمار بچهها افزوده میشد. ما هم که در فاصله نزدیک او قرار داشتیم، رخشانه با چشمان آبی، رنگ پوست سفید که داغ بزرگ سالدانه بر صورت داشت، موهای زرد و بهمریخته و ابروهای زرد بسویش دوید و صدا زد «بابه نداره بابه نداره.» این بار برای من خیلی عجیب بود که هرکه که نامش بابه ندارست چرا بچهها میآزارندش. از رخشانه پرسیدم «چند ته بابه ندارس؟ یَگ ته پیش خانه شماس هر وخت، یَگ ته ره ده پنصدفامیلی دیدم یَگ روز که بابه نداره میگفتندش، حالی ایره میگن، کدامش بابه ندارس؟»
«هیچ کدامش نداره.»
- «چی نداره؟»
رخشانه بسویم نگاه کرد، قیافه خجالتی را به خود گرفت، از خجالت دور چشمانش چین خورد، چشمانش تنگ شد و صورتش قرمز. با قیافه خجالتی دهنش را به گوشم نزدیک کرد و در جواب اینکه گفتم چی نداره، با صدای آهسته گفت «چول نداره.» (دودول ندارد.)
- «وَی! مه فکر کدم که نامش بابه ندارس.»
رخشانه از کنار من بسویش نگاه کرد و خنده کنان صدا زد «بابه نداره بابه نداره.»
- «چرا ایطوری میگن؟»
«بخاطری که زن نگرفته.»
- «که نداره نداره دیگه! چرا آزارش میدن؟»
«بیه بریم از پشتش صدا کنیم.»
- «چرا صدا کنیم؟»
«سات ما تیر شوه» (وقت مان خوش بگذرد.)
از این حرفش ناراحت شدم و با ناراحتی گفتم «نی مه هیچ ساتم تیر نمیشه ایطوری.» (نه این طوری اصلاً وقت من خوش نمیگذرد.)
رخشانه که ناراحتیام را فهمید خجالت کشید و دیگر چیزی نگفت. همین بود که هم معنی بابه نداره را فهمیدم و هم هدف بچهها را، که میخواستند خودشان را سرگرم کنند. به بچهها نگاه کردم، دیدم که واقعاً خودشان را سرگرم میکردند، اکثر آنها خنده کنان صدا میزدند «بابه نداره بابه نداره» و بسویش سنگ پرتاب میکردند، اما دو تا از آن بچهها قیافههای عصبانی و مهاجم را به خود گرفته بودند، خودشان را به او نزدیک میکردند و مستقیماً با سنگ به بدنش میزدند. ما هم از دنبال او در راه خودمان روان بودیم که اولین سنگ به پشت پایش خورد، با عصبانیت برگشت و چند قدم به عقب دوید. تمام بچهها که آماده گریز بودند فوراً گریختند، اما ما که قصد آزارش را نداشتیم آماده گریز هم نبودیم و زمانی که برگشت و چند قدم به عقب دوید، بچهها به فاصلههای دور گریختند و ما در فاصله یک متری او باقی ماندیم. برای دفاع از خودش چند تا سنگ هم در دست داشت. من در فاصله نزدیک که دیدم سنگ به دست داشت ترسیدم و خیال کردم که این پیرمرد دیوانه است و هرکه را اگر ببیند شاید بزند. در حالیکه سنگ در دستش بود دستش را بلند کرد، اما به چشمان ما که نگاه کرد از طرز نگاه ما فهمید که ما قصد آزارش را نداشتیم و به طرف بچههای دوید که داشتند فرار میکردند. در هر بار که سنگ به بدنش میخورد با عصبانیت بر میگشت و چند قدم به طرف بچهها میدوید و بچهها به سرعت زیاد فرار میکردند.
در اول دیدن این ماجرا و خاطره «بابه نداره» برای من آنچنان مهم و وحشتناک نبود، تا اینکه آهسته آهسته در وجود خودم تغییرات شگفتی را متوجه شدم و دیگر خاطره «بابه نداره» به تدریج در ذهن من به یک وحشت و کابوس همیشگی تبدیل شد.
بخش دو
جهنم نوجوانی
من از زمان کودکی عادتهای دخترانه زیادی را در خودم میدیدم، اما به علت کم بودن سنم دیگران متوجه من نبودند. مثلاً همیشه دوست داشتم که در جمع دختران باشم و به بازیهای دخترانه از قبیل عروسکبازی، خانهتکانی، پنجاق، جزبازی، چشمبندکان، جادوگر و امثال اینها علاقه داشتم. همیشه دوست داشتم که داخل خانه یا نزدیک خانه با دختران باشم و از رفتن به جاهای دور و بازیهای خشن پسرانه میترسیدم. بجز چند تا پسران همسایه که همسن و سال خودم بودند دیگران متوجه این عادتهایم نبودند. پسران همسایه برای بازی کردن به بیرون صدایم میزدند، من در حیاط را باز میکردم، خودم بیرون نمیشدم، فقط سرم را از در بیرون میکردم و به آنها میگفتم «مه بازی نمیکنم.»
آنها میگفتند «چرا مثل دخترا از در سرته بیرون میکنی؟ بیه از بیرون گپ بزن هی زنچه! (هی زن صفت!) چرا دایم مثل دخترا ده خانه میشینی؟»
اما بیرون رفتن از خانه با پسران، تنهایی و بدون دختران برای من بیمناک بود. بعضی از پسران همسایه مرا «حمید زنچه» صدا میزدند. من علاوه بر این همه عادتهای دخترانهای که داشتم، احساس پسر بودن را هم نمیکردم. آلتم را در بدنم یک چیز اضافی احساس میکردم و از بودن آن خجالت میکشیدم. حسرت دختران را میخوردم و با خود میگفتم خوش به حال اینها که هیچ چیز اضافهای در لای پا شان نیست که از بودن آن خجالت بکشند. پسران را میدیدم کلماتی از قبیل کیرم، میگایم و امثال اینها را به زبان میآوردند، من تعجب میکردم و با خود میگفتم «چه عجب! خجالت هم نمیکشند که کیر دارند و اسمش را هم میآورند!»
با بالا رفتن سنم آهسته آهسته تمام اطرافیانم متوجه عادتها و حرکات دخترانه ام شدند. هر وقت که حرف میزدم بچههای همسایه، خویشاوندان و همصنفانم فوراً با ادای دخترانه حرفم را تکرار میکردند و با صدای کشیده و نازک میگفتند «الا تو چه بلاستی.»
من از زمان بچگی و نوجوانی بهترین خاطراتم را با دخترهایی دارم که خواهر خواندههایم بودند. همیشه با آنها بازی میکردم و هرگاه هر یکی از آنها را که میدیدم از خوشحالی پر میکشیدم.
گاهی اوقات جزبازی میکردیم، طوری که روی زمین را خانه خانه خط میکشیدیم و با یک پا از یک خانه به خانه دیگر میپریدیم و یک سنگ دایرهای شکل را با پا از یک خانه به خانه دیگر میزدیم.
گاهی اوقات پنجاق بازی میکردیم، طوری که با پنچ تا سنگ کوچک و کرهای شکل یکی از آنها را بالا میانداختیم و پیش از اینکه به زمین سقوط کند، سنگهای دیگر را با یک دست از روی زمین جمع میکردیم و آنرا دوباره از هواه میقاپیدیم. هر کدام از ما که برنده میشدیم، با بالا انداختن سنگ با یک دست پشت دست دیگران را با گاز گرفتن، چنگال زدن، سیلی زدن و مشت زدن میکوبیدیم و پیش از اینکه سنگ به زمین بیفتد آنرا دوباره میقاپیدیم. بازی پنجاق برای من هیجانانگیز بود. اکثراً یک خواهر خوانده ام به نام فرزانه که دختر دایی مادرم بود برنده میشد و پشت دست ما را با گاز گرفتن، چنگال زدن، سیلی زدن و مشت زدن میکوبید. در هر بار که سنگ را بالا میانداخت و پشت دستم را میکوبید، من آنچنان میترسیدم که انگار با چنگالش میزند جگرم را میکند.
گاهی چشم بندکان بازی میکردیم، طوری که چند نفر داخل یک اطاق میرفتیم، در اطاق را میبستیم، چشم یک نفر را با روسری میبستیم و دیگران از پیش او به دور و بر اطاق فرار میکردیم. او با چشمان بسته خودش را این بر و آن بر میزد تا یک نفر را دستگیر کند. وقتی که دستگیر میکرد، نوبت چشم بستن کسی میرسید که دستگیر شده بود. هر وقت که نفر چشم بسته خودش را بسوی من نزدیک میکرد، من جیغ میزدم و آنچنان وحشت میکردم که انگار مرا میگیرد و میخورد.
من در بازی با دختران همیشه شرکت میکردم، اما با پسران به ندرت. گاهی غلغلکبازی میکردیم و همدیگر را غلغلک میدادیم. بعضی از پسران که میدیدند من با دختران غلغلکبازی میکردم به من میگفتند «تو خیلی زرنگی حمید! به بهانه با دختران غلغلکبازی میکنی که عشقت تازه شود و داری حال میکنی!» من به حرف آنها تعجب میکردم و میگفتم «تو چی میگویی؟ من هیچ نمیدانم که تو از چی حرف میزنی!» دختران از شنیدن این حرف آنها تکان میخوردند و از من فاصله میگرفتند، اما به زودی دوباره به من اعتماد میکردند و میدانستند که من هیچ حسی نسبت به آنها نداشتم. آنطوری که من خودم را جزئی از آنها احساس میکردم، آنها نیز مرا جزء خودشان میدانستند و در جواب به پسران میگفتند «برو گم شو خاک بر سرت! به تو چه ربطی دارد که ما چی میکنیم؟» من با این جواب دندانشکن دختران خوشحال میشدم و با خود میگفتم خوب است که اینها هم مرا جزء خودشان میدانند. بعضی از پسران نیز میخواستند که در غلغلکبازی با ما شرکت کنند، دختران از شرکت آنها به شدت ناراحت میشدند و اجازه نمیدادند که آنها نزدیک شوند و حتی بازی را به پایان میبردند. من از ناراحتی دختران چنین برداشت میکردم که شاید بخاطری که پسران در بازیهای دیگر شرکت نمیکنند و فقط در غلغلکبازی میخواهند شرکت کنند آنها ناراحت میشوند.
من همیشه با دختران زیادی دوستی تنگاتنگ داشتم. در سالهای بعد و در سنین بلوغ هر کدام از آنها که یکی یکی ازدواج میکردند یا از خانوادههای مذهبی بودند دیگر پنهان میشدند، دوری گرفتن هر کدام از آنها برای من غیر قابل تحمل بود.
* * *
در زمان بچگی بچهها مرا به نامهای حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدا میزدند. کلمه «ایزک» izak در ذهن اکثر افغانها یک کلمه بیاندازه مسخره و مضحک و همچنان منفور و بیرغبت است. این کلمه را بچهها به منظور سرگرمی، شوخی و مسخره کردن به دیگری خطاب میکنند و بزرگان به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، رذل کردن، مسخره کردن و به منظور سرگرمی نیز به دیگران خطاب میکنند. کلمه «ایزک» در زبان عامیانه افغانی در اصل معنی خنثی را میدهد، یعنی کسی که نه زن باشد و نه مرد. و در عین حال این کلمه را به چند معنی دیگر نیز بکار میبرند، از قبیل زن و مرد نازا، پسر دخترنما، دختر پسرنما، آدم ابتر و دمبریده و به معنی بیغیرت و بیعرضه نیز بکار میبرند. اما در هر صورت کلمه ایزک و تمام مترادفهای آن از قبیل ابتر، دمبریده، بیغیرت وغیره در فرهنگ افغانستان توهینآمیز و فحشآمیز دانسته میشوند.
من هر وقت که در محافل میرقصیدم، تمام مردم کوچک و بزرگ به من میخندیدند و میگفتند «وای! ای عیناً دختر واری رقص میکنه!» (وای! این عیناً مثل دختر میرقصد!) من از خنده آنها غمگین میشدم، در یک گوشهای مینشستم و دیگر نمیرقصیدم. مردم که به حرف زدن، حرکات و عادتهایم میخندیدند و حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدایم میزدند، من بیاندازه رنج میبردم، روز بروز روحیه ام ضعیف میشد و اعتماد به نفسم را از دست میدادم. آهسته آهسته کاملاً به یک آدم کم جرأت و گوشهنشین تبدیل شدم. بعضیها در مورد من تبصره میکردند و نظریات مختلف میدادند. بعضیها میگفتند «ایزک است.» بعضیها میگفتند «نه ایزک نیست، سسول است.» و بعضیها میگفتند «نه ایزک است و نه سسول، اول در شکم مادرش قرار بوده که دختر به دنیا بیاید، اما خدا بعداً تصمیمش را عوض کرده و این را به پسر تبدیل کرده است، خدا بعداً لازم دانسته است که این پسر به دنیا بیاید.»
* * *
زمانی که سال هشتم مکتبم بود، مزدک، شوهر خواهرم سی سالش بود. مزدک از رشته راه و کانال سازی از دانشسرای پولی تکنیک کابل به درجه ماستر (فوق لسانس) فارغ التحصیل شده بود. یک روزی در خانه نشسته بودم داشتم حرف میزدم، مزدک با نفرت و عصبانیت شدید به من نگاه کرد و با لحن تندی گفت «حمید تو دیگه طفل نیستی که نازک نازک مثل دخترکا گپ میزنی، تو دیگه مثل مرد باید گپ بزنی...» از طرز نگاه نفرت بار و لحن تند سخنش بیاندازه غمگین شدم. خلاصه اینکه در هر طرف روز بروز روحیه ام ضعیف میشد و جرأت و اعتماد به نفسم را از دست میدادم.
نادانیهای زمانه داشت بیداد میکرد، زمانه هرگز با من سازگار نبود و بالاخره بیداد زمان مرا بر آن داشت تا من خودم را با زمانه بسازم تا از نادانیها و درد سرها در امان بمانم. برای رسیدن به آرامش، البته نه بصورت غریضی، بلکه بصورت شرطی سرانجام در صدد تغییرپذیری شدم. به منظور تغییرپذیری همواره ترجیح میدادم که اولاً حرف نزنم و اگر حرف میزدم به خودم فشار میآوردم که از تهی گلو و با صدای کلفت حرف بزنم تا کسی ادایم را در نیاورد. در عادتها و حرکاتم سعی میکردم که خودم را جسور و نترس جلوه بدهم تا کسی به من دختر و ایزک نگوید. در نتیجهی مدتها نقش بازی کردن و تحمیل نقشبازی بر خودم، بتدریج یاد گرفتم که خودم را نقش بسازم، اما در پشت نقش اصل آن هرگز شکل نمیگیرد و بالاخره تمام نقشها نقشی بر آب است. البته مشکلات طولانی مدت روزگار و انجام دادن کارهای سخت فیزیکی نیز باعث شد که به یک نقش کوره دیده تبدیل شدم. از نظر اقتصادی بسی روزگار بدی داشتیم. در زمان حکومت حفیظالله امین، در سال ۱۳۵۸ خورشیدی که من پنج ساله بودم، پدرم به جرم مخالفت با رژیم توسط دولت دستگیر شد و سپس به قتل رسید. پدرم در گذشته افسر نظامی دولت بود و بعد از به قتل رساندنش، بر عکس دیگر افسران دولت که کشته میشدند یا به مرگ طبیعی خود میمردند، دولت حقوق بازنشستگی او را بطور کامل برای ما نداد. دولت افغانستان در آن زمان بعد از مرگ افسرانش حقوق آنها را بطور کامل و علاوه بر آن یک کالابرگی که حاوی اجناس زیادی بود به بازماندگان آنها میداد. اما بعد از به قتل رساندن پدرم، فقط نیمی از حقوق یک اجیر دولت را برای ما میداد، که امتیاز آنرا هم مادرم با هزار اصرار از دولت گرفت. با آن پول قسمت کمی از زندگی بخور و نمیر ما هم تعمین نمیشد. مادرم در دهکده کار پرورش زنبور عسل را میکرد و لنگ لنگان خرج لباس و غذامان را در میآورد. من هم از روزی که دست چپ و راستم را شناختم، شروع به کارهای شاقه و فیزیکی کردم. هر روز بعد از تعطیلی مدرسه با فرغون دستی تکچرخ، کار حمالی را میکردم.
علاوه بر آن نقش بازیهایی که سعی میکردم با صدای کلفت حرف بزنم و در رفتار و حرکاتم خودم را نترس و جسور جلوه میدادم، انجام دادن کارهای سخت و مشکلات طولانی مدت روزگار نیز باعث شد که زودتر ظاهر و عادتهای تقریباً پسرانه را به خود گرفتم. با وجودی که بعدها در ظاهر درست شدم و کسی به حرف زدن و حرکاتم ایرادی نمیگرفت، اما باز هم مثل گذشته در باطن احساس مرد بودن را نداشتم. اگر کسی به من میگفت که تو مرد هستی یا میگفت در آینده زن میگیری و بچهدار میشوی، من احساس ناراحتی میکردم، به مثل اینکه کسی به یک دختر به جدیت بگوید که تو در آینده زن میگیری و پدر میشوی.
بخش سه
احساسات جنسی
پیش از گفتن در مورد احساسات جنسی، اولاً به شما دوست عزیز که میخواهید در مورد من بدانید درود و خوشآمد میگویم. ممکن است که بعضیها نسبت به بر خوردن به این موضوع احساس تنفر بکنند و نخواهند که در مورد من چیزی بدانند. علت اینکه چرا ممکن است احساس تنفر بکنند، بعضیها هستند که ویژگیهای خودشان را دوست دارند، اما با ویژگیهای به غیر از مثل خود در جنگ هستند. آنانی که خفیفاً فطرت تبعیضگری دارند، نمیخواهند که در مورد کسانی به غیر از مثل خود چیزی بدانند؛ اما آنانی که شدیداً فطرت تبعیضگری دارند، دست به خشونت میزنند. من در اینجا خاطرات خودم را نوشته ام، با هیچ کسی در جنگ نیستم و در تبعیضگری هیچ کسی را مقصر نمیدانم؛ چون ما همه جزء طبیعت هستیم و این طبیعت است که خشن و وحشی است و با گوناگونیهای خودش همیشه در جنگ است. احساسات جنسی من احساسات متفاوت است و به عزیزانی که با این موضوع حساسیت دارند از همین جا میگویم خدا حافظ!
سال هشتم مدرسه ام بود، همصنفانم و دیگر پسران همسن و سالم را میدیدم که از علاقهمندی ایشان به دختران میگفتند، اما من هیچ انگیزهای نسبت به دختران نداشتم. من خیال میکردم که شاید تا چند ماه دیگر من هم مثل پسران به دختران علاقه بگیرم. تا چند ماه دیگر متوجه شدم که بر عکس دیگر پسران که به دختران علاقهمند بودند، من به مردان سن بالا علاقه گرفتم. البته از مدتها قبل بعضی از مردان سن بالا به نظرم جذاب میرسیدند؛ اما در گذشته فقط یک جذابیت بصری در چشم من داشتند، نه اینکه جذابیت جنسی. در این دوره من از نظر جنسی به مردان سن بالا گرایش پیدا کردم و مخصوصاً به آنانیکه حد اقل ده سال از خودم بزرگ بودند. مردان سن بالا با هیکل درشت و بدن پر مو بیشتر به نظرم جذاب میرسیدند. هر وقت که گرمابه عمومی میرفتم یا در منطقه غوربند، شهرستان زادگاهم کنار رودخانه برای شنا میرفتم مردان سن بالا را میدیدم که شورت شان خیس شده و آلت شان مشخص میشد من به آلت آنها خیره میشدم. و مخصوصاً بعضی از آنها که شورت شان را نیز در میآوردند و مستقیماً آلت شان را میدیدم قلبم به تپش میافتاد و سر تا پا میلرزیدم.
در اول خیال میکردم که شاید این یک تمایل موقتی و برگشت پذیر باشد و در آینده دیگر به مردان علاقهمند نمانم؛ و بر عکس به زنان علاقه بگیرم. سعی میکردم که خودم را کمک کنم تا زودتر گرایشم از مرد به زن تغییر کند. به این منظور سعی میکردم که خودم را به دختران نزدیک کنم تا به آنها علاقه بگیرم؛ اما با این کار احساس حماقت میکردم؛ چون من هیچ انگیزهای نسبت به آنها نداشتم و خودم را جزئی از آنها احساس میکردم. اگر میخواستم که به مردان هیچ توجهی نکنم تا دیگر این انگیزه از فکرم پاک شود، بصورت غیر ارادی انگار به مثل آهنربا یک جاذبهای مرا به طرف آنها میکشاند، چشمانم از دیدن آنها لذت میبرد و احساس نیازمندی میکردم که با آنها بیامیزم. زمانی که به سالهای دهم و یازدهم مکتب رسیدم، گرایشم به مردان سن بالا شدیداً افزایش یافت و هر طرف که میرفتم به آلت مردان سن بالا خیره میشدم. در خواب اگر رویا میدیدم همیشه رویای مرد را میدیدم. در خواب میدیدم که یک مرد با من آمیزش جنسی دارد؛ اما هیچ وقت خواب زن را ندیدم. در خواب خودم را به مثل یک زن میدیدم که یک مرد از پیش رو با من عمل جنسی را انجام میدهد و در همان حالت ارضاء میشدم. وقتی که بیدار میشدم میدیدم که نه مردی در آنجا هست و نه خودم زن هستم.
در بیداری هم گهگاهی احساس زن بودن را داشته ام. گاهی شبها که به بستر میروم در بیداری احساس میکنم که سینههای نرم و بزرگ دارم که آرام آرام درد میکند و بیقراری درونی دارد. در این حالت فقط به دستان یک مرد احساس نیازمندی میکنم که سینههایم را در میان انگشتان و کف دستش فشار بدهد تا درد آن فرو بنشیند. از ناراحتی و بیقراری رو به زمین میچرخم و سینه ام را به توشک فشار میدهم تا دیگر آن سینههای دردناک خیالی را احساس نکنم. به تدریج سینههای خیالی را فراموش کرده اما شانههایم را خمیده و لطیف و کمرم را نازک و ظریف احساس میکنم که آرام آرام درد میکند. باز هم به دستان یک مرد احساس نیازمندی میکنم که شانهها و کمرم را فشار بدهد تا احساس آرامش بکنم. در بیقراری از ناچاری بالا و پایین میچرخم، اما دیگر بیقراری به اوج میرسد. در اوج بیقراری دقیقاً در عوض بیضهها در آن قسمت یک فرورفتگیای را احساس میکنم که به اثر فشار ورم جدار محیط تنگ شده است. باز هم به یک مرد احساس نیازمندی میکنم که آلتش را به آن فرو کند تا بیقراریم برطرف گردد. در این حالت بیضه ام را که با دستم فشار میدهم پوست بیرون بیضه ام عیناً جدار داخلی همان فرورفتگی خیالی است که در خودم احساس میکنم.
زمانی که در کنار یک مرد قرار میگیرم باز هم عین همان احساسات زنانگی را دارم. یک مرد که مرا بغل میگیرد و لبانم را میمکد به زودی احساسات درونیام درجه بدرجه تغییر میکند. بعد از اندکی در تماس بودن سینههای خیالی را احساس میکنم که آرام آرام به درد میآید. دستش را روی سینه ام قرار میدهم تا سینه ام را فشار بدهد. به سینه اصلی خودم مشغول میشود، اما دستش به آن سینههای خیالیای که من در خودم احساس میکنم نمیرود. میخواهم بدانم که آن سینههایی که درد آن مرا رنج میدهد در کجاست تا دستش را روی آنها قرار بدهم. در خودم تمرکز میکنم تا آنها را دریابم. بعد از کمی تمرکز با خودم قبول میکنم که آن سینههای بزرگ در زیر قفس سینه ام... اما بعد از تمرکز بیشتر میگویم نه در داخل قلبم... و بالاخره میگویم نه آن سینهها در جسم من نه بلکه در روح من است. مرد به سینههای اصلی خودم مشغول شده است. با مشغولیت او دلم شوق میدهد؛ به مثل اینکه از کارهایی که یک بچه میکند دل والدینش شوق میدهد. مشغولیت او مرا به اوج احساسات جنسی میرساند. در اوج احساسات جنسی در عوض بیضهها در آن قسمت فرورفتگیای را احساس میکنم که به اثر فشار ورم جدار محیط تنگ شده است. میخواهم که مرد آلتش را به آن فرو کند. اول خودم کمی با آلتش بازی میکنم. میبینم از من توقع دارد که پشتم را بسویش بچرخانم. اول به چشمان او نگاه میکنم و بعد به پایین تنه خودم، و متوجه میشوم که آن طوری که من خودم را احساس میکنم نیستم و در عوض فرورفتگی در آنجا برآمدگی وجود دارد. از خودم نومید میشوم، اما مرد که میخواهد از پشت با من عمل جنسی را انجام بدهد دوباره به خودم امیدوار میشوم؛ چون حالا ارضأ شدن او از هر چیز دیگری برای من مهمتر است. مرد که از پشت با من عمل جنسی را انجام میدهد برای من لذت بخش است. من لذت میبرم که مرد عمل جنسی را با من انجام بدهد و آلتش را در بدنم حس کنم. و مخصوصاً اگر همزمان با دستش بیضه ام را آهسته آهسته فشار و مالش بدهد من لذت کامل را احساس میکنم؛ زیرا من پوست بیضه ام را جدار داخلی محبل رویاییام احساس میکنم. و اگر همزمان هم آلت مرد را در بدنم حس کنم و هم توسط همان مرد به جدار داخلی محبل رویاییام یعنی به پوست بیضه ام فشار وارد شود دیگر تمام خواستههای من بر آورده میشود. حتی بعضی وقتها احساساتم آنقدر شدید میشود که دلم میخواهد مرد آلتش را روی بیضه ام فشار بدهد و آنرا به داخل ببرد.
متأسفانه از دید جامعه افغانستان عمل جنسی بین دو فرد همجنس یک عمل ناپسند و غیر انسانی دانسته میشود و در صورت دستگیری هر دو طرف را به مرگ محکوم میکنند.
در سال دوازدهم مدرسه ام نیازمندی و گرایش جنسیم به مردان سن بالا شدیداً افزایش یافت و به یک امر اجتناب ناپذیر تبدیل شد. در این حال طرز نگاه عاشقانه ام باعث میشد که بعضی از آنها بصورت غیر مستقیم به من پیشنهاد سکس میدادند، اما متأسفانه که با وجود نیاز شدیدی که من به آنها احساس میکردم به علت فرهنگ نادانی در افغانستان، نمیتوانستم به پیشنهاد آنها پاسخ مثبت بدهم. به خود میگفتم چقدر سخت میگذرد که من برای آنها آب میشوم و آنها هم به من مایل هستند، اما من نمیتوانم آنها را بپذیرم تا راحتم کنند. در آتشی که میسوختم ناگزیر بودم که بسوزم و بسازم، اما بالاخره سوختن و ساختن هم حدی دارد.
* * *
زمانی که از مکتب فارغ شدم برای چند روزی رفتم اسلامآباد خانه خواهرم. خواهرم یک روزی از خانه در دامنه کوه سبزی گردشگاهی را به من نشان دادند که شاید دو - سه کیلومتری از خانه فاصله داشت. من تنهایی و با پای پیاده رفتم به گردشگاه. وقتی که به گردشگاه رسیدم، دیدم که چند تا مردان آهسته آهسته قدم زنان از روبرویم گذشتند. در میان آنها چشمم به یک مرد هیکلی و جذابی افتاد که شاید ۳۴ - ۳۵ سالش بود. من هنگام عبور از روبرو به او خیره شدم و زمانی که یکدیگر را پشت سر گذاشتیم من کمی سرم را چرخاندم تا بیشتر نگاهش کنم. در حالیکه من به او خیره شدم او نیز متوجه من بود و او نیز سرش را بسوی من چرخاند. من دیگر نگاهش نکردم و آهسته آهسته در امتداد پیادهرو به راه خودم ادامه دادم. در امتداد پیادهرو داشتم قدم میزدم متوجه شدم که همان مرد با لبخند به سویم میآید. سلام داد و بسیار عادی احوالم را پرسید، بگونهای که انگار از قبل مرا میشناخت. یک نفر در آنجا با کمره عکاسی (دوربین) کار میکرد و از مردم عکس میگرفت. من میخواستم که در آن گردشگاه عکس یادگاری بگیرم. از آن مرد پرسیدم «آن عکاس از یک عکس چقدر پول میگیرد؟»
او به حرفم توجه نکرد و طوری وانمود کرد که انگار حرفم را متوجه نشده است. من با تأکید چند بار گفتم عکس، تصویر، پکچر... و خلاصه هرچه که گفتم و به عکاس اشاره کردم، او باز هم به حرفم توجهی نکرد و فقط حرف خودش را میزد. من کمی اردو میدانستم و او کمی پشتو میدانست و هر دوی مان نیمه اردو و نیمه پشتو با یکدیگر شروع کردیم به حرف زدن. دم غروب بود و هوا رو به تاریکی. با من آهسته آهسته قدم زنان مرا با خودش برد به یک گوشه خلوت. در لبه صفهای به مثل صندلی کنار هم نشستیم. از من پرسید «پدرت چی کار میکند؟»
- «پدرم مرده است.»
به سرم دست کشید، دهنش را به صورتم گذاشت و صورتم را همزمان با بوسیدن کمی مکید. من خیال کردم که از دلسوزی این کار را کرد.
باز پرسید «پدرت که مرده است، پس خرج تان چی میشود؟»
- «روزگار بد است و زندگی سخت میگذرد.»
درحالیکه دستش روی شانه ام بود، دوباره دهنش را به صورتم گذاشت و این بار همزمان با بوسیدن صورتم را عمیقتر و طولانیتر مکید. درحالیکه من از کارش لذت بردم با خود گفتم چه دلسوزی عجیبی! این طوری میبوسد! کاش هر کس مثل این دلسوز باشد! من که به او نگاه کردم و خودم را با او مقایسه کردم اصلاً انتظار نداشتم که او به من علاقهای داشته باشد. زیرا من یک دهاتی افغانی بودم اما او یک پاکستانی و آنهم اهل اسلامآباد! و با آن جذابیتی که من در او میدیدم! خلاصه از هر نظری من و او زمین تا آسمان با یکدیگر فرق داشتیم. و من اصلاً انتظاری نداشتم که او بخواهد یا بتواند که از بدن من لذت ببرد. چند تا سؤال دیگر را نیز از من پرسید و بعد از پاسخ هر سؤال که دیگر هیچ دلسوزیای هم در کار نبود، سریع یک بوسه عجیب و غریب میکرد و صورت و لبانم را میمکید. من دیگر مطمئن شدم که او منظوری دارد. بالاخره دیگر فرصت حرف زدن را هم برایم نداد، تا میخواستم حرف بزنم او لب و دهنم را شروع میکرد به مکیدن، از شور و شوق قلبم به تپش افتاده بود و سر تا پا میلرزیدم. او به من گفت «میخواهی عکس بگیری؟»
من تعجب کردم که از اول حرفم را متوجه شده است، اما آن موقع هیچ چیزی نگفت!
- «بلی میخواهم عکس بگیرم.»
«چند تا عکس میخواهی بگیری، یک تا یا دو تا؟»
در حالیکه من نمیدانستم سریعتر چه جوابی بدهم و داشتم فکر میکردم که چه جوابی بدهم، او با شوق به چشمانم نگاه میکرد. بالاخره گفتم «یا یک تا یا دو تا.»
تا گفتم یا یک تا یا دو تا، او باز هم به لبانم چسبید.
گفت «بیا برویم با من که من عکست را بگیرم.»
مرا با خودش برد و در زندگی اولین سکسم را با همین مرد پاکستانی تجربه کردم.
دوباره به افغانستان برگشتم و مدتها در طبیعت جنسی خودم محروم بودم و از محرومیت جنسی و نداشتن دسترسی به خواست جنسی خودم همیشه رنج میبردم.
بخش چهار
جهنم جنسی
جهنم جنسی یعنی تعصبات جنسی در افغانستان.
در افغانستان عمل جنسی حتی بین یک مرد و یک زن هم فقط در صورت ازدواج و در چارچوب قانون دین و سنن اجتماعی امکان پذیر است و بس. و در صورت خارج از این محدوده به مثل عمل جنسی بین دو فرد همجنس جرم دانسته میشود و در صورت دستگیری در بعضی موارد مجازات مرگ دارد. ازدواج طبق قانون دین و سنن اجتماعی صورت میگیرد. در ازدواج سنتی فقط والدین و مخصوصاً پدران صلاحیت انتخاب همسر فرزندان شان را داردند و خود آنها نمیتوانند که همسر شان را انتخاب کنند. در این رسم ازدواج علاقهمند بودن طرفین به یکدیگر مهم نیست و مجبور هستند که تا آخر عمر با همدیگر بمانند. دختران و پسران مجرد و زنان و مردان بیوه تا روز ازدواج در زندگی هیچگاه عمل جنسی را تجربه نمیکنند. میانگین سن ازدواج در مناطق و اقوام مختلف افغانستان فرق میکند. در ولایت پروان میانگین سن ازدواج دختران تقریباً ۲۰ و پسران ۲۵ میباشد. این را همه میدانند که نداشتن دسترسی به نیاز جنسی در سنین بلوغ طاقتفرسا است. من بعضی از پسران را میدیدم که از ناچاری به گزینههای دیگر روی میآوردند. بعضی از آنها را میدیدم که در روستاها سراغ حیوانات میرفتند، اما در شهرها اکثراً به استمنا روی میآوردند. من از احساس جنسی پسران چیزی نمیدانم، اما این را میدانم که زندگی برای دختران مجرد و زنان بیوه در افغانستان بیاندازه رنجآور است. من بعضی از دختران خانه مانده را میدیدم که تا سنین بالای ۲۵ و حتی ۳۰ هنوز مجرد مانده بودند و چهرههای خشکیده و محروم آنها داد میزد که به مثل درخت تشنه میماندند. من آنها را درک میکردم و به خود میگفتم که اینها هم حال بدتر از مرا دارند، اما به زبان نمیآوردم. چهرههای دختران خانه مانده و زنان بیوه خشکیده و پژمرده به نظر میرسید، درحالیکه زنان شوهردار و صاحب خانه حتی اگر از نظر اقتصادی روزگار خوبی هم نداشتند از آنها شادابتر و بشاشتر به نظر میرسیدند.
* * *
زمانی که سیزده - چهارده سالم بود در دهکده چند تا پسران همسن و سال خودم را میدیدم که با حیوانات عمل جنسی را انجام میدادند. من فکر میکردم که شاید آنها از این عمل هیچ لذتی نمیبرند و فقط به خاطر بچگی و بیعقلی و یا از حماقت این کار را میکنند. من اصلاً فکر نمیکردم که شاید بزرگترها هم این عمل را با حیوانات انجام بدهند.
یک روزی خانه مادرخانم داییام که دو طبقه بود در طبقه بالایی آن نشسته بودیم. مادرخانم داییام از پنجره به بیرون بسوی باغ نگاه کرد و دید که دو نفر در آنجا بودند، دفعتاً کله اش را از پنجره بیرون کرد و شروع کرد به داد زدن. آن دو نفری که در آنجا بودند سریع فرار کردند و خودشان را پشت درختان پنهان کردند. مادرخانم داییام گفت «هر دوی شما را شناختم، خیال نکنید که شما گریختید من شما را ندیدم، یکی تان بچه فلان کس هستید و یکی تان بچه فلان کس. شما خواهید دید که من با شما چه کاری خواهم کرد، شما گوساله مرا میکنید!»
مادرم ازش پرسید «چرا چه کاری کرده اند؟»
«گوساله را گذاشته ام داخل باغ که بچرد، بچه فلان کس و بچه فلان کس آمده اند که بکنندش، من به چشم خودم دیدم که داشتند میکردندش.»
آن دو نفری که آمده بودند سراغ گوساله، حدود ۲۰ - ۲۱ سال سن شان بود و من هم آنها را میشناختم.
* * *
در افغانستان بعضیها در مورد موضوعات جنسی بیاندازه متعصب هستند.
سال هشتم مکتبم بود. نوروزخان از مردم دهکده مان که سوادش در حد دیپلم بود دختری داشت که در سن نه سالگی بالغ شد و عادت پریود را شروع کرد. نوروزخان که از بالغ شدن دخترش در سن نه سالگی خبر شد این موضوع را مایه شرمساری خودش دانست، بیاندازه عصبانی شد و با دخترش شروع کرد به بدرفتاری. به همین خاطر یک مدتی هر روز با دخترش بدرفتاری میکرد و او را کتک میزد. یک روزی در محوطه خانه داییام با خواهرم و زن داییام نشسته بودم، خانه نوروزخان در روبرو فقط سه متر از خانه داییام فاصله داشت. از آنجا ناگهان صدای جیغ و داد و فریاد دختر نوروزخان به گوش رسید، سپس صدای تیراندازی و سپس صدای جیغ و گریه زن نوروزخان که داخل اطاق نشسته بود به گوش رسید. رفتیم خانه آنها تا ببینیم که چه اتفاقی افتاده است. نوروزخان که به نام ملانوروز معروف بود دیدم که با قد کوتاه، چشمان سبز روشن، ریش و سبیل قهوهای و کمی زرد طلایی، بر سرش کلاه پکول و به دستش تفنگ از طویله بسوی اطاقهای مسکونی میآید. به زودی دخترش نیز که مثل کبک راه میرفت، دیدم که با چشمان اشکبار و گریه زار زار از طویله بیرون شد و دنبال او بسوی اطاقهای مسکونی آمد. زن ملانوروز که دید دخترش را چیزی نشده است خوشحال شد و سر ملانوروز شروع کرد به داد زدن. اما ملانوروز که بیاندازه عصبانی بود حرف حالیش نبود. زنش گفت «هر روز این بچه بدبخت را کتک میزند که چرا زود بالغ شده است.»
دختر که پدرش را نوروزخان صدا میزد، گفت «نوروزخان از یخه ام گرفت، مرا کشیده برد به داخل طویله و در آنجا تیراندازی کرد.»
شاید که ملانوروز در اول قصد کشتنش را داشته بود، اما در وقت شلیک کردن از خشم اولیش کاسته و به خودش شلیک نکرد. ما دوباره به خانه داییام برگشتیم. زن داییام نیز بیاندازه عصبانی بود و میگفت «این دختر را نباید زنده بگذارند.»
خواهرم در جوابش گفت «چرا نباید زنده بگذارند؟ تو هم یک روزی بالغ شده بودی و شروع کردی به پریود شدن، پس ترا هم نباید که زنده میگذاشتند.»
زن داییام گفت «من در سن پانزده و شانزده سالگی پریود شدم، نه که در سن نه سالگی!!»
* * *
سال دهم مدرسه ام بود، دختری از مردم دهکده مان که در این زمان ۲۵ - ۲۶ سال دارد در حالیکه نه ازداج کرده است و نه نامزد شده است حامله میشود. حاملگی اش به نه ماه میرسد، اما هنوز خانوداه شان از حاملگی اش چیزی نمیدانند. مدتی است که زن همسایه به حاملگی اش شک کرده است. بالاخره یک روزی زن همسایه به مادر دختر میگوید «دخترت حامله شده است، حواست باشد که یک فکری به حالش بکنی که باعث رسوایی و آبروریزی تان نشود. اگر به زودی فکری به حالش نکنی در همین روزها کاری دست تان خواهد داد.»
حرف زن همسایه به مادر دختر بر میخورد و هرچه که حرف فحشآمیز و طعنه امیز از دهنش بر میآید به زن همسایه میگوید. زن همسایه نیز عصبانی میشود و در جوابش میگوید «من برای اینکه خواستم آبروی شما را بخرم این حرف را به خودت گفتم تا زودتر فکری به حال دخترت بکنی که کس دیگری از موضوع خبر نشود. خیلی وقت شده است که من حاملگی دخترت را میدانستم، اما در این مورد به هیچ کس دیگر چیزی نگفتم و فقط به خودت گفتم تا به فکر آبرویت باشی. اما تو که اینقدر یک زن پست و بیشرف هستی که مرا اینقدر طعنه کاری و فحش کاری کردی، حالا ببین که من چطوری رسوایت میکنم. اینکه من کی هستم و تو کی هستی میگذاریم پیش داور. شمشیرزن و کوسدهزن را داور مشخص میکند...»
زن همسایه میرود یک قابله را میآورد تا ببیند که دختر حامله است یا خیر. قابله که میآید دختر را میبیند، میگوید «دختر حامله است، ماه و روز ولادتش رسیده است و ممکن است که در همین یکی دو روز بچه اش به دنیا بیاید.»
از دختر میپرسند که از کدام مرد حامله شده است. دختر اسم مردی که از آن حامله شده است را میگوید. مادر دختر زنی است ستیزهجو و پرخاشگر و به فکر انتقام جویی از مردی میشود که دخترش از او حامله شده است. به این منظور مادر دختر توسط یک کس دیگری یک مهمانی مخصوص بزرگسالان را ترتیب میدهد و تمام بزرگان خانواده آن مرد را به مهمانی دعوت میکند. همه میروند به مهمانی و خواهر او در خانه تنها میماند. در این فرصت مادر دختری که حامله شده است با پسرش، دختر دیگرش و عروسش چهار نفری میروند به خانه آنها و به خواهر او تجاوز میکنند. لباسهایش را به زور از تنش در میآورند، سه تا زن سفت محکمش میگیرند و پسر به او تجاوز میکند. در آخر سر مادر دختری که حامله شده است یک تا چوب را با خودش برده است، آنرا فرو میکند به محبل دختر و دختر از آن ناحیه زخم بر میدارد. دو - سه روزی میگذرد. دختری که حامله شده است بچه اش به دنیا میآید. پیش از اینکه بچه به دنیا بیاید مادر دختر وحشیانه منتظر است که بچه به دنیا بیاید که بکشدش. دختر بیاندازه التماس و گریه میکند که بچه اش را نکشد، اما او به بچه نوزاد رحم نمیکند و او را میکشد.
در افغانستان قانون است که اگر یک مرد و یک دختر مجرد یا زن بیوه با یکدیگر مقاربت کنند عمل آنها جرم دانسته میشود و مجازاتش همین است که باید با یکدیگر ازدواج کنند. در عین حال مرد یک دختر دیگر از خانواده خودش باید به خانواده آنها پس بدهد. اما اگر یک مرد و یک زنی که متاهل باشد با یکدیگر مقاربت کنند، هر دوی آنها به مرگ محکوم میشوند. اینجا دختر از مردی که حامله شده است باید با یکدیگر ازدواج کنند و در مقابل آن مرد یک دختر دیگر از خانواده خودش به خانواده آنها پس بدهد. از این رو قرار میشود که قانون به اجرا گذاشته شود. قرار بر این میشود دختری که حامله شده بود با مردی که از آن حامله شده بود با یکدیگر ازدواج کنند و برادر دختر که به خواهر او تجاوز کرده است با یکدیگر ازدواج کنند. برادر دختری که حامله شده بود یک پسری است کمهوش و بیانگیزه و دختر راضی نیست که با او ازدواج کند، اما برادر بزرگترش که با هوشتر و فعالتر است دختر راضی است که با او اوداج کند. دختر هر قدر که خودش را به زمین و آسمان زد که من نمیخواهم با این پسر بیانگیزه ازدواج کنم، کسی به حرفش اهمیت نمیدهد و آن بیچاره را جبراً به همان پسر کمهوش و بیانگیزه نکاح میکنند.
در افغانستان اگر یک مرد با یک دختر مقاربت کند، خانواده دختر میتوانند شاکی شوند و یک دختر دیگر از خانواده آنها پس بگیرند. در این صورت اختیار اینکه دختر پس گرفته شده را به چه کسی نکاح کنند بدست خود آنهاست. ممکن است که بخواهند به یک مرد بزرگسال نکاحش کنند یا به یک بچه نابالغ، به یک مرد باسواد یا بیسواد، سالم یا معتاد، پشتکاردار و فعال یا تنبل و بیکاره، خلاصه به هر کسی که خودشان بخواهند نکاحش میکنند. و بر عکس اگر خانواده دختر شاکی شوند که یک دختر دیگر پس بگیرند، در این صورت اینکه آنها چه دختری را پس بدهند اختیار بدست خود آنهاست. ممکن است که یک دختر بزرگسال پس بدهند یا نابالغ، باسواد یا بیسواد، فعال یا تنیل و خلاصه هر طوری که باشد ممکن است که بدهند و در صورتی که طرف مقابل شاکی شده باشند، مجبور هستند که هر طور دختری که باشد بگیرند و به یک نفر از خانواده شان نکاحش کنند.
من یک دختر دایی داشتم که بیماری عقب ماندگی داشت که از نظر ذهنی بعد از سن چهار سالگی دیگر رشد نکرد. البته دختری باهوشی بود اما در حد یک بچه چهار ساله. برادرش بعضی وقت به شوخی میگفت «من میدانم که این خواهرم را هیچ کسی نمیگیرد، من با یک دختر دوست میشوم، فریبش میدهم و کارش را تمام میکنم، وقتی که خانواده شان از من شاکی شدند من در عوض همین خواهرم را برایشان پس میدهم.»
* * *
یازده - دوازده سالم بود و در کابل همسایهای داشتیم، پسر همسایه دختری را نامبد (بیعفت) کرده بود و خانواده دختر شاکی شده بودند. لذا همسایه مان دختر نامبد شده را به پسر خودشان نکاح کرده و در عوض دختر ۲۴ - ۲۵ ساله شان را به خانواده آنها پس داده بودند. آنها دختر ۲۴ - ۲۵ ساله را به یک پسر نه ساله که کوچکترین برادر دختر نامبد شده بود نکاح کرده بودند. دختر نامبد شده دو - سه تا برادر بزرگ و مجرد هم داشت، اما آنها دختر ۲۴ - ۲۵ ساله را به کوچکترین آنها که نه ساله بود نکاح کرده بودند. همسایه مان از آنها گلهمند بودند و میگفتند که چرا دختر مان را به پسران بزرگ تان که بالغ هستند نکاح نمیکنید و به پسر نه ساله نکاح کرده اید. آنها میگفتند همین طوری است که هست، شما چه راضی هستید و چه نیستند حالا همین طوری شده است که.
پسر نه ساله از من کوچکتر بود و بخاطری که داماد همسایه مان شده بود با آنها رفت و آمد میکرد. بعضی وقت که خانه همسایه مان میآمد، زن همسایه او را به مادرم، مادربزرگم و خاله ام نشان میداد و میگفت «ببینید کار مسخره آنها را، دختر مان را به این بچه نکاح کرده اند.» هر وقت که داماد با زنش میآمد خانه همسایه با بچههای دیگر بازی میکرد و من عمداً میرفتم با او بازی میکردم تا از نزدیک ببینم چی شکلی است و چه فرقی با بچههای دیگر دارد که زن گرفته است. من وقتی که از نزدیک او را میدیدم دلم برایش میسوخت و با خود میگفتم این بیچاره بدبخت از این سن بچگی که از من هم کوچکتر است زندار شده است.
پنجشنبه 27 فروردین1388
بخش پنج
جهنم زنان
جهنم زنان یعنی شرایط زنان در افغانستان. موضوع اصلی مورد بحث در اینجا سرگذشت خودم و شرایط همجنسگرایان در افغانستان میباشد. اما برای اینکه بتوانم موضوع اصلی را بهتر به تصویر بکشم و ادعای خودم در مورد شرایط همجنسگرایان در افغانستان را ثابت کنم، لازم دانستم که ابتداء شرایط زنان را توضیح دهم و سپس با در نظر داشت اهمیت، کثرت و محبوبیت در تمام عرصههای جامعه افغانی و جامعه جهانی شرایط همجنسگرایان را با شرایط زنان مقایسه کنم تا مردم ببینند که در افغانستان چقدر وحشت است و حدس بزنند که همجنسگریان در آنجا چه میکشند و چه بر سر شان میگذرد.
فاجعه زن در افغانستان بسا عمیقتر از آن است که مردم دنیا در مورد آن فکر میکنند. فقط به گفتن هم نمیشود که درد زنان افغان را حس کرد و یا به درک دیگران رساند؛ چون آدم درد را فقط در بدن خودش حس میکند و بس. اگر زن را در افغانستان با اسیر جنگی مقایسه کنیم شرایط زن بدتر از اسیر جنگی اگر نباشد بهتر هم نخواهد بود. من نمیدانم که حکایت تراجدیهای زنان افغان را از کدام یکی از بدبختیهای آنها شروع کنم. اما از اینکه در قالب خاطرات نویسی به موضوعات پرداخته ام ترجیح دادم که به ترتیب زمانی انواع فجایع گوناگون را با مثال چشمدیدهای خودم به تصویر بکشم.
حرمت انسانی زن
در افغانستان در بیشتر از هفتاد درصد خانوادهها زنان بخاطر سوءِ تفاهمات جزئی و موضوعات کوچک مادی بیرحمانه کتک میخورند.
یازده - دوازده سالم بود و آغاز فصل بهار بود. در خانه خاله و داییهایم مینشستیم. در خانهای که مینشستیم دو تا اطاقش را هم به یک مستأجر تاشقرغانی کرایه داده بودند. آغاز فصل بهار و فصل نهال کاری بود، چند تا نهالهای درخت را از دهکده آورده بودیم و داخل حیاط خانه کاشته بودیم. یک روزی متوجه شدم که دو - سه تا از آن نهالها از جا کنده شده و جای آنها خالیست. بعد دیدم که نهالها شکسته، ساقه و ریشه آنها جدا - جدا دم در خانه همسایه تاشقرغانی افتاده است. از دیدن شکسته آنها غمگین شدم؛ چون دوباره امکان کاشتن آنها وجود نداشت. نام دختر همسایه بسبانو بود . مستانه، خواهر کوچکم به من گفت «نهالها را پدر بسبانو کنده است.»
من دلم آتش گرفت که چرا نهالها را کنده است و چرا شکانده است.
- «چرا کند و چرا شکاند؟»
«بسبانو را با آنها زد.»
- «چرا بسبانو را زد؟»
«نمیدانم که چرا زد. یک طوری زد که هر قدر جیغ میزد و گریه میکرد، باز هم میزد و رهایش نمیکرد.»
البته ما هم در خانه از بزرگان کتک زیاد میخوردیم، اما به مجردی که گریه را سر میدادیم آنها از کتک زدن دست بر میداشتند و دیگر نمیزدند. این برای ما بیاندازه وحشتناک بود که در حالیکه آدم از دست کسی کتک بخورد و حتی گریه را هم سر بدهد، او باز هم از زدن دست بر ندارد.
من در جواب به مستانه گفتم «جهنم که زد! چرا با درختان ما زد؟»
«نمی دانم که چرا.»
- «چرا از شاخه درختان بزرگ نکند که درختان کوچک را از ریشه کند؟»
«نمی دانم که چرا.»
دو سه روز بعد بسبانو، دختر همسایه را دیدم و ازش پرسیدم «پدرت درختان ما را از اینجا کند و ترا با آنها زد؟»
«بلی؛ آنقدر زد که تمام بدنم کبود کبود شده است.»
- «چرا درختان ما را از ریشه کند؟»
«کاش درختان را نکاشته بودید، اگر نکاشته بودید مرا اینقدر نمیزد.»
- «چرا درختان ما را از ریشه کند؟»
«وای حمید! باورت نمیشود که تمام بدنم کبود شده است؟ تمام بدنم الان درد میکند.»
- «چرا زد؟»
«پدرم خانه نبود یک سینی از دست مادرم به زمین افتاد و شکست، وقتی که پدرم آمد و دید که سینی شکسته است، پرسید سینی چرا شکسته، مادرم در جوابش گفت سینی از دست بسبانو افتاد و شکست، بعد پدرم آمد درختان شما را کند و با آنها مرا آنچنان زد که تمام کمر و پاهایم کبود کبود شده است.»
- «پس تو چرا نگفتی که سینی از دست من نیفتاده از دست خودش افتاد؟»
«اگر میگفتم خودش را میزد.»
- «وای! مادرت را هم کتک میزند؟»
«پس چه! خیال کردهای که نمیزند! تا حالا چند بار مادرم را آنچنان کتک زده است که حتی نمیتوانست از جا برخیزد. به همین خاطر دیگر هر گناهی که باشد من قبول میکنم که مرا بزند، اما مادرم را نزند. این دومین بار است که من بخاطر گناه مادرم این طوری کتک خوردم.»
وقتی که گفت مادرم را هم کتک میزند، من تعجب کردم که یک زنی که ۳۵ - ۴۰ سال سنش باشد هنوز هم کتک بخورد. البته بعدها که در دل سنت و فرهنگ افغانستان روز بروز بزرگ شدم دیگر کتک خوردن زنان برایم کاملاً عادی شد. در مورد کتک خوردن زنان در افغانستان چندین مورد خاطرات وحشتناکتر از این هم به یاد دارم، اما از اینکه عقده نهالها تا حالا در دلم مانده بود این خاطره را با همین جزئیاتش خواستم که تعریف کنم. زن همسایه همیشه بخاطر مسایل جزئی از قبیل آشپزی و کیفیت غدا، کارهای خانه وغیره ترس داشت که مبادا امروز شوهرش خانه بیاید و او را کتک بزند و بعضی وقتها کتک هم میخورد. مادرم، مادربزرگم و خاله ام همیشه بخاطر او غصه میخوردند و برایش تأسف میکردند.
قانون طلاق
در افغانستان مرد میتواند که بدون هیچ دلیل و علتی زنش را طلاق بدهد، حتی اگر زن هیچ گناهی هم نداشته باشد. اما زن به هیچ عنوانی نمیتواند که از شوهرش طلاق بگیرد، حتی اگر شوهرش هرگونه سوءِ استفادهای هم از وی بکند.
سیزده - چهارده سالم بود. از مردم دهکده مان مردی به نام پویا زنی داشت به نام نرگس. پویا و نرگس شش - هفت سالی شده بود که با یکدیگر ازدواج کرده بودند و صاحب دو فرزند بودند. هر دوی آنها از زندگی با یکدیگر راضی بودند و هیچ سوءِ تفاهمی بین آنها وجود نداشت. تنها آنچه که بین آنها را به هم میزد مداخله گری خواهران پویا بود، که نمیخواستند نرگس در آرامش زندگی کند. از اینکه اکثر زنان افغان بیسواد و خانه نشین هستند و هیچ سرگرمیای ندارند، برای اینکه خودشان را سرگرم کنند اکثراً به جان یکدیگر میافتند و مادرشوهران و خواهرشوهران با عروسان از ضرر رساندن به یکدیگر لذت میبرند. خواهران پویا دایماً میکوشیدند که نرگس را از چشم پویا بیاندازند. با بهانههای گوناگون هر روز یک نزاعی را راه میانداختند تا نرگس را مورد سرزنش قرار بدهند. چندین بار به نرگس تهمت دزدی بستند. به پویا میگفتند که نرگس از خانه هر چیزی را میدزدد و به خواهر و برادرانش میدهد. اما شاید که ادعای آنها هیچگاه صحت نداشته بود. حتی بعضاً خود آنها لوازم را از خانه بیرون میانداختند یا به گداها و مردمان دیگر بخشش میکردند، تا لوازم را از خانه ناپدید کنند و دستاویزی بسازند که به نرگس تهمت دزدی ببندند. خود آنها پول را از جیب پویا میدزدیدند تا پویا فکر کند که نرگس پولش را دزدیده است. به پویا میگفتند که نرگس دزد است، هیچ دلبستگیای به تو ندارد و هیچگاه برایت زن نخواهد شد؛ پس بهتر است که طلاقش را بدهی تا بیشتر از این زندگیت را داغان نکند. با این همه حال پویا هنوز نرگس را دوست داشت و هر دوی آنها از زندگی با یکدیگر راضی بودند. خواهران پویا دایماً تلاش میکردند کاری کنند که پویا نرگس را طلاق بدهد و از تنگنظری و فتنهگری هیچگاه خسته نمیشدند، زیرا آنها در زندگی دیگر هدف و سرگرمیای نداشتند و با همین فتنهگری برای خودشان هدف و سرگرمی ساخته بودند. بالاخره یک روزی پویا پول زیادی را که تمام دارایی اش را تشکیل میدهد در خانه میگذارد. خواهرانش برای اینکه به زنش تهمت دزدی ببندند، تمام پول را بر میدارند و نرگس را به دزدی متهم میکنند. پویا روی آن پول حساب باز کرده بود، میخواست که با آن پول کسب و کاسبیای راه بیاندازد و زندگیش را بچرخاند. بناءً از گم شدن آن غمگین میشود. اما نمیداند که دزد آن کیست، آیا دزد زنش است یا خواهرانش؟ موضوع گم شدن پول در خانواده آنها به منازعه و بگو مگو تبدیل میشود. خواهران پویا هر روز به او میگویند که چرا زودتر طلاق نرگس را ندادی؟ اگر زودتر طلاقش را میدادی پولت گم نمیشد. هنوز هم اگر میخواهی که در آینده صاحب خانه و زندگی شوی زودتر طلاقش را بده تا بیشتر از این زندگیت را و داغان نکند. اما زنش در جواب میگوید که پول من و شوهرم فرقی ندارد، من پول خودم را چرا باید بدزدم؟ جر و بحث بر سر اینکه دزد پول کی است تا سه - چهار ماه دوام میکند. خواهران پویا میخواهند ثابت کنند که دزد پول به غیر از نرگس هیچ کس دیگری نیست و شروع میکنند به تحقیق تا دزد را با مدرک شناسایی کنند. بالاخره یک زن بجارسیده (زن روحانی) را در شهر پُلِخمری پیدا میکنند. از دهکده تا شهر پلخمری با مینی بوس پنج ساعت راه است. زن بجارسیده با طلسم و دعا روح دزد را پیش خودش حاضر میکند تا دزد دزدیش را اعتراف کند. وقتی که روح دزد را حاضر میکند، فقط خودش میتواند که آنرا ببیند و بچههای زیر هفت سال، اما بزرگترها نمیتوانند که آنرا ببینند. زن بجارسیده به مردم گفته است که بزرگترها قادر به دیدن روح نیستند، فقط بچههای هفت سال و زیر هفت سال میتوانند که آنرا ببینند و بس. روح دزد را طوری به بچه هفت ساله نشان میدهد که روی ناخنش یک مادهای را میریزد که ناخنش به آیینه تبدیل میشود و بچه هفت ساله میتواند که روح دزد را در آیینه ناخنش ببیند و از آن بپرسد که آیا تو دزد هستی و آیا پول فلان کس را تو دزدیده ای؟ روح دزد با زبان حرف نمیزند، اما با تکان دادن سر تأیید میکند که بلی من دزد هستم و پول فلان کس را من دزدیده ام. زن بجارسیده به خواهران پویا گفته است که یک بچه هفت ساله را با خود بیآورید تا من روح دزد را برایش نشان بدهم. مردم افغانستان میگویند «حرف راست را از بچهها بپرسید.» از اینکه بچهها دروغ نمیگویند مردم حرف بچهها را باور میکنند. خواهران پویا موضوع زن بجارسیده را به پویا تعریف میکنند که آن زن روح دزد را حاضر میکند و به بچههای هفت ساله نشان میدهد اما بزرگترها قادر به دیدن آن نیستند. پویا قبول میکند که با یک بچه هفت ساله پیش زن بجارسیده برود تا ببیند که بچه هفت ساله روح کرا میبیند. خواهر بزرگ پویا یک بچه هفت ساله دارد و به پویا میگوید که او را با خود ببرند تا ببینند که کی پول را دزدیده است. موضوع نشان دادن روح ، برای مردم یک حرف عجیبی است و کسان زیادی دوست دارند که این نمایش را از نزدیک به چشم خود ببینند که زن بجارسیده چطوری روح دزد را به بچه هفت ساله نشان میدهد. قرار میشود که پویا و دو - سه تا خواهرانش با چند نفر دیگر از آن جمله مادربزرگ خودم حاضر میشوند که بروند پلخمری و این نمایش را به چشم خود ببینند. همه شان سوار مینی بوس میشوند و میروند پلخمری، اما نرگس را با خود میبرند. وقتی که پیش زن بجارسیده میروند، او داخل اطاقی نشسته است که مثل غرفه تکت فروشی (دکه بلیط فروشی) میماند و یک پنجره کوچکی دارد. زن بجارسیده کنار پنجره نشسته است، بچه هفت ساله را به داخل میخواهد کنار خودش مینشاند، دیگران بیرون ایستاده اند، او از داخل نمایش را شروع میکند که روح دزد را حاضر کند و به بچه هفت ساله نشان بدهد. دیگران از بیرون پنجره زن بجارسیده و بچه هفت ساله را میبینند که کنار هم نشسته اند. زن بجارسیده کنار پنجره نشسته است، پنجره طرف راستش قرار دارد و بچه هفت ساله را طرف چپش مینشاند تا بچه هفت ساله هر چیزی را که میبیند به دیگران تعریف کند. پشت سرش پردهای زده شده که از وسط باز میشود، آنسوی پرده فضای اطاق ادامه دارد و در آنجا زن دیگری نشسته است تا در وقت نمایش نقش خودش را بازی کند. کسانی که بیرون پنجره ایستاده اند نه پرده را میبینند و نه زن پشت پرده را و فقط زن بجارسیده و بچه هفت ساله را میبینند و بس. زن بجارسیده روی ناخن شصت بچه هفت ساله مادهای را میریزد که ناخنش را به آیینه تبدیل میکند. بعید نیست که مادهای را هم نریخته است و شاید ناخن مصنوعیای که آیینه دارد را روی ناخنش قرار داده است. اما دیگران از بیرون نمی بینند که ناخنش را به آیینه تبدیل کرده است. سپس ناخنش را پیش چشمش نزدیک میکند ازش میپرسد «در ناخنت کرا میبینی؟»
او دقیق به ناخنش نگاه میکند و میگوید «هیچ کسی را نمیبینم.»
ناخنش را کمی میچرخاند و میپرسد «حالا چه، کسی را میبینی یا نه؟»
دیگران بیرون پنجره ایستاده اند نگاه میکنند. بچه هفت ساله باز هم دقیق به ناخنش نگاه میکند و میگوید «بلی حالا میبینم.»
«کرا میبینی؟»
دقیق نگاه میکند تا تشخیص بدهد که کرا میبیند و در جواب میگوید «خودم را میبینم.»
ناخنش را کمی میچرخاند و میپرسد «حالا کرا میبینی؟»
میبیند پردهای که در پشت سر قرار دارد از وسط باز شده و زنی را در آنجا میبیند که طرفش نگاه میکند. در سن هفت سالگی عقلش به اندازهای رسیده است که میداند که هر نقشی را که در آیینه ناخنش میبیند اصل آن در پشت سرش قرار دارد. میخواهد به پشت سرش نگاه کند تا مشخصاً بگوید که کرا میبینم. زن بجارسیده اجازه نمیدهد که به پشت سرش نگاه کند و میپرسد «در ناخنت بگو کرا میبینی؟»
در این فرصت زنی که پشت سر ایستاده است فوراً پرده را میبندد و خودش را پشت پرده پنهان میکند. بچه هفت ساله به پشت سرش نگاه میکند میبیند که هیچ کسی در آنجا نیست و فقط پرده را میبیند و بس. زن بجارسیده دوباره ناخنش را پیش چشمش نزدیک میکند و میگوید «فقط به ناخنت نگاه کن و بس. الان بگو کرا میبینی؟»
بچه هفت ساله بعد از کمی دقت میگوید «پرده را میبینم.»
«دقیق نگاه کن کسی را نمیبینی؟»
پرده دوباره از هم دور میشود و زنی که در آنجا هست از میان پرده ظاهر میشود.
«یک زن را میبینم.»
«آیا آن زن را میشناسی یا نه؟»
«بگذار دقیق نگاه کنم که میشناسمش یا نه.»
در دلش وسوسه دارد و میخواهد که به پشت سرش به خود او نگاه کند و بگوید که کرا میبینم، اما زن بجارسیده اجازه نمیدهد که به پشت سرش نگاه کند.
«بگو کرا میبینی؟»
«یک زن را میبینم.»
«آن زن کیست؟»
«من نمیشناسمش.»
در حالیکه پویا و خواهرانش در آنسوی پنجره منتظراند تا بچه هفت ساله آن زن را تشخیص بدهد، یکی از خواهرانش از بچه هفت ساله میپرسد «زنی را که میبینی چه رنگ لباسی پوشیده است؟»
«لباسی فلان رنگ پوشیده است.»
«هی! نرگس هم یک لباس از فلان رنگ دارد.»
دوباره میپرسد «چادر (روسری) سرش هست یا نه؟»
«بلی هست.»
«چه رنگ چادری؟»
«فلان رنگ.»
«هی! نرگس هم یک چادر از فلان رنگ دارد.»
به این صورت بالاخره بچه هفت ساله را وادار میکنند که بگوید بلی من دقیقاً خود نرگس را میبینم.
زن بجارسیده میگوید «ازش بپرس که آیا پول پویا را تو دزدیدهای.»
بچه هفت ساله به ناخنش نگاه میکند و میپرسد «آیا پول پویا را تو دزدیده ای؟»
زن پشت سری حرف نمیزند اما با تکان دادن سر تأیید میکند که بلی من دزدیده ام.
بچه هفت ساله بعد از اینکه کمی انتظار میکشد تا او جواب بدهد، با اشاره سر به به دیگران میگوید «حرف نمیزند سرش را این طوری تکان میدهد.»
خواهران پویا میگویند «این دزد بیشرف از خجالتی حرف نمیزند و با اشاره میگوید که بلی من دزدیده ام.»
خواهرانش به پویا میگویند «ببین ما میدانستیم که دزدی کار همین بیشرف بود، اما تو باور نکردی، حالا به چشم خودت دیدی ثابت شد که دزدی کار همین بیشرف بوده است؟»
پویا از اینکه معجزه را به چشم خودش دیده است چیزی نمیگوید و قبول میکند که دزدی کار زنش بوده است. همه کسانی که پلخمری رفته اند دوباره بر میگردند به دهکده، پویا فوراً زنش را طلاق میدهد و از خانه بیرونش میکند.
حالا ۲۰ - ۲۱ سال از این موضوع گذشته است، اما مثل دیروز یادم میآید که مادربزرگم از دهکده آمد کابل و موضوع پلخمری رفتنش و زن بجارسیده را به دیگران تعریف میکرد. مادربزرگم میگفت «بچه به ناخنش نگاه میکرد اول گفت هیچ کسی را نمیبینم، بعد گفت خودم را میبینم، بعد گفت یک زن را میبینم...»
وقتی که مادربزرگم این داستان را تعریف میکرد، من این معجزه را باور میکردم و از شگفتی موهای سرم راست میشد. من آن زمان ۱۳ - ۱۴ سال سنم بود و آدم خوش باوری بودم. در افغانستان کسان زیادی هم هستند که حتی تا سنین ۴۰ و ۵۰ سالگی هنوز هم خوش باور هستند.
چند سالی از این موضوع گذشت، بچه هفت ساله دیگر بزرگ شده بود و روبروی مادرش به ما تعریف میکرد «پیش زنی که رفته بودیم یک مادهای را روی ناخنم ریخت و ناخنم را به آیینه تبدیل کرد، من خوب میدانستم که چی کار میکرد اما نمیدانستم چی بگویم. پشت سرم پرده بود یک زن پشت پرده ایستاده بود، وقتی که از من میپرسید کرا میبینی، او پرده را باز میکرد و خودش را در ناخنم به من نشان میداد. وقتی که من میخواستم به پشت سرم نگاه کنم، زنی که کنارم نشسته بود اجازه نمیداد که به پشت سرم نگاه کنم و میگفت فقط به ناخنت نگاه کن و بس و بگو کرا میبینی.»
مادرش را سرزنش میکرد و میگفت «من نمیخواستم که اسم نرگس را بیاورم، اما من که بچه بودم تو اسم او را به دهنم گذاشتی که من بگویم نرگس را میبینم.»
مادرش میگفت «نه دروغ چرا میگویی؟ خودت خوب دیدی که نرگس بود حالا این تهمت را به من میبندی که من اسم او را به دهنت گذاشتم.»
بچه هفت ساله که بزرگ شده بود در این مورد از طرز حرف زدنش مشخص بود که بخاطر حرفی که آن وقت زده بود و باعث جدایی پویا و نرگس شده بود عذاب وجدان داشت و از به یاد آوردن این موضوع همیشه رنج میبرد.
سهم زن در میراث
به رغم اینکه زن در دین اسلام به اندازه نصف سهم مرد در میراث شریک دانسته میشود، در سنت افغانستان زن هیچ سهمی از میراث نمیبرد. حتی زنانی که پدران ثروتمند دارند، بعد از ازدواج زندگی آنها فقط به زندگی شوهران شان تعلق دارد و بس. یعنی زنی که پدر ثروتمند و شوهر فقیر داشته باشد، خودش نیز فقیر میماند و هیچ سهمی از میراث پدر نمیبرد. سهمی را که دین اسلام از میراث برای زن در نظر گرفته است زنان در اکثر مناطق افغانستان تا حالا به آن حق نرسیده اند. در افغانستان اگر زن بخواهد که طبق قانون اسلام دعوای میراث کند این موضوع از نظر سنت مردمی مایه شرمساری و لکه بدنامی دانسته میشود.
* * *
شانزده - هفده سالم بود. در دهکده ما هنوز هیچ زنی سهمی از میراث پدر نبرده بود. مادربزرگم یک خواهر و دو برادر داشت که خواهرش مرده بود و برادرانش زنده بودند. از پدر آنها باغ و زمینهای زیادی به جا مانده بود. برادرانش باغ و زمینها را بین خود تقسیم کرده بودند و به غیر از در اختیار داشتن باغ و زمینهای پدری از خود نیز درآمد شخصی زیاد داشتند. اما مادربزرگم زنی بود فقیر که نه از میراث پدر چیزی در اختیار داشت و نه از خود درآمد شخصیای داشت. برادرانش زمینها را به دهاقین سپرده بودند و خودشان مشغول کارهای آزاد بودند. هر وقت که محصولات زمینها را از دهاقین جمع آوری میکردند، حریصانه به خود میگرفتند و هیچ یادی از خواهر نمیکردند. یک روز مادربزرگم گفت «در دین اسلام من هم در میراث پدر حق دارم، پس من چرا حق خودم را نگیرم.»
از اینکه در دهکده حزب اسلامی گلبدین حکمتیار مسلط بود، مادربزرگم خیلی امیدوار بود که حزب اسلامی بر طبق قانون اسلام از حق او طرفداری خواهد کرد. مادربزرگم بعد از اینکه تصمیمش را گرفت که حق میراثش را از برادرانش بگیرد یک روز برادرانش را نزد خودش خواست و به آنها گفت «خدا را شکر که زندگی شما بد نیست، شما تمام میراث پدر را در اختیار دارید و به آن احتیاجی هم ندارید، من هم در این میراث شریک هستم، من طبق قانون اسلام به اندازه نصف سهم شما در میراث پدر سهم دارم و میخواهم که حق خودم را بگیرم، اگر خدای نکرده شما زندگی بدی داشته بودید، من هیچ چیزی از شما نمیخواستم، اما حالا که شما احتیاجی به آن ندارید، من میخواهم که حق خودم را بگیرم.»
برادرانش با شندیدن این حرف تکان خوردند، از خود واکنش تند نشان دادند و گفتند «موضوع دین اسلام و موضوع سنت افغانستان از یکدیگر جداست، در هیچ یک از دهکدههای اطراف ما تا حالا هیچ زنی دعوای میراث نکرده است، درست است که ما به میراث پدر احتیاجی نداریم، اما اگر تو به نام میراث قسمتی از زمین را از ما بگیری، این موضوع برای ما لکه بدنامی و مایه شرمساری خواهد بود، ما به هیچ عنوان راضی نیستیم که قسمتی از زمین را برای تو واگذار کنیم، اگر تو به نام میراث پدر سهمی برای خودت جدا کنی، ما دیگر نمیتوانیم که به چشم مردم نگاه کنیم، در آنصورت برای ما بهتر خواهد بود که بمیریم تا این که نام بد را قبول کنیم.»
مادربزرگم گفت «حزب اسلامی بر منطقه حاکم است، اگر من به مقامات حزب اسلامی مراجعه کنم، آنها سهم مرا جدا خواهند کرد.»
برادرانش دیگر چیزی نگفتند و با اخم و خشم از خانه بیرون شدند. این حق خواستن نبود، بلکه اعلان دشمنی بود. از همان روز به بعد هیچ یکی از اعضای خانوادههای آنها با خانوادههای ما حرف نزدند. اما تنها رابطهای که هنوز بین ما و آنها باقی ماند، دو تا دختران آنها بودند، که یکی از آنها با داییام ازدواج کرده بود و دیگرش با برادرم نامزد شده بود. آنها خواستند که این دو رابطه را هم قطع کنند. یک دختر شان که با برادرم نامزد بود، نامزدی او را باطل اعلان کردند و گفتند که دختر ما به کسی نامزد نشده است. دختر دیگر شان که با داییام ازدواج کرده بود و دو تا بچه هم داشت، آنها خواستار طلاقش شدند. در مورد اینکه خواستار طلاقش شدند، یک اخطاریه تند به داییام فرستادند و در اخطاریه نوشته بودند «...تا عاقبت کار به آدم کشی نرسیده است فوراً طلاق دختر مان را بدهید...»
برادرم که از موضوع باطل اعلان شدن نامزدیش خبر شد، یک روز با تفنگ میرود خانه پدرزنش و به پدرزنش میگوید «من کاری به برادری و خواهری شما ندارم که شما با یکدیگر خوب هستید یا بد، بازیچه هم نیستم که یک روز به مردم اعلان کنی که دخترت را به من دادهای و یک روز اعلان کنی که دوباره پشیمان شدی و مرا مسخره مردم کنی، اگر این فکر در کله ات باشد بدان که به مرگ تمام خانواده تان خواهد انجامید.»
پدرزنش که تفنگ را در دستش میبیند، خون در رگش خشک میشود و میگوید «نه من در آنوقت از خشم این حرف را زدم، اما واقعاً همچو نیتی را ندارم، واقعاً که حق با توست، از روزی که من اعلان کردم که دخترم را به تو داده ام، دخترم دیگر ناموست شده است و ناموس در فرهنگ افغانستان از هر چیزی مهمتر است.»
به این صورت آنها ترسیدند که با ما اعلان دشمنی بکنند. این دو رابطه خویشاوندی باعث شد که رابطه ما با آنها کاملاً قطع نشد، اما اکثر اعضای خانوادههای ما و آنها با یکدیگر حرف نزدند.
یکی از خالههایم خواست که مثل گذشته با داییهایش صمیمی بماند و کاری در روابط آنها با مادرش نداشته باشد. یک بار خانه داییهایش رفت و خیلی دیر آنجا نشست، اما آنها برایش نه چای آوردند و نه غذا. خاله ام گفت «من که بخاطر خوردن نمیروم، فقط دوست دارم که با آنها بنشینم و صمیمانه صحبت کنیم.» بار دوم که رفت خانه آنها نشست، آنها چادریش (برقع) را با قیچی حسابی پاره کردند. بار سوم که رفت، آنها با قیچی کفشهایش را حسابی پاره کردند و بار سوم برایش آخرین درس عبرتی شد که دیگر حسرت رفتن به خانه داییهایش برای همیشه در دلش باقی ماند.
مادربزرگم در زمان حاکمیت حزب اسلامی بخاطر گرفتن سهمش از میراث پدر بر طبق قانون اسلام به مقامات بلندپایه حزب اسلامی مراجعه کرد. اما برادرانش با دادن رشوه آنها را از تطبیق قانون اسلامی منصرف کردند. سه - چهار سالی گذشت، حزب اسلامی در نتیجه یک درگیری کوچک در منطقه سرنگون شد و نیروهای جمیعت اسلامی برهانالدین ربانی جای آنرا اشغال کردند. در این زمان نیروهای جمعیت اسلامی کابل پایتخت افغانستان و قدرت دولتی را نیز در اختیار داشتند. مادر بزرگم در زمان حاکمیت جمعیت اسلامی نیز بخاطر گرفتن میراث به والی (استاندار) پروان مراجعه کرد. والی پروان به مسؤلین مربوط دستور داد که سهمش را برایش جدا کنند. اما زمانی که قرار شد مسؤلین سهمش را جدا کنند، برادرانش مسؤلین را به مهمانی دعوت کردند و با دادن رشوه آنها را نیز از اجرائی وظیفه شان منصرف کردند. سه - چهار سال دیگر نیز گذشت و نیروهای جمعیت اسلامی نیز در نتیجه درگیری با طالبان سرنگون شدند و گروه طالبان جای آنها را اشغال کرد. مادربزرگم در زمان حاکمیت طالبان نیز به خاطر گرفتن میراث به مقامات طالبان مراجعه کرد. مقامات طالبان به مسؤلین مربوط دستور دادند که سهمش را جدا کنند. اما زمانی که قرار شد سهمش را جدا کنند، باز هم برادرانش مسؤلین را به مهمانی دعوت کردند و با دادن رشوه آنها را از اجرائی وظیفه شان منصرف کردند.
برادرانش میگفتند که ما تا حالا دو برابر قیمت این زمین را رشوه داده ایم و ده برابر آنرا هم خواهیم داد، اما ترا نخواهیم گذاشت که به آرزویت برسی.
بسیاری از مردان و زنان دیگر در منطقه که زمین زیاد از پدر برای آنها مانده بود، منتظر نتیجه دعوای مادربزرگم بودند. در هر بار که مادر بزرگم دعوا را از سر میگرفت، مردان زمین دار دچار دغدغه و دلشوره میشدند، که اگر او در این دعوا برنده شود، مبادا که خواهران آنها نیز دعوای میراث بکنند. من مردان زیادی را دیدم که با عصبانیت میگفتند «اگر او سهمش را جدا کند بیاندازه کار زشتی کرده است، او را دیده زنان دیگر نیز تحریک میشوند و سهم خودشان را جدا میکنند، به این صورت این رسم در دهکده عمومی میشود و مردمان دیگر مناطق میگویند که این مردم چقدر بیغیرت هستند که حتی زن از پیش آنها حق میگیرد.» از طرف دیگر زنان زیادی را دیدم که بیصبرانه منتظر برنده شدن مادربزرگم بودند تا دیوار دفاعی حرص مردان در هم شکند و آنها بدون دغدغه و دردسر حق خودشان را بخواهند. اما متأسفانه که این آرزو چیزی بیش از خواب و خیال نبود! زنان ستمدیده افغان این آرزو را فقط به گور خواهند برد. آنگونه که من سرعت رشد فکری اکثر افغانها را دیده ام، زمینهای افغانستان از زاد و ولد و افزایش بیش از حد جمعیت منفجر خواهد شد، اما زنان به آرزوی شکستن دیوار دفاعی حرص مردان نخواهند رسید.
* * *
در فوق آنچه که در مورد سهم زن از میراث گفته شد، فقط در مورد ولایت پروان و بخشهای کوچک افغانستان مطابقت دارد. اما در مورد اکثر ولایات و بخشهای بزرگ افغانستان حقیقت تکان دهندهتر از آن است. در پروان اگر دختر سهمی از میراث پدر نمیبرد، حد اقل خودش هم به فروش نمیرسد. در پروان پدر عروس تحت هر عنوانی اگر از داماد پول بگیرد، به نام مرد دختر فروش معروف میشود و این نام بد و حرف طعنه امیز نه تنها برای خودش، بلکه حتی بعد از مرگش برای فرزندانش نیز به ثبت خواهد رسید. با این وجود بعضیها به نام جهیزیه از داماد پول میگیرند، فقط قسمت کمی از آن پول را برای دختر جهیزیه میگیرند و بقیه اش را در جیب خود میگذارند. در این صورت اگر داماد رودربایستی را کنار بگذارد و به رویش حساب باز کند، دیگر این مرد به نام دختر فروش نه، بلکه به نام یک آدم دزد شناخته میشود. پروان در نیمه شرقی مرکز افغانستان و در شمال کابل موقعیت دارد. در اکثر نقاط افغانستان، از شمالوجنوب و شرقوغرب دختر نه تنها اینکه سهمی از میراث پدر نمیبرد، بلکه خودش هم یا رسماً و یا تحت عناوین مختلف در بدل پول به فروش میرسد. در بسیاری از مناطق دختر به نام طویانه (شیربها) به فروش میرسد، که در این صورت رسماً نام فروش را روی آن نمیگذارند. اما در بسیاری از مناطق دیگر رسماً فروخته میشود و نام فروش هم روی آن گذاشته میشود. مناطقی هم وجود دارد که دختر پیش از سن بلوغ و حتی در اولین روزهای تولدش پیش فروش میشود. دخترانی که پیش فروش میشوند تا سنین کمی بالاتر در خانه پدر میمانند و به مجردی که کمی قد بکشند که در چشم به نظر آیند دیگر راهی خانه صاحب میشوند. در این فرهنگ که دختر به فروش میرسد دیگر رسم طلاق هم وجود ندارد. اگر زن نافرمانیای بکند ممکن است که کشته شود، اما ممکن نیست که طلاق داده شود. اگر زن در خانواده شوهر کوچکترین نافرمانیای کند یا کاری کند که باعث رنجش خانواده شوهرش شود، ممکن است که مورد کتک خوردن قرار بگیرد. من الان فکر میکنم که همان زن همسایه تاشقرغانی ما که همیشه شوهرش او را کتک میزد، شاید که پدرش او را فروخته بود. البته این یک زن خوشبختی بوده است، زیرا تنها با شوهرش زندگی میکرد. آن عده از زنان فروخته شده که با تمام خانواده شوهر زندگی میکنند، در صورت هرگونه سوءِ تفاهمی ممکن است که هر یکی از اعضای خانواده شوهر آنها را کتک بزنند. در مناطقی که از مراکز اصلی فرهنگ دختر فروشی به شمار میروند معمولاً خانوادههای خیلی بزرگ زندگی میکنند. در آن مناطق رسم زندگی تنهایی فقط یک زن و شوهر اصلاً وجود ندارد. به علت زاد و ولد زیاد معمولاً هر کس چندین برادر دارد و اگر چندین خواهری هم وجود دارد به علت اینکه به فروش میرسند خواهران اصلاً به حساب نمیآیند. خواهران بعد از به فروش رسیدن به مثل دود میمانند که انگار در هوا منحل میشوند و دیگر هیچ اثری از آنها باقی نمیماند. برادران متعدد در چارچوب یک خانواده واحد وحدت شان را تا آخر عمر حفظ میکنند. تمام برادران وحدت شان را در خانواده واحد تا زمانی حفظ میکنند که تمام آنها صاحب نوهها میشوند و حتی بعد از مرگ آنان پسران آنها که به یکدیگر پسر عموها میشوند، وحدت شان را در چارچوب یک خانواده واحد همچنان حفظ میکنند. زن همسایه ما که از یک شوهر آنقدر کتک میخورد، پس وای بر حال زنی که به این گونه یک خانواده بزرگ به فروش برسد! برادران و پسر عموها بطور خستگی ناپذیر وحدت شان را در خانواده واحد حفظ میکنند و زاد و ولد هم که ماشاالله حرف ندارد. پس آدم اگر خودش را در این گونه خانواده تصور کند، بر سرش چه میگذرد؟ من شنیده ام که در افغانستان حتی خانوادهای وجود دارد که چهارصد نفر در آن زندگی میکنند. اما خانوادههای چهل و پنجا نفری که برای هیچ کس قابل تعجب نیست. در اینجا هدف اصلی مرد از زن گرفتن نه تشکیل خانواده است و نه نیاز جنسی، بلکه هدف اصلی در اینجا گسترش خانواده میباشد و افز ایش نیروی کار تازه نفس برای پیشبرد کارهای فیزیکی. زن از روزی که به خانه شوهر میرود یک عروس نه، بلکه یک نیروی کار تازه نفس به شمار میآید که به جمع قبلی اضافه میشود. از روزی که به خانه شوهر میرود، به یک خانواده نو تشکیل و کم جمعیتی هم نرفته است، بلکه به یک خانواده رونق گرفته و پر جوش و خروشی رفته است که هرگونه کاری از قبل در آن روبراست. اینجا دیگر کار زن و کار مرد تقسیم نشده است. برای زنان کارهای مخصوص بیشماری هم تعین شده است، اما برای مردان هیچ کار مخصوصی تعین نشده است. تنها کارهای را که مخصوصاً مردان انجام میدهند کارهای کلیدیست، از قبیل معاملات با دنیای بیرون از خانواده یعنی داد و ستدها و خرید و فروشها، چه اینکه معاملات خرید و فروش دختر باشد یا اجناس دیگر. البته این گونه یک خانواده در داخل خودش یک دنیائیست؛ چون از راز و رمز پیچیدگیهای آن کسی نمیتواند سر در بیاورد. در این گونه خانوادهها مسلماً که زن فعالیت و کار پر تلاشتر از مرد را باید انجام بدهد؛ چون تلافی پولی که جهت خرید آن پرداخته شده است را باید در بیاورد. اینجا دیده میشود که زن اسیر و بیچاره به تنهایی خودش یک عالمی بدهکار است تا چه برسد بر اینکه فکر میراث بر سرش بزند. با این وجود موضوع فقط بدهکاری نیست، بلکه بعد از به فروش رسیدن نیز هر زمانی ممکن است که دوباره به فروش برسد. کارهایی که بدوش این زباندار بیمخاطب سپرده میشود، تنها به آشپزی و نانپزی فروان در فضای دود، شستن ظروف غدا و ترتیب سفرهها، شستن لباسهای نازک و ضخیم بزرگان و بچههای کی که از صبح تا غروب خاکبازی میکنند و به شستن و روفتن اطاقها، راهروها و محوطههای شلوغ و پلوغ خلاصه نمیشود، بلکه وظیفه اصلی زن بستگی به اینکه از چه پیشهای نان میخورند، کارهای بسا پر درد سر و فرسایندهتر از آن است. زن وظیفه دارد که حیوانات را به کوهها و چراگاهها ببرد، همزمان از کوهها هیزم برای سوزاندن و سبزی برای خوردن جمع آوری کند، بستههای هیزم و سبزی را از راه دور روی دوشش تا خانه ببرد، حیوانات را بدوشد، فاضله حیوانات را از خوابگاه آنها جمع آوری کند، برای سوزاندن آنرا سرگین بسازد، با دستش گرد کند و در معرض آفتاب قرار دهد تا خشک شود، بعد از خشک شدن آنرا انبار کند، زمینها را بیل بزند، بزرافشانی کند و آبیاری کند، هر روز گیاهان هرزه را از زمینها بچیند، خشخاشها را نشتر بزند، محصولات گوناگون را جمع آوری کند و حتی وظیفه دارد که در کارهای معماری و ساختن خانههای گِلی نیز اشتراک کند. با این همه حال «هرچه که سنگ است همه پیش پای لنگ است.» من این گونه مردمان را دیده ام، عجیب است در هر جایی که زندگی میکنند، در فاصله خیلی دور از آب آشامیدنی خانه دارند. زن وظیفه دارد که آب آشامیدنی را در دیگها پر کند، بالای سرش بگذارد و از راه دور به خانه ببرد. این زنان ستمدیده در بردن آب بالای سر آنقدر ماهر شده اند که سه - چهار تا دیگ را از آب پر میکنند، آنها را روی هم میگذارند و تمام آنها را یکجایی بلند میکنند و روی سر شان قرار میدهند، در وقت راه رفتن دستان شان را آزاد میگذارند و بیآنکه دیگهای پر از آب را با دست نگهدارند راه میروند و دیگها پایین نمیافتد. بردن آب از راه دور سنگی است پیش پای لنگ، که به کارهای پر مشقت زنان اسیر و فروخته شده میافزاید.
این بود در مورد سهم زن از میراث در افغانستان.
تعصبات خانواده
در بسیاری از خانوادهها دختران و زنان اجازه ندارند که با مرد نامحرم حرف بزنند، اجازه ندارند که مرد نامحرم آنها را ببیند، اجازه ندارند که از خانه بیرون بروند و به کر و کور و لال خانه نشین تبدیل شده اند. به اینصورت جرأت و اعتماد به نفس شان را کاملاً از دست داده اند و به عقب ماندهترین آدمان روی زمین تبدیل شده اند. به ندرت اگر از خانه بیرون بروند، در زیر یک پوشش کامل به نام چادری(برقع) که به مثل گونی میماند خود را قرار میدهند و اگر مجبور باشند که با کسی حرف بزنند، بگونهای حرف میزنند که انگار در حال گریز باشند.
* * *
در بعضی خانهها اگر کسی در بزند، فقط مردان و بچههای نابالغ در را میگشایند و زنان اجازه رفتن به در را ندارند. اگر گاهی مردان و بچههای نابالغ خانه نباشند و کسی در بزند، زن از پشت در صدا میزند «کی هستی؟» اگر از صدا بشنود که به غیر از اعضای خانواده مرد نامحرمی است که در میزند، در را نمیگشاید، هیچ جوابی هم نمیدهد، حتی نمیگوید که الان کسی خانه نیست، فقط به مثل یک فرد عقب مانده میرود و در خانه مینشیند؛ چون در این فرهنگ حرف زدن با مرد نامحرم از پشت در نیز حرام است. آدم فکر میکند رفته است تا کسی را صدا بزند که بیاید در را بگشاید. اگر کسی با این فرهنگ آشنایی نداشته باشد، ممکن است ساعتها پشت در منتظر بماند. البته این واقعیتی است که من خودم بارها شاهد آن بوده ام. من به عقیده آن گروه مردمان مداخله نمیکنم که میخواهند با دیگران حرف بزنند و یا خیر، اما نباید که مزاحم دیگران شوند. من این گونه مزاحمتها را از چندین خانواده بارها تجربه کرده ام. آنها همیشه وسایل ضروری را از ما امانت میگرفتند، اما وقتی که نیاز خودمان میشد، من میرفتم که وسایل را پس بگیرم، آنها با همین فرهنگ جنتی از من تشکر میکردند و بدون هیچ گونه جوابی پشت در منتظرم مینشاندند. این گونه خانوادهها به دختران و زنان شان اجازه رفتن به مکتب و بیرون رفتن از خانه را هم نمیدهند.
* * *
جمعی از خویشاوندان مان که هشت - نه خانواده میشدند، هیچ یکی از آنها دختران شان را به مکتب نمیفرستادند، اجازه بیرون رفتن از خانه را نمیدادند و اگر دختران و زنان شان مریض میشدند آنها را به دکتر مرد هم نمیبردند. من در آن جمع یک رفیق صمیمی داشتم به نام کوشا. کوشا خودش دانشجو بود در دانشکده پزشکی دانشگاه کابل درس میخواند. کوشا با آنکه خودش دانشجو بود و قرار بود که دکتر شود با رفتن دختران به مکتب مخالف بود. من یک روز از کوشا پرسیدم «اگر دختر مکتب نرود و در آینده به یک زن بیسواد تبدیل شود، پس به فرزندانش چه کمکی میتواند بکند؟»
«بیسواد نباید بماند، در خانه درس بخواند تا در آینده بتواند که در تعلیم فرزندانش نیز کمک کند.»
- «اما اگر مکتب برود در آینده میتواند دکتر، مهندس، معلم و هرچه که بخواهد شود.»
«نه این کارها کار زن نیست، زن فقط کارهای خانه را باید انجام بدهد و بس و از خانه نباید بیرون برود.»
من میدانستم که آنها زنان شان را به دکتر مرد هم نمیبردند و در ارتباط به اینکه گفت زن فقط کارهای خانه را باید انجام بدهد، من ازش پرسیدم «پس زنان شما که مریض میشوند، شما چرا آنها را به دکتر مرد نمیبرید و فقط به دکتر زن میبرید؟»
« مرد نامحرم نباید که زن را ببیند.»
- «اگر عقیده شما بهتر است که دختر نباید مکتب برود، پس هیچ دختری نباید که مکتب برود و در آنصورت هیچ دکتر زنی هم نباید که وجود داشته باشد، در آنصورت اگر زنان شما مریض شوند، شما آنها را به کدام دکتر زن میبرید؟»
«در آنصورت به دکتر مردی میبریم که محرم باشد.»
این حرفش خودخواهانه بود؛ چون در جمع خودشان چند تا مردان تحصیل کرده و دکتر داشتند، اما فکر دیگران را نکرد.
- «پس آنانیکه دکتر محرم مرد هم ندارند به کدام دکتر زن ببرند؟»
«این مشکل خود آنهاست که چرا دکتر محرم مرد ندارند و این سؤال را از خود آنها بپرس که به کدام دکتر زن ببرند.»
- «خیلی خوب! از خود آنها بپرسم!! پس اگر خواهر و مادرت بیماری آلت تناسلی بگیرند و آلت تناسلی شان عفونت کند باز چه، آیا باز هم خودت به آلت تناسلی آنها دست میاندازی؟»
کوشا کمی سکوت کرد و در جواب گفت «در آنصورت بهتر است که بمیرند تا اینکه پیش دکتر بروند.»
حقیقتاً در افغانستان زنان زیادی بخاطر کمبود دکتر زن در وقت بیماری جان شان را از دست میدهند. بسیاری از خانوادهها مرگ زن را بر رفتن به دکتر مرد ترجیح میدهند و برای زن بیمار فقط دم و دعا میخوانند و بس.
من نمیخواهم که در عقیده دیگران دخالت کنم، اما آنها هستند که همیشه عقیده خودشان را بر دیگران تحمیل کرده اند. خود آنها هر کاری که بخواهند میکنند، اما اگر کس دیگری در مورد آنها حرفی بزند مورد انتقاد قرار میگیرد. در سال ۱۳۵۹ زمانی که دهکدههای اطراف ما به تصرف مجاهدین حزب اسلامی گلبدین حکمتیار درآمد، مکاتب دخترانه را در مرکز شهرستان و تمام روستاهای اطراف آن به آتش کشیدند، مکاتب پسرانه را به مدرسه تبدیل کردند و دیگر پسران بایست فقط درس دینی میخواندند و بس. در منطقه چهاردِه که ما در آنجا زندگی میکردیم، یک مکتب دخترانه بود که دختران از صنف اول تا دوازدهم در آن درس میخواندند، مجاهدین حزب اسلامی حتی در عوض استفاده دیگری از درسخانههای آن، آنرا به آتش کشیدند. زمانی که طالبان در افغانستان به قدرت رسیدند، در تمام افغانستان مکاتب و دانشگاهها را به روی دختران بستند و تمام مکاتب و دانشگاهها را برای پسران به مدرسه تبدیل کردند. طالبان نام شاگرد را رسماً طالب گذاشتند و نام مکتب را رسماً مدرسه گذاشتند. طالب یعنی شاگردی که درس دینی میخواند و مدرسه یعنی مکتبی که در آن درس دینی داده میشود.
* * *
خاله ام در خانواده متعصب ازدواج کرده بود، شوهرش اجازه بیرون رفتن از خانه، نگاه کردن به مردان نامحرم، گوش دادن به موسیقی و حتی اجازه عکس گرفتن را به او نمیداد. به مثل خانواده شوهر خاله ام اینگونه خانوادهها در افغانستان زیاد هستند.
در بین دوستان و خویشاوندان ما دو تیپ زنان وجود داشت، یک تیپ زنان محجبه بود که به خانوادههای متعصب تعلق داشتند و تیپ دیگر زنان غیر محجبه بود که به خانوادههای غیر متعصب تعلق داشتند. زنان محجبه را به نام زنان بهشتی یاد میکردند و زنان غیر محجبه را به نام زنان دوزخی یاد میکردند. ما در محافل شیرینی خوری و عروسی علاوه بر اینکه یک خانه جداگانه برای مردان آماده میکردیم، دو خانه جداگانه برای زنان بهشتی و زنان دوزخی آماده میکردیم تا نسبت به یکدیگر احساس ناراحتی نکنند. وقتی که مهمانان شروع به آمدن میکردند، دو - سه تا دختر و زن پیش در برای خوشامد گویی میایستادند و به شوخی از مهمانان زن میپرسیدند «آیا شما دوزخی هستید یا بهشتی؟»
زنان محجبه که به خانوادههای متعصب تعلق داشتند در جواب میگفتند «بهشتی» و زنان غیر محجبه در جواب میگفتند «دوزخی.»
آنانی که برای خوشامد گویی ایستاده بودند زنان بهشتی را به خانه مخصوص زنان بهشتی هدایت میکردند؛ چون در آنجا به غیر از زنان محجبه، نه عکاسی و فیلمبرداری وجود داشت، نه رقص و ساز و سرود و نه مردان نامحرم. زنان دوزخی را به خانه مخصوص زنان دوزخی هدایت میکردند، که در آنجا هم عکاسی و فیلمبرداری بود، هم رقص و ساز و سرود و هم ممکن بود که مردان نامحرم در آنجا داخل شوند.
عروسی داییام بود. خاله ام که در خانوده متعصب شوهر کرده بود، در خانه مخصوص زنان بهشتی با زنان بهشتی نشست، اما در دلش بیاندازه نومید بود و از محدود بودن در زندگیش رنج میبرد. تمام دختران و زنان آزادانه عکس میگرفتند، میرقصیدند و این بر و آن بر قدم میزدند، اما آن بیچاره در یک گوشهای نشسته بود و به آنها نگاه میکرد. وقت آخر که تمام مهمانان رفتند و ما در جمع خودمان تنها ماندیم، خاله ام با صد دل نادلی خواست که در جمع دیگران بیایستد و با دیگران عکس بگیرد. من خیال کردم که از طرف شوهرش حتماً مطمئن است که در این حد او را آزاد گذاشته است که با خانواده خودش عکس بگیرد. خاله ام در عکس گیری با دیگران ایستاد و عکس گرفت. وقتی که شوهرش از موضوع خبر شد، آمد و از ما پرسید «عکسهای را که گرفته اید کجاست؟»
عکسها را هنوز چاپ نکرده بودیم، فیلمها را برای چاپ کردن بایستی میفرستادیم پشاور؛ چون در آن وقت دستگاه چاپ عکس در افغانستان وجود نداشت. وقتی که پرسید عکسهای را که گرفته اید کجاست، ما در جوابش گفتیم «عکسها را هنوز چاپ نکرده ایم و برای چاپ کردن باید بفرستیم پشاور.»
«فیلم عکسها را بدهید به من، من خودم آنها را چاپ میکنم که عکس زنم را کسی نبیند، وقتی که عکسها را چاپ کردم، عکسهای زنم را جدا میکنم و عکسهای دیگر را میدهم به شما.»
فلیمها را برایش دادیم که چاپ کند و عکسهای زنش را جدا کند. وقتی که فیلمها را گرفت، تمام آنها را از پوشهای شان باز کرد، در معرض نور آفتاب قرار داد و سوزاند.
ازش پرسیدیم «چرا نگذاشتی که فیلمها را اول بشوییم، بعد از شستن فیلمهای زنت را دست خودت بدهیم و فیلمهای دیگر را چاپ کنیم؟»
«اگر آنها را میشستید، عکاس در وقت شستن عکسهای زنم را میدید.»
در خانوادههای آنها تصویر انسان و موجودات جاندار کفرآمیز دانسته میشود، از قدیماً هیچگاه تصویر انسان و اجسام جاندار را در خانههای شان نگذاشته اند، تماشای تلویزیون را نیز کفرآمیز میدانند و رقص و ساز و سرود را خصلت شیطان میدانند.
اینگونه خانوادهها در هر نقطهای از افغانستان حد اقل ده درصد را تشکیل میدهند، اما در بسیاری از مناطق درصد آنها به مراتب بیشتر است و در بعضی نقاط حتی به صد درصد میرسند.
پنجشنبه 27 فروردین1388
بخش شش
جهنمهای تو در تو
جهنمهای تو در تو یعنی شرایط همجنسگرایان در افغانستان. جهنمهای تو در تو جهنمهایی است که درون هر جهنم جهنم دیگری وجود دارد و همجنسگرایان افغانی در عمق تمام آنها قرار گرفته اند.
در بخش پنج اشاراتی شد در مورد وضعیت زنان افغان. زن که یک جنس شناخته شده، یک اکثریت و یک عنصر مهم اجتماعیست، اما هنوز در افغانستان اینقدر بدبختیها دارد؛ پس وای بر حال همجنسگرا، که نه جنسیت شناخته شده، نه اکثریت و نه عنصر مهم اجتماعیست و در این جامعه سنتی و جنتی، سنت و جنت هم آنرا قبول ندارد!
در افغانستان در مورد همجنسگرایان موضوع از این قرار است که تعریف میشود: حتی در بسیاری از جوامعی که به خود مغرور هستند و خودشان را بهترین و با منطقترین جامعه روی زمین میدانند، هنوز همجنسگرایان بدبخت هزار و یک مشکل دارند، پس در مورد افغانستان راجع به آن چه تصوری میشود کرد؟
از اینکه کلمه «ایزک» izak (خنثی) در ذهن اکثر افغانها یک کلمه منفور و بیرغبت است و این کلمه را اکثراً به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، رزل کردن و مسخره کردن خطاب میکنند تمام همجنسگرایان بدبخت خودشان را پنهان کرده اند تا کسی نداند که آنها ایزک هستند. گیها زن میگیرند، لزبینها شوهر میکنند و حتی تراوستیها (دوجنسگونگان) زن میگیرند. خلاصه اینکه هیچ همجنسگرایی را به غیر از خودش کس دیگری نمیشناسد. با وجودی که تقریباً صد درصدی افغانها در زندگی هیچ ایزکی را ندیده اند، اما باز هم کلمه «ایزک» همیشه روی زبانها میچرخد. وقتی که مردم کلمه ایزک را به زبان میآورند یا میشنوند، قیافههای شان را تلخ و بدمزه میکنند، به مثلی که از یک چیز خیلی کثیف یا کلمه تهوعآوری سخن گفته شود.
* * *
روزی با دو نفر از همسایگان مان نشسته بودم و داشتیم صحبت میکردیم، یکی از آنها ۳۴ - ۳۵ سالش بود، از مردم اصیل کابل و از با فرهنگترین مردم افغانستان بود، دوازده سال مکتب را هم تمام کرده بود و یک مدتی را هم در پاکستان گذرانده بود. به ارتباط اینکه یک مدتی را در پاکستان گذرانده بود از پاکستان تعریف کرد و گفت:
«در پاکستان هر طرف که بروی میبینی پر از ایزک است، اما قربان افغانستان باغیرت شوم که هیچ ایزکی در اینجا وجود ندارد. من تا حالا هیچ ایزکی را در فغانستان ندیده ام.»
من که در آنجا نشسته بودم با خود گفتم:
«در این وحشت ایزک مگر میتواند که نفس بکشد! اینجا که سه نفر نشسته ایم حد اقل یک نفر ایزک وجود دارد تا چه برسد بر کل افغانستان که آیا ایزکی در آن وجود دارد و یا خیر!»
در افغانستان کلمه ایزک به مثل کلمات جن و شیطان میماند که تا حالا هیچ کسی آنها را ندیده است، اما همیشه روی زبانها میچرخند. من تا روزی که در افغانستان بودم هیچ کسی را ندیدم که به نام ایزک واقعی توسط مردم شناسایی شود. اما اگر کسی به نام ایزک شناسایی شود، دیگر به شرمسارترین مسخره قرن تبدیل خواهد شد و آنچنان مسخره و تحقیرش خواهند کرد که یا کاملاً دیوانه شود و یا از مسخره و تحقیر بمیرد. خود او را چه که حتی تمام خانواده و اقاربش را نیز مسخره خواهند کرد.
* * *
در زندگی سنتی افغانی عیبجویی، مسخره کردن و خندیدن به یکدیگر یکی از بهترین سرگرمیها به شمار میرود. افراد سنتگرا در اکثریت هستند، اما تجددگرایان در مقابل آنها در اقلیت قرار گرفته اند. کسانی که دیگران را مسخره نمیکنند، افراد سنتگرا خود آنها را مسخره میکنند. این عادت در اجتماع اکثراً باعث بروز تنش و خشونت نیز میشود. افرادی که دیگران را مسخره نمیکنند به نام افراد زمخت، گوشهنشین و غیر اجتماعی شناخته میشوند. اما افرادی که دیگران را مسخره میکنند تا جمعیت بخندد، در اجتماع به نام افراد باهوش، اجتماعی و خندان محبوب میشوند. اما در دراز مدت این محبوبیت و باهوشی به نفرت و جنون تبدیل میشود. اینگونه سرگرمی برای آنها عادت میشود و در میان بسیاری از مردم و حتی در میان همفکران خودشان بدبینان زیادی پیدا میکنند. برای مسخره کردن اکثراً شخصیت و شکل ظاهری طرف مقابل و یا اعضای خانواده و اقاربش را وسیله قرار میدهند. مثلاً مشکلاتی از قبیل کوری، کری، مشکلات دست و پا و امثال اینها را بیاندازه وسیله مسخره کردن قرار میدهند.
در افغانستان بر اکثر خانوادهها، روستاها، مناطق و اقوام یک یا چند نام مسخره گذاشته اند و مردمان سنتی از صدا زدن به این نامها میخندند و لذت میبرند.
خانواده ما و عموهایم و تمام خانوادههای اطراف ما به نام «قلعه نیازی دیوانه»، خانوده داییهایم به نامهای «گیجکها و خشتککشالها» و تمام مردم دهکده مان به نام «سقایی بقهخور» (قورباغهخوار) معروف هستند.
چند تا خانوادهها و روستاهای دیگر در اطراف ما به نامهای از قبیل «مازانچی سگچوش(۱)»، «باغبالایی کواک(۲)»، «سیداحمدخیل چهارپا»، «لجی گرک»، «فرنجلی دوغماچخور»، «گدارهای سیرخور»، «ته قلعهای پاییناوخور(۳)»، «باخمی مورخور» و بسیاری از خانوادهها و روستاهای دیگر نیز به این قبیل نامها معروف هستند.
در تمام نقاط افغانستان ازبکها به نامهای «ازبک کلهخام و گلمجمع»، پشتونها به نامهای «اوغان خر، اوغان غول(۴) و اوغان تبرغان(۵)»، هزارهها به نامهای «هزاره تغاره(۶)، بیبینی و قلفک چپات(۷)»، قندهاری به نام «پایلچ(۸)»، کابلی به نام «گشنه مرده»، دهاتی به نام «اطرافی بیعقل»، اسماعیلیه به نام «چراغ گلک»، هودخیلی به نام «خر دزد»، خوستی به نام «دم دار» و بسیاری از اقوام و مناطق دیگر نیز به این قبیل نامها معروف هستند.
هر چند که این کلمات بچگانه به نظر میرسد، اما بزرگان بیشتر از بچهها این کلمات را به زبان میآورند. گفته میشود که «عقل نه در سن است و نه در سال، عقل در سر است.»
معنی واژههای محلی فوق قرار ذیل است:
(۱) سگ چوش: کسی که پستان سگ را میمکد
(۲) کواک: دست و پا چلفتی
(۳) پایین او خور: کسی که پایین آب جاری شده بعد از آبیاری از کشتزارها را مینوشد
(۴) غول: عظیم الجثه و کودن
(۵) تبرغان: یک نوع حیوان
(۶) تغاره: تشت سفالی ناهمواری که کشک خشک را در آن میسایند
(۷) قلفک چپات: دارای قفل هموار
(۸) پای لچ: پابرهنه
(۹) چراغ گُلک: کسی که چراغ را خاموش میکند
* * *
در یک همچو فرهنگی که آدم حتماً باید مسخره شود، اگر کسی به نام ایزک شناخته شود که دیگر قوز بالا قوز میشود و خودش چه که حتی زمین بترکد که تمام خانواده اش زیر زمین بروند. در افغانستان برای یک ایزک یا همجنسگرا آزادی جنسی که وجود ندارد، جهنم! از طرف مردم که مسخره میشود، هم جهنم! اما اگر کسی به نام ایزک شناخته شود، در دید ملت هم بیاندازه منفور و پست و بیارزش میشود.
از نظر افغانها تجاوز کردن به زن و بچه مردم آنقدر نام بد دانسته نمیشود که ایزک بودن نام بد دانسته میشود. کسانی که بخاطر تضادهای قومی و منطقهای به ناموس مردم تجاوز میکنند، با افتخار میگویند که من به ناموس فلان مردم تجاوز کردم، اما هیچ کسی این جرأت را ندارد که بگوید من ایزک هستم؛ چون مردم ایزک را بیاندازه یک موجود پست و نجس میدانند. مردم کلمه ایزک را زیاد به زبان میآورند اما هنوز نمیدانند که ایزک به همجنس گرایش دارد و فکر میکنند که ایزک به هیچ جنسی گرایش ندارد. در حالیکه هنوز نمیدانند که ایزک به همجنس گرایش دارد اینقدر نسبت به آن بدبین هستند، پس اگر بدانند که ایزک به همجنس گرایش دارد که دیگر نام آن از شیطان هم بدتر خواهد رفت!!! شاید که بعضیها گفتههای مرا باور نکنند، اما اینکه چرا تمام ایزکها در افغانستان ماهیت شان را از مردم پنهان کرده اند خود بخود ثابت میشود که آیا چه برداشت و چه برخوردی از مردم در مقابل خود دیده اند که ماهیت شان را از همه پنهان کرده اند.
* * *
افغانستان در قرن ۲۱ هنوز غرق خرافات است. افغانها را باور بر اینست که میگویند خرس و خوک از پست ترین و نجس ترین حیوانات روی زمین اند. در عین حال باورشان بر اینست که میگویند مرد بیمو و زن مو دار از خرس و خوک هم بدتر اند. من حتی کسی را دیدم که میگفت اگر طرف مرد بیمو و زن مو دار تف بیاندازی ثواب دارد.
یک رفیقی داشتم به نام فدا که از قوم هزاره بود. فدا خودش یک مرد پر مو و پشمالو بود، اما اکثر هزارهها بیمو هستند. با آنکه اکثر هزارهها بیمو هستند و فدا هم خودش هزاره بود، میگفت «اگر طرف مرد بیمو و زن مو دار تف بیاندازی زیاد ثواب دارد. اما طوری باید تف بیاندازی که خودش متوجه نشود.»
با مشکلی که من در افغانستان داشتم، من بیشتر از خود مردان بیمو و زنان مو دار آنها را درک میکردم و در جواب به فدا گفتم «من به حرفهای قدیمی باور ندارم و هیچ ثوابی هم ندارد.»
فدا گفت «تو میدانی که ثواب ندارد یا خدا! مگر تو از خدا هم عاقلتر شدی که خدا میگوید ثواب دارد و تو میگویی ثواب ندارد!»
* * *
من که استعداد ازدواج کردن و آمیزش جنسی با زن را نداشتم، روز بروز دچار افسردگی میشدم، از آینده بیم داشتم که اگر در آینده زن نگیرم بالاخره مردم خود بخود خواهند دانست که من مشکل جنسی دارم و همیشه مسخره ام خواهند کرد. با این فکر همیشه خاطره «بابه نداره» و چندین خاطره تلخ دیگر را به یاد میآوردم و روز بروز دچار افسردگی میشدم.
من هنوز فکر زود را نمیکردم و فکر چندین سال بعد را میکردم که اگر زن نگیرم بالاخره مردم متوجه مشکل جنسیم خواهند شد، اما در زمان حکومت طالبان برادرانم که از من بزرگ بودند، افغانستان را ترک کردند رفتند اروپا، خواهرانم هم ازدواج کردند و من با مادرم در خانه تنها ماندم. تمام اقارب و دوستان مان هر روز به من میگفتند مادرت تنهاست و دستیاری ندارد که در کارهای خانه کمکش کند، تو زودتر باید زن بگیری که مادرت را کمک کند.
من که قبلاً بخاطر آینده دور نگران بودم، حالا در سن ۲۳ - ۲۴ سالگی تنهایی مادرم برایم قوز بالا قوز شد. مردم همیشه میگفتند که بخاطر تنهایی مادرت زودتر باید زن بگیری و من به هر بهانهای حرف مردم را رد میکردم.
* * *
داستانی را تعریف میکنم که نشان میدهد در فرهنگ افغانستان مشکلات جنسی چقدر کار آدم را زار میکند:
اصلیت من از منطقه چهاردِه در شهرستان غوربند ولایت پروان است، اما بعداً که هفت ساله بودم از آنجا رفتیم کابل و دیگر در کابل زندگی کردیم.
سالهای ۷۸ و ۷۹ بود، در آن زمان کل جمعیت چهاردِه به حدود چهار - پنج هزار نفر میرسید، که ده درصد آن در منطقه و نود درصد آن در شهرهای مختلف افغانستان و در خارج از کشور زندگی میکردند. از آن جمله یک خانوادهای که من هیچ کدام از آنها را ندیده بودم و نمیشناختم چندین سال قبل چهاردِه را ترک کرده بودند و به ولایت بلخ در شمال افغانستان رفته بودند. یک پسر از آن خانواده با یک دختر ازدواج میکند، سه - چهار ماه از ازدواج آنها میگذرد که دختر از ناراحتی خانه پسر را ترک میکند و به خانه پدر و مادرش بر میگردد. علت اینکه چرا دختر ناراحت شده است، پسر نتوانسته است که با او عمل جنسی را انجام بدهد. بعد از برگشت دختر به خانه پدر و مادرش، خبر آن به گوش بسیاری از مردمانی که اصلیت چهاردِهی دارند دهن به دهن میپیچید و به زودی بسیاری از چهاردِهیانی که در خود چهاردِه و در شهرهای مختلف افغانستان و حتی در خارج از کشور زندگی میکنند از موضوع خبر میشوند.
ما در کابل زندگی میکردیم آنها در بلخ، من خانواده آنها را اصلاً نمیشناختم، از دهن چند نفر شنیدم که میگفتند «فلان کس، پسر فلان کس در بلخ با دختر فلان کس ازدواج کرد، تا سه - چهار ماه نتوانست که عمل جنسی را انجام بدهد، بالاخره دختر ناراحت شد و به خانه پدرش برگشت.»
مردم که از موضوع خبر میشدند، آنچنان تعجب میکردند که انگار پسر بیچاره در پیشانی اش آلت خر در آورده بود. بعضیها که این حرف را میشنیدند در جواب میگفتند «وای نتوانست که با زنش کاری بکند! چقدر شرم!!!»
وقتی که مردم پشت سرش اینقدر تعجب کنند، پس روبروی خودش چه عکسالعملی نشان خواهند داد و با او چگونه رفتار خواهند کرد؟ این پسر بخاطر مسخره مردم زن گرفته بود که مردم به نام ایزک مسخره اش نکنند. من با خود گفتم آن پسر آدم احمقی بوده است که بخاطر حرف مردم زن گرفته، اما من بخاطر حرف مردم هرگز خودم را احمق نخواهم کرد.
* * *
این هم داستان دیگری که اگر به مرد بودن کسی شک کنند چه عکسالعملی نشان میدهند:
در محله چهارقلعه وزیرآباد در جشن عروسی یک همصنفی دانشگاهیام دعوت بودم. قبل از صرف غذا داخل یک اطاق بزرگ و طولانی حدود بیست نفری دور هم نشسته بودیم. تمام کسانی که آنجا نشسته بودند اکثراً مردان تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر بودند. همگی نشسته بودند فکر میکردند و هیچ کسی حرف نمیزد، سکوت مطلق بر مجلس حکمفرما بود، در اوج سکوت ناگهان یک نفر تراوستی (دوجنسگونه) که نیمه شکل مرد و نیمه شکل زن را داشت داخل اطاق شد و با صدای نازک و کشیده گفت «سلام به جمعیت.» و با ناز و عشوه و با حرکات مارپیچ و ارتجاعی زنانه اش آمد و در یک گوشهای نشست. تا که با صدای زنانهتر از زنانه اش گفت سلام به جمعیت، دفعتاً سکوت مطلق مجلس در هم شکست و تمام مجلس خودشان را زدند زیر خنده، چشم همه بسوی او افتاد، دو نفری و سه نفری رو به یکدیگر کردند و شروع کردند به پچپچ کردن. یک دوست بسیار صمیمی دانشگاهیام به نام وحید کنارم نشسته بود، با خنده دهنش را به گوشم نزدیک کرد و شروع کرد به تعریف کردن از یک ایزک دیگر. وحید خنده کنان به من گفت «یک نفر ایزک در قصبه نزدیک خانه ما مینشیند» و در حالیکه میخواست حرفش را ادامه بدهد، من که از خنده احمقانه مجلس بیاندازه عصبانی شده بودم با عصبانیت حرفش را قطع کردم و گفتم «از عیبجویی و غیبتگویی بدم میآید.»
این حرف را که زدم وحید بیچاره خجالت کشید و هیچ چیزی نگفت. من دست چپ وحید نشسته بودم، دست راستش یک نفر دیگر نشسته بود که آن تراوستی را میشناخت و کلمه ایزک را که از دهن وحید شنید، در جوابش گفت «نه این ایزک نیست، من میشناسمش، همسایه ماست، زن گرفته و یک سال میشود که عروسی کرده است.»
وقتی که گفت زن گرفته و یک سال میشود که عروسی کرده است، من غمگین شدم، بغض گلویم را گرفت و خواستم که گریه کنم. با خود گفتم من که اینقدر ظاهر مردانه دارم و هیچ کسی به من شک نمیکند، من نمیتوانم که زن بگیرم، پس این که سر تا پایش داد میزند که مرد نیست، چرا به خاطر مسخره مردم زن گرفته و زندگیش را به جهنم داغتر تبدیل کرده است؟
در این مجلس که اکثریت آنرا افراد تحصیل کرده و دانشگاهی تشکیل میداد، من اینگونه عادت گستاخانه را دیدم و به خود گفتم وقتی که اینها دانشگاهی هستند و ادعای روشنفکری هم دارند، اینقدر گستاخ هستند، پس از آنانی که بیسواد و بیتعلیم هستند و سرگرمی ایشان فقط مسخره کردن دیگران است، چه انتظاری میشود داشت؟
این اولین بار نبود که من در آدمان تحصیل کرده و روشنفکر همچو عادت گستاخانهای را مشاهده کردم، بلکه پیش از این نیز هم در محیط دانشگاه و هم در جاهای دیگر بارها این گونه عادتهای گستاخانه را از آنها دیده بودم. اما این اولین بار بود که در جایی که حالت باشخصیتی را هم بخود گرفته بودند، ناگهان این عادت گستاخانه را از خود نشان دادند. اینجا که من از آنها به نام روشنفکر یاد میکنم، به زبان خود آنها از آنها به نام روشنفکر یاد میکنم؛ چون بعضیها تعبیری که از کلمه روشنفکر دارند، خیال میکنند که روشنفکر به معنی نوار ضبط شده است که حافظه آن پر شده باشد اما به دم گاو بسته باشد.
در مورد فقر فرهنگی در افغانستان بعضیها دین اسلام را مشکل عامل اصلی میدانند و بعضیها بیسوادی را. من نمیگویم که دین اسلام و بیسوادی هر کدام ضرر خودش را نداشته است. اما آنگونه که من مشاهده کرده ام، عامل اصلی نه دین اسلام است و نه بیسوادی، بلکه عامل اصلی در اینجا سنتگرائیست. من هم در میان متدینترین آدمان و هم در میان بیسوادترین آدمان کسان زیادی را دیده ام که خیلی انسانی فکر میکنند. اما تمام آنانی که سنتی هستند به نحوی دیگران را به مسخره میگیرند. آنانی که به پیروی از عقیده دینی ممکن است به که دیگران مضر واقع شوند، باشعور تر از آنانی هستند که به پیروی از فرهنگ سنتی دیگران را به مسخره میگیرند.
اینکه تراوستیها یا دوجنسگونگان در افغانستان چه مصیبتهایی میکشند، برای بعضیها قابل درک نیست. اما اگر شما خودتان را تصور کنید که مردی هستید با تمام عادتها، حرکات و چهره زنانه و در جامعه سنتی افغانی زندگی میکنید، شاید درک کنید که آنها در زندگی چه مصیبتهایی میکشند!
این تراوستی که زن گرفته بود، از مردم اصیل کابل و از بافرهنگترین مردم افغانستان بود. وقتی که یک تراوستی کابلی برای فرار از مسخره مردم زن بگیرد، پس وای بر حال همجنسگرایان و دوجنسگونگان دهاتی و مخصوصاً آنانی که در دهکدههای دورافتاده افغانستان زندگی میکنند که در آنجا هیچ کسی سواد ندارد!
* * *
در افغانستان بعضیها هستند که بیشتر از هر چیز دیگر شخصیت و انسانیت را در جنسیت میبینند. از نظر آنها آدم انسان و با شخصیت کسی است که یا کاملاً مرد باشد و یا کاملاً زن. اما کسی که در تمام صفاتش نه کاملاً مرد باشد و نه کاملاً زن او را پست و بیشخصیت میدانند. در افغانستان کسان زیادی هستند که هرگونه عادت زنانهای را اگر از یک مرد ببینند، نفرت شدید شان را از آن نشان میدهند و حتی کسانی هستند که میخواهند به او حمله کنند. من خودم بارها این عادت را در مردم مشاهده کرده ام. از نظر افغانها حرفی که خیلی طعنه آمیز دانسته میشود، میگویند «برو زن! خودت را پیش من ایزک ایزک نکن که میزنم دهنت را میشکنم...» من فکر نمیکنم که در بین افغانها کسی باشد که در زندگی این حرف را نشنیده باشد و به این حرف آشنایی نداشته باشد، زیرا این کلام مکرر جامعه افغانی است که در هر طرف همیشه به گوش میرسد.
* * *
در افغانستان اگر یک پسر عادت دخترانه یا یک مرد عادت زنانه از خود نشان بدهد، ممکن است که حتی خانواده خودش او را بکشند. به عنوان مثال در اینجا داستان یک پسر کوهدامنی را تعریف میکنم که برادرانش او را کشتند:
در زمان حکومت طالبان وقتی که طالبان منطقه کوهدامن در شمال کابل را به آتش کشیدند و مردم آنجا را بیرون راندند، ما از خانه مان یک اطاقش را به یک زن کوهدامنی دادیم که آواره شده بود و آن زن همسایه مان شد. یک روز زن همسایه، مادرم و دو - سه تا مهمانانی که از اقارب مان بودند نشسته بودند و داشتند صحبت میکردند. من متوجه نبودم چه باعث شد که آنها با یکدیگر حرف ایزک را میزدند. زن همسایه در مورد ایزک از محل خودشان تعریف کرد و گفت «در محل ما هیچ ایزک نیست، فقط چند سال پیش یک نفر ایزک مانند بود که مثل دختر حرف میزد، ناز میکرد، روسری سرش میکرد و هر وقت لباسهای خواهر و مادرش را میپوشید، بخاطر این عادتش برادرانش هر وقت عصبانی میشدند و او را کتک میزدند، به خاطری که برادرانش او را زیاد کتک میزدند، یک روزی از محل فرار کرد و آمد کابل، یک مدتی گم بود و هیچ کسی نمیدانست که کجا رفته است، بالاخره برادرانش آدرسش را در کابل پیدا کردند آمدند و کشتندش.»
* * *
در زمان حکومت طالبان یک روز شنیدم که میگفتند در بازار لیسه مریم طالبان صورت دو مرد جوان را با روغن مبلایل سوخته سیاه کرده بودند، آنها را پشت ماشین دادسن (وانت) سوار کرده بودند، وانت در خیابان آهسته آهسته حرکت میکرد و آنها با دهن خودشان صدا میزدند «هر کس که لواط کند روزش از ما بدتر! هر کس که لواط کند روزش از ما بدتر!...» من که این حرف را شنیدم با خود گفتم اگر من هیچ کاری نکنم، پس حد اقل این مردمان نادان به نام ایزک که نباید مسخره ام بکنند!
البته این قانون در افغانستان از قدیماً همیشه بوده و است. این قانون نه با روی کار آمدن طالبان روی کار شده بود و نه با از بین رفتن طالبان از بین میرود. طالبان اینگونه مجازاتها را برای عبرت دیگران به نمایش میگذاشتند. مردانی را که به جرم عمل لواط دستگیر میکردند، روزهای جمعه بعد از ادای نماز جمعه دیوار را روی آنها خراب میکردند. طالبان اجرائی حکم مجازات برای لواط کاران و سایر مجرمین را یک روز پیش از جمعه از طریق رادیو به اطلاع مردم میرساندند. من چند بار از رادیو شنیدم که در خبرها میگفتند «فردا بعد از ادای نماز جمعه در فلان ولایت حکم مجازات شرعی در مورد این تعداد نفر که عمل لواط را انجام داده اند، در ملأ عام به اجرا گذاشته میشود.»
همچنان طالبان به غیر از لواط کاران مجرمین دیگر را نیز روزهای جمعه بعد از ادای نماز جمعه در ورزشگاهها مجازات میکردند و اجساد مجرمین و دست و پاهای قطع شده را برای دو - سه روز و حتی برای یک هفته در چهار راهها و خیابانهای پر ازدحام میآویختند تا درس عبرتی باشد برای دیگران. حتی اجساد بعضی از افرادی را که هیچ درس عبرتی هم در کار نبود، برای چند روز در مکانهای پر ازدحام میآویختند. از آنجمله جسد دکتر نجیبالله و برادرش را که در مورد آنها هیچ درس عبرتی هم در کار نبود، برای چند روز داخل یک بوستانی در مرکز شهر کابل به دار آویختند.
در طول تاریخ افغانستان انواع وحشتی را که گروه طالبان و سایر گروههای سیاسی به راه انداخته اند، من آنرا به سیاست نسبت نمیدهم. از نظر من هرگونه سیاستی که بر یک جامعه حاکم میگردد، آن سیاست ضعفی است از شعور اجتماعی همان جامعه؛ چون اگر ضعف از شعور اجتماعی نباشد، سیاست فریبانه غلبه نمیکند که بر مردم حاکم گردد. در افغانستان همواره کسانی که از سیاست، قومیت و ایدیولوژی دم زده اند، به نام اشخاص بزرگ و عاقل در بین اکثریت مردم محبوب شده اند. اما کسانی که خواسته اند در جهت ارتقای شعور اجتماعی و فرهنگ انسانی کاری بکنند، به نام دیوانه مورد مسخره قرار گرفته اند.
* * *
وقتی که من متوجه گرایش جنسیم شدم که به همجنس گرایش داشتم، در اوایل خیال میکردم که شاید در آینده گرایشم از همجنس به غیرهمجنس تغییر کند و مثل دیگران به غیرهمجنس گرایش پیدا کنم. بعضی وقت دلم میخواست به دیگران بگویم که من به مردان گرایش دارم و نسبت به زنان هیچ حسی ندارم. اما از اینکه در محیط افغانستان قرار داشتم، افکار و عادتهای افغانها را خوب میدانستم که اگر در این مورد حرفی بزنم با موجی از مشکلات روبرو خواهم شد. مخصوصاً از مشکلاتی ترس داشتم که اگر مردم بدانند من به مردان گرایش دارم، دیگر هم مردم مسخره ام خواهند کرد و هم در خانه مرا به نام بیمار روانی خواهند شناخت و هر روز پیش روانپزشک خواهند برد تا اینکه واقعاً روانیم کنند. من فکر نمیکردم که با گفتن این حرف مورد خشونت نیز قرار بگیرم، اما اگر میگفتم بعید نبود که مورد خشونت هم قرار نگیرم. به هیچ کسی حتی به نزدیکترین عضو خانواده مان نمیتوانستم اعتماد کنم که حرف دلم را بگویم. این را هم میدانستم که اگر گرایش جنسیم برای همیشه به همین شکل باقی بماند، در میان مردم افغانستان مصیبتها و آزار و اذیتهای هولناکی را در انتظار خواهم داشت. در آن زمان من که از دنیای خارج هم خبری نداشتم، خیال میکردم که شاید تمام مردم دنیا به مثل افغانها در همین سطح فکری قرار دارند. البته این حدس و گمانی را که من از دنیای آن زمان داشتم دور از واقعیت هم نبود. زیرا افکار بشر طی سالیان اخیر به سرعت در حال تغییر بوده است. مردم دنیا دیروز دیروزه فکر میکردند و امروز امروزه فکر میکنند. اما بدبختانه که کشورهای فقیر و دورافتادهای مثل افغانستان از امکانات رشد فکری پرشتاب محروم هستند. مردم در کشورهای فقیر و دور افتاده نسبت به کشورهای ثروتمند و توسعه یافته هنوز چند صد سال به عقب فکر میکنند. در کشورهای فقیر از جمله افغانستان سطح فکر مردم طی سالهای اخیر رشد کم سرعتی داشته است، اما هنوز موانع بیشماری بر سر راه است که با آن موانع مجادله باید کرد. زمانی که من فکر میکردم که در مورد گرایش جنسیم به مردم چیزی بگویم یا نگویم، اوضاع فکری در افغانستان به حدی وحشتناک بود که حتی اگر کسی در مورد یک موضوع عادی هم حرفی میزد که مردم هنوز همچو حرفی را نشنیده بودند، ممکن بود که یا به موجی از خشونتها مواجه شود و یا در بین مردم به نام دیوانه معروف شود. در آن زمان مردم در مورد هرگونه موضوعی حتی در مورد موضوعات روزمره اگر از زبان کسی حرف تازه یا اظهار نظری میشنیدند، ممکن بود که یا در مقابل او موضع گیری کنند و به خشونت روی بیاورند و یا او را به نام بیمار روانی بشناسند و دیگر هیچ کسی به حرفش گوش نکند. من خودم بخاطر حرفهایی که در مورد موضوعات اقتصادی، اجتماعی، بهداشتی و امثال اینها زده بودم، در بین بسیاری از مردم به نام دیوانه معروف شده بودم و بسیاری از دوستان و خویشاوندان مان به نام دیوانه مسخره ام میکردند. من حتی در محیط دانشگاه در بین اکثر همصنفانم نیز به نام دیوانه معروف بودم. به مثل من بعضی کسان دیگر نیز بودند که بخاطر نظریاتی که داده بودند به نام دیوانه معروف شده بودند و حتی در مراکز تعلیمی اکثریت به حرف آنها گوش نمیکردند. آن زمان در افغانستان همه میگفتند که آدم نباید زیاد درس بخواند و اگر زیاد درس بخواند حتماً دیوانه خواهد شد. من یک تعداد اشخاص تحصیل کرده را دیدم از اینکه بر اساس تجارب علمی و دانایی ایشان نظراتی داده بودند، در بین مردم به نام دیوانه معروف شده بودند. اما یک تعداد اشخاص تحصیل کردهای که اندیشه علمی نداشتند و فکر سنتی ایشان را هنوز حفظ کرده بودند، محبوبیت شان را در بین مردم نیز حفظ کرده بودند. من در مورد عصر جهالت اروپا در مدرسه از زبان معلم تاریخ شنیده بودم و از زبان مردم هم زیاد میشنیدم که میگفتند اروپا در بدترین عصر جهالت قرار داشت، اما با نفوذ اعراب به اسپانیا و فرانسه عصر جهالت در اروپا به پایان رسید. من با شنیدن این حرف بیاندازه تعجب میکردم و با خود میگفتم چه عجب! مردم از عصر جهالت اروپا حرف میزنند، اما نمیگویند که ما خودمان الان در چه عصری به سر میبریم! مردم شدیدترین حساسیت را در مورد موضوعات جنسی داشتند. زمانی که من فکر میکردم که در مورد گرایش جنسیم به مردم چیزی بگویم یا نگویم، به خود گفتم وقتی که من بخاطر حرف زدن در مورد موضوعات عادی به نام دیوانه معروف شده ام، پس اگر در مورد موضوع جنسی حرفی بزنم چه شهرتی را کسب خواهم کرد؟ شاید شهرتی را کسب کنم که به نام دیوانهترین، رسواترین و مسخرهترین آدم روی زمین بشناسندم. من یک مدتی آموزشگاه زبان انگلیسی میرفتم و رفتنم به آموزشگاه زبان انگلیسی به نظر بعضیها بیاندازه مسخره میرسید که چطوری ممکن است یک آدم عقب مانده بتواند زبان انگلیسی را یاد بگیرد!
* * *
در اوایل من فکر میکردم که شاید گرایش جنسیم در آینده نزدیک خود بخود تغییر خواهد کرد. اما با گذشت زمان نه تنها اینکه تغییر نکرد، بلکه خیلی شدیدتر هم شد. بالاخره تا سنین نوزده و بیست سالگی امید تغییر یافتن گرایش جنسیم را کاملاً از دست دادم و از بیم گرفتار شدن به یک آینده مصیبت بار در فرهنگ افغانستان، به فکر راه نجات شدم. این وقتها از مکتب فارغ شده بودم و منتظر رفتن به دانشگاه بودم، اما بعد از فراغت از مکتب، ساختمان دانشگاه کابل و تمام دانشکدههای دیگر در شهر کابل به خطوط مقدم جبهه در میان گروههای درگیر تبدیل شدند. گروههای درگیر از ساختمانهای آنها به عنوان سنگر استفاده میکردند. این درگیریها در شهر کابل سه سال طول کشید و بعد از سه سال گروه برهانالدین ربانی که دولت را در دست داشت، گروههای رقیبش را از شهر کابل بیرون راند و دانشگاه دوباره آغاز شد. من در این زمان با جدیت تصمیم درس خواندن را گرفتم. تصمیم گرفتم که غفلت سالهای گذشته را نیز جبران کنم. من تمام دوره مدرسه را کاملاً در غفلت گذرانده بودم. اکثراً در نتایج امتحانات تجدید میشدم. در نتیجه امتحانات سال آخر مدرسه که از مدرسه فارغ شدیم، من به درجه شانزدهم کامیاب شدم و آن هم بخاطری که به علت شرایط جنگی، معلمین شاگردان را تجدید نمیکردند و به تمام شاگردان حد اقل نمره کامیابی میدادند. برای آماده شدن به امتحان کنکور همزمان برای دروس ریاضیات، فیزیک و کیمیا (شیمی) در یک آموزشگاه نام نویسی کردم. همزمان با اینکه درس خواندن را شروع کردم، به خاطر همجنسگرایی به فکر راه نجات از گرفتار شدن به آینده مصیبتبار در فرهنگ افغانستان بودم. با خود فکر کردم که من در آینده نمیتوانم زن بگیرم و مردم مرا دایماً مسخره خواهند کرد و از مسخره مردم بالاخره روانی خواهم شد. در آن زمان بیماری روانی در افغانستان به مثل انفلونزا میماند، که مبتلا شدگان دیگران را نیز از این بیماری در امان نمیگذاشتند. فرهنگ مسخره کردن خودش حالت روانی بودن مردم را نشان میداد که با مسخره کردن دیگران را نیز روانی میکردند.
برای اینکه در آینده مردم بخاطر زن نگرفتن مسخره ام نکنند و جوابی برایشان داشته باشم، با خود فکر کردم که من نباید درس بخوانم، در آینده باید یک آدم بیسواد، بیکاره و فقیر باشم، تا اگر مردم بگویند چرا زن نمیگیری، من در جواب بگویم که پول و درآمدی ندارم که بتوانم خرج زن را بدهم. دوباره فکر کردم که اگر در آینده مردم بدانند که من به مرد گرایش دارم یا حد اقل بدانند که به زن هیچ گرایشی ندارم، دیگر اکثر مردم از کوچک و بزرگ مسخره ام خواهند کرد، بچهها در هر طرف دنبالم خواهند کرد و با سنگ خواهند زد. با این فکر خاطره «بابه نداره» به یادم آمد که بچهها آنها را دنبال میکردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» سنگ باران شان میکردند. البته به غیر از خاطره «بابه نداره» چندین خاطره وحشتناک دیگر نیز به یاد داشتم، اما این خاطرهای بود که برای اولین بار مرا تکان داده بود و با دیدن هر وحشت دیگری این خاطره از پیش چشمم میگذشت.
برای اینکه در آینده از مسخره شدن نجات پیدا کنم، به این فکر شدم که در آینده افغانستان را باید ترک کنم. البته محرومیت جنسی هم طاقت فرسا بود، اما مسخره مرگی بود که تب را از یادم برده بود. به منظور ترک افغانستان تصمیم گرفتم که در آینده باید یا پاکستان بروم و یا ایران؛ چون رفتن به کشورهای دیگر را از توان خودم خارج میدانستم. با خود فکر کردم که اگر قرار باشد در آینده پاکستان یا ایران بروم پس نباید که درس بخوانم، در آنصورت درس خواندن که دیگر به دردم نخواهد خورد؛ چون در اینجا هر کارهای اگر باشم در آنجا فقط باید کارگری کنم؛ پس بهتر است که برای درس خواندن بیهوده تلاش نکنم. دوباره فکر کردم که در آینده شاید پاکستان یا ایران بروم و در آنجا سواد از هیچ نظری اگر به دردم نخورد، حد اقل بخاطر بیسوادی مبادا که تحقیرم بکنند؛ پس تا زمانی که در افغانستان هستم درس میخوانم تا در آینده در پاکستان و ایران اگر کسی به من حرف تحقیرآمیزی بزند، من در جوابش باید بگویم «اگر سواد من از تو بیشتر نباشد کمتر هم نیست؛ پس بدان که من کی هستم. اگر تو خودت را از من برتر میدانی، در اینجا تو از من برتری، اما در بیرون از اینجا همینی هم که من هستم تو نیستی.» مثل دیروز یادم میآید که در آن زمان دقیقاً همین فکرها را میکردم و امروز دارم آنها را مینویسم.
* * *
به اینصورت تصمیمم بر این شد که دنبال دانشگاه را بگیرم و بعد از اتمام دانشگاه که سنم هم بالاتر رفت افغانستان را ترک خواهم کرد و پاکستان یا ترجیحاً ایران خواهم رفت. برای امتحان کنکور کمی آماده شدم. امتحان شروع شد و از اینکه تعداد اشتراک کنندگان خیلی کم بود، شانس موفقیت ورود به هر دانشکده هم بیشتر از سالهای پیش بود. زیرا با نمرات پایین اگر کسی را قبول نمیکردند، پس هیچ کسی نباید که وارد دانشگاه میشد. من در رشته داروسازی کامیاب شدم و این رشته را برای چهار سال تا آخر ادامه دادم.
رفتن به دانشگاه را شروع کردم. سال اول دانشگاه را در زمان حکومت مجاهدین تمام کردم و در نیمه دوم سال دوم دانشگاه بودم که طالبان وارد کابل شدند. با آمدن طالبان دانشگاه چند ماهی به تعطیلی کشید. من بنابر تصمیمی که از قبل برای ترک افغانستان داشتم، خواستم که پیش از اتمام دانشگاه همین الان افغانستان را ترک کنم. آمدن طالبان یا امریکاییها یا هر گروه دیگری برای من هیچ فرقی نداشت و افغانستان را حتماً باید ترک میکردم؛ چون در دولت هر تغییری اگر میآمد، مردم باز هم همان مردم بودند و من از دست مردم داشتم دیوانه میشدم. خلاصه اینکه با آمدن طالبان و تعطیلی دانشگاه من خواستم که افغانستان را ترک کنم و بروم ایران. پول رفتن تا ایران را نداشتم، اما از مردم دهکده مان یک نفر قاچاقبر بود که بچهها را بدون پول ایران میبرد و پول قاچاقبریش را بعداً در ایران از آنها میگرفت. وقتی که من تصمیم گرفتم که ایران بروم به دایی کوچکم که از خودم سه - چهار سال جوانتر است گفتم «من میخواهم ایران بروم، آیا تو هم میخواهی که با من بروی یا نه؟»
«چی کنیم که ایران برویم.»
- «یک مدتی در ایران کار میکنیم، پول که بدست آوردیم از آنجا میرویم ترکیه، یک مدتی هم در ترکیه کار میکنیم، پول که به دست آوردیم میرویم به یک کشور دیگر و بتدریج میرویم به یک کشور خیلی خوب.»
«کی میخواهی که بروی؟»
قاچاقبری که بچهها را بدون پول ایران میبُرد، اسمش سلیم بود. به داییام گفتم «سلیم از ایران آمده است نفر میبرد، اگر پول نداری، بدون پول میبردت و پول قاچاقبری اش را در ایران ازت میگیرد.»
«پس برویم با سلیم حرف بزنیم که ما را با خودش ببرد.»
رفتیم با سلیم قاچاقبر حرف زدیم. او به ما گفت «تا یک هفته دیگر آماده حرکت باشید که مسافران منتظر حرکت هستند و هفته بعد حرکت میکنیم.»
بدبختی من و داییام اینجا بود که در خانه به ما اجازه نمیدادند که ایران برویم و اگر میرفتیم از خانواده باید فرار میکردیم؛ چون اگر در خانه خبر میدادیم، آنها به سلیم قاچاقبر میگفتند که ما را با خودش نبرد و او هم بیاجازه خانواده ما را با خودش نمیبُرد. داییام به من گفت «بهتر است که در خانه اصلاً خبر ندهیم، بیخبر از خانه حرکت کنیم و برویم.»
در افغانستان جوانان زیادی هستند که یا به علت دعوا کردن و یا بیدعوا کردن از خانه گم میشوند و چند ماه بعد و حتی چند سال بعد خبر شان از پاکستان و ایران میرسد.
من در جواب به داییام گفتم «من که ذاتاً به نام دیوانه معروف هستم، نمیخواهم که بیشتر از این به نام دیوانه معروف شوم، من تا از خانه اجازه نگیرم نمیروم.»
«در خانه که اجازه نمیدهند. مجبور هستیم که بیاجازه برویم.»
- «من از خانه اجازه میگیرم، تو به خانواده خودتان چیزی نگو.»
«باشد، اگر به تو اجازه هم ندهند من خودم تنها خواهم رفت.»
به برادر بزرگم و مادرم گفتم که میخواهم ایران بروم، اما آنها اجازه ندادند که بروم و هر قدر که اصرار کردم، باز هم اجازه ندادند که بروم.
قرار شد که داییام بیاجازه از خانه حرکت کند. من فکر کردم که اگر اتفاقی برایش بیفتد خانواده شان مرا ملامت خواهند کرد. بناءً روزی که قرار بود حرکت کند من موضوع رفتنش را به دایی بزرگترم گفتم. دایی بزرگترم به قاچاقبر گفت که او را با خودش نبرد و به این صورت رفتن او هم نشد.
پنجشنبه 27 فروردین1388
بخش هفت
دام خانواده
زمستان ۱۳۷۷
بالاخره از دانشگاه فارغ شدم. من از گذشتههای دور و حتی قبل از رفتن به دانشگاه تصمیم جدی داشتم که افغانستان را ترک کنم. اما بعد از فارغ شدن از دانشگاه من و مادرم در خانه تنها ماندیم و مسؤلیت مادرم بدوش من شد. ما هفت تا خواهر و برادر هستیم. به ترتیب سن و سال بزرگترین همه مان خواهر بزرگم، هنگامه بعد از او خواهر دومیام، افسانه، دو تا برادرانم، نوید و ولید، خودم، خواهر کوچکترم، جانانه و کوچکترین همه مان خواهر کوچکم، مستانه است، که در واقع چهار و نیم خواهر هستیم و دو و نیم برادر.
زمانی که من میخواستم ایران بروم و رفتنم نشد، بعد از آن دو تا برادرانم، نوید و ولید و دو تا خواهرانم، هنگامه و جانانه اول مسکو رفتند و بعد از یک مدتی نوید و جانانه رفتند لندن و ولید و هنگامه رفتند هالند (هلند). دو تا خواهران دیگرم، افسانه و مستانه در افغانستان ازدواج کردند و به این ترتیب من و مادرم در خانه تنها ماندیم.
ما خواهر و برادران مادر مان را مادر صدا نمیزنیم ، بلکه او را به لقبش مرجان صدا میزنیم. اسم اصلی مادرم گوهر است، اما بعد از ازدواجش مادربزرگم لقب او را مرجان گذاشت. قبل از آن چهار تا زن عموهای بزرگم را نیز به لقبهای دِلجان، گُلجان، شیرینجان و پریجان یاد میکردند و مادربزرگم لقب مادرم را به قافیه آنها مرجان گذاشت.
در افغانستان مردم اکثراً به عروس و دامادان شان لقب میگذارند و در لقب گذاری اکثراً قافیه را نیز در نظر میگیرند. مردم در نامگذاری بچههای شان نیز اکثراً قافیه را در نظر میگیرند. در دهات افغانستان بعضیها پدر و مادران شان را به نام پدر و مادر نه، بلکه به لقبی که برای آنها گذاشته شده است صدا میزنند. خانواده ما نیز پدر و مادر مان را به لقبی که برای آنها گذاشته شده است یاد میکنیم. تمام اقارب پدریام مادرم را به نام مرجان یاد میکنند. اما ما اگر خودش را صدا بزنیم، فقط مرجان صدا میزنیم و اگر به عنوان شخص سوم در مورد او به کس دیگری حرف بزنیم، از او به نام مرجانم یاد میکنیم. پس در اینجا هم از این به بعد من مادرم را به نام مرجانم یاد میکنم.
وقتی که خواهر و برادرانم رفتند و من و مرجانم در خانه تنها ماندیم، دیگر نمیشد که من هم او را کاملاً تنها بگذارم و خانه را ترک کنم. از اینکه من از مواجه شدن به آینده وحشتناک در فرهنگ افغانستان بیم داشتم، خواستم که مرجانم را نزد افسانه بگذارم و خودم افغانستان را ترک کنم. در این فرصت نوید که لندن رفته بود، به فکر من هم بود و من امیدوار بودم که نوید از لحاظ مالی کمکم میکند و من هم میروم لندن. از ولید هیچ انتظاری نداشتم، زیرا او از بچگی آدم خودپرور و مالاندوزی بود که همیشه فقط به فکر خودش بود و بس. جانانه آدمی بود بیپروا که حتی به فکر خودش هم نبود و هنگامه آدمی بود خودخواه و متضاد که میخواست از هر نظری خودش تک باشد و در خانواده هیچ کس دیگر در سطح او قرار نگیرد. خلاصه برای من هم فقط نوید کافی بود که از نظر مالی کمکم کند که بروم لندن. اما مرجانم به هیچ عنوان راضی نبود که مرا رها کند که از افغانستان بروم. مرجانم در کابل خانه آباد کرده بود و ما در خانه شخصی خودش زندگی میکردیم، اما افسانه در خانه کرایی زندگی میکرد. من به مرجانم اصرار میکردم که افسانه و شوهرش کوچ شان را بیاورند پیش او تا من از افغانستان بروم. اما مرجانم با آمدن آنها مخالفت می کرد و میخواست که من تا آخر عمرش باید پیشش بمانم. من همیشه زمینه سازی میکردم که افسانه کوچش را بیآورد خانه ما تا مرجانم تنها نباشد و من از فرصت استفاده کرده افغانستان را ترک کنم. در مقابل، مرجانم همیشه کار شکنی میکرد که افسانه نتواند کوچش را بیآورد. مرجانم هیچ وقت مستقیماً به من نمیگفت که تو برای همیشه باید پیشم بمانی، اما در دلش همین نیت را داشت که من برای همیشه باید پیشش بمانم. با من سیاسی برخورد میکرد و میگفت برای خارج رفتن عجله نکن، به مرور زمان تمام کارها درست میشود. از سوی دیگر هنگامه نیز در هالند با وجودی که در دلش با من در تضاد بود، خودش را وکیل من قرار داده بود، همیشه به من وعده سر خرمن میداد و میگفت عجله نکن ما از این طرف کارت را درست میکنیم که تو هم بیایی.
برای من هیچ رمقی برای ماندن در افغانستان باقی نمانده بود، من نظر به گذشته و طرز برخورد مرجانم و هنگامه میدانستم که آنها برای من دلسوز نبودند، اما رویم نمیشد که به آنها چیزی بگویم. آنها با سیاستبازی دل نوید را نیز خریده بودند که از لندن کمکم نکند. من در گذشته تصمیم رفتن به پاکستان یا ایران را داشتم؛ اما حالا با رفتن نوید به لندن، امیدوار بودم که نوید از لندن کمکم خواهد کرد و من هم لندن خواهم رفت. اما رهایی از افکار و خواستههای مرجانم به بزرگترین چالشی برای من تبدیل شده بود که نمیتوانستم خودم را تکان بدهم. مرجانم پس از سالها رنج و عذاب در زندگی، تازه به بزرگترین آرزویش رسیده بود، که در خانه شخصی خودش زندگی میکرد، چند تا بچههایش خارج رفته بودند برایش پول میفرستادند و یکی را هم در اختیار داشت که خدمتکارش باشد. به چنان راحتیای رسیده بود که شاید در زندگی رویایی آنرا هم ندیده بود و اصلاً حاضر هم نبود که همچو موقعیتی را از دست بدهد. مرجانم زنی بود بیسواد، اما در کارها و اهدافش فوقالعاده سیاسی عمل میکرد. این را خوب میدانست که اگر با خارج رفتن من علناً مخالفت کند و به نوید هم اجازه ندهد که کمکم کند، من با توانایی صفر خودم افغانستان را ترک خواهم کرد. زیرا این را خوب میدانست که من با بودنم در افغانستان خودم را در جهنم میدیدم. به این صورت هم مرجانم و هم هنگامه همیشه برای خارج رفتن به من امروز و فردا میکردند و وعده سر خرمن میدادند. اما با گذشت زمان چهرههای اصلی خود بخود برملا میگردد. تمام انسانها کم و بیش حس ششم را در خود دارند و حس ششم من به من میگفت که اگر مرجانم و هنگامه مالک روی زمین هم شوند، این احسان را در حق من نخواهند کرد که مرا خارج بفرستند. اما با این وجود من از آنها کاملاً تابعیت میکردم که مبادا یک روزی وعده آنها به واقعیت بپیوندد. به این صورت من مجبور شدم که مدتها در دل سنت و فرهنگ افغانستان بسوزم و بسازم. در افغانستان از یک طرف محرومیت جنسی برای من رنج آور بود و از طرف دیگر از مسخره مردم هم گوشم کاملاً آرام نبود. هر چند که خصلت زنانه ام را به وسیله نقش بازی کردنها تا حدودی پوشانیده بودم، اما باز هم از نظر مردانگی با یک مرد معمولی قابل مقایسه نبودم. در افغانستان با وجودی که ایزک به مثل روح وجود خارجی ندارد که چشم مردم به آن آشنایی داشته باشد، اما کسانی که کار شان عیبجویی است در عیبجویی استعداد عجیبی دارند. بعضیها در مورد من کاملاً مطمئن نبودند، اما با شک و تردید به من ایزک و خواهر را خطاب میکردند. اینکه به من ایزک و خواهر میگفتند مهم نبود، اما آنچه که شدیداً مرا رنج میداد، بیم افشا شدن کامل و مسخرههای آینده دورتر بود.
* * *
سنم به ۲۵ رسید. هر روز مرجانم و دیگران به من میگفتند که «چرا زن نمیگیری، بالاخره تا کی میخواهی که مجرد بمانی؟»
من هر وقت که به مرجانم میگفتم به من اجازه بدهد که افغانستان را ترک کنم او در جوابم میگفت «اگر میخواهی که افغانستان را ترک کنی از من اجازه نگیر، به هر کشوری که خودت میتوانی برو، من به پایت زنجیر نبسته ام.»
من که پول رفتن به هیچ جایی را نداشتم، مرجانم مرا در لب پرتگاه میدید و میدانست که اگر بدون کمک نوید افغانستان را ترک کنم، آینده دشواری در پیش خواهم داشت. و اگر مرجانم اجازه نمیداد، نوید به هیچ عنوانی کمکم نمیکرد. به این صورت مرجانم ریشه آرزویم را از زیر خاک میبرید و گردن هم نمیگذاشت که من مانع رفتنت هستم.
بعد از فارغ شدنم از دانشگاه دو سال کامل با مرجانم درگیر بودم، همیشه برایش دلیل میگفتم تا او را قانع کنم که به نوید اجازه بدهد که کمکم کند. یک بار به مرجانم میگفتم «من آینده افغانستان را خیلی بد پیش بینی میکنم. اولاً که جنگ افغانستان را روز بروز از بد بدتر خواهد کرد و اگر جنگ هم پایان یابد افغانستان هیچ چیزی از خود ندارد که به اقتصاد خودش متکی شود. آن زمان است جنگ گذشته پیامدهای اصلیش را نشان خواهد داد. الان که در افغانستان جنگ است، کمک کشورهای خارج برای ادامه جنگ سرازیر میشود و مردم از جنگ نان میخوردند. اما در آینده اگر جنگ پایان یابد، کمک کشورهای خارج هم قطع خواهد شد. تنها راهی را که من برای نجات فردای افغانستان فکر میکنم، جلوگیری از افزایش جمعیت است. امروز که مردم آرامش ندارند و همگی آواره و دربدر هستند، جمعیت در هر دهه به ضریب دو افزایش هندسی دارد. پس فردا اگر جنگ پایان یابد و مردم به آرامش برسند، که دیگر جمعیت در هر دهه به طاقت دو افزایش هندسی خواهد یافت. آن زمان است که میبینیم زندگی در افغانستان چقدر سخت میشود. امروز که نوید از لندن میتواند و میخواهد که کمکم کند، تو برایش اجازه نمیدهی که کمکم کند، اما فردا که نخواهد توانست و نخواهد خواست که کمکم کند، تو قبول نخواهی کرد که تو باعث بدبختی من شدهای.»
مرجانم که در زندگی به حرف هیچ کسی گردن نگذاشته بود در جوابم گفت «او بچه! هر تصمیمی که برای آینده خودت داری به من چیزی نگو و هر کاری را که خودت بهتر میدانی همان کار را بکن تا در آینده اگر مشکلاتی بر سر راهت بیآید هر روز در گوش من زر نزنی. از حالا که تو اینقدر در گوشم زر میزنی و هر روز مرا خون دل میدهی، به خدا معلوم که در آینده من از دستت چی بکشم.»
- «آخر تو به نوید اجازه نمیدهی که کمکم کند که من از افغانستان بروم.»
«هر کجا که میتوانی برو، من به پایت زنجیر نبسته ام، خیلی مهم هم نیستی که خودم را محتاجت بدانم و به تو اجازه ندهم که بروی. اگر میروی برو، من نه به تو چیزی میگویم و نه به نوید.»
- «پس اگر من به نوید بگویم که به من پول بفرستد که حرکت کنم، آیا تو راضی هستی که با افسانه زندگی کنی تا نوید قبول کند که من حرکت کنم؟»
«تو که اینقدر عجله داری و اینقدر حسود هستی که فکر کردی همه رفتند و خوردند اما تو ماندی و نخوردی، پس برو دیگر. من نه محتاج تو هستم و نه محتاج افسانه، خودم آدم هستم و خودم تنهایی زندگی میکنم.»
- «باشد، پس من به نوید میگویم که به من پول بفرستد من حرکت میکنم و تو برایش نگو که بیاجازه من میرود.»
«خدا هم جان ترا بگیرد هم جان نوید را و هم جان افسانه را! من محتاج هیچ یکی از شما نیستم و با هیچ یکی تان حرف نمیزنم.»
* * *
یک روز به مرجانم گفتم «اگر از من انتظار داری که زن بگیرم و برایت دستیاری بیاورم، من تا آخر عمرم نمیخواهم که زن بگیرم، تو هر آنچه که از دختر مردم انتظار داری از دختر خودت بدار.»
من به مرجانم میگفتم افسانه و شوهرش بیایند با تو زندگی کنند که من بروم ایران. اما مرجانم آدم یکدندهای بود و در جوابم میگفت من بیغیرت نیستم که به داماد آب غسل کردن بگذارم. منظورش اینکه من نباید ببینم که با دخترم بغلخوابی کند و در خانه آبتنی کند!!
اگر من بیاجازه مرجانم افغانستان را ترک میکردم، هم مردم میگفتند که مادر پیرش را تنها گذاشت و رفت و هم نوید کمکم نمیکرد. تنهایی مرجانم از هر نظری برای من قوز بالا قوز شده بود. هم مردم گیر داده بودند که مرجانت تنهاست چرا زن نمیگیری و هم نمیتوانستم که افغانستان را ترک کنم. داستان جنجالی من با لجبازی مرجانم خیلی بیحال است که حتی تعریف کردنش برای خودم خسته کننده است تا چه برسد بر اینکه کسی بخواهد این داستان را بخواند! اما از اینکه موضوع خاطرات نویسی پیش آمده است، مجبوراً تمام جریانات را بصورت زنجیرهای باید بنویسم، چه اینکه خسته کننده باشد یا جالب. به هر حال تلاشم بر اینست که با نگاه مختصری از موضوعات خسته کننده زودتر بگذریم.
حتی نوید به مرجانم میگفت تو با افسانه زندگی بکن که من حمید را کمک کنم که لندن بیاید. اما مرجانم هیچ وقت راضی نمیشد که با افسانه زندگی کند. نوید مرا به اندازهای دوست داشت که حتی حاضر بود تمام دار و ندارش را صرف خواستههای من بکند، اما نمیخواست که مرجانم در خانه تنها بماند و بیاجازه او هیچ کاری هم نمیکرد.
از اینکه من از آینده وحشتناک در فرهنگ افغانستان بیاندازه نومید بودم و مرجانم را تنها مانعی بر سر راه نجاتم میدانستم، بصورت غیر ارادی هیچ وقت با او برخورد خوب نداشتم و زندگی مشترک من و او هم برای من و هم برای او به اجبار و جنون تبدیل شده بود. من دیوانهوار او را میآزاردم، بدون انگیزه خاصی هر روزه با او سر و صدا راه میانداختم و بر عکس او هم در مقابل من کوتاه نمیآورد. هر دوی ما اکثراً حرف یکدیگر را تحمل نمیکردیم، بخاطر حرفهای جزئی در مقابل یکدیگر بهانه گرفته جر و بحث میکردیم.
مرجانم عادت مالاندوزی داشت و مادیات نزدش زیاد ارزش داشت. در مقابل من دایماً سعی میکردم که از نظر مالی او را متضرر بسازم. بعضی وقت که حرف مادیات را میزد، من روبروی مردم میگفتمش «تو خیلی آدم مادیاتپرستی هستی، آیا امروز باز هم فرش و ظرفهای خانه ات را عبادت کردی یا نه؟»
یک روز پسر عمویم به من گفت «من که تو و مرجانت را میبینم هیچ باورم نمیشود که شما به یکدیگر مادر و پسر باشید.»
گفتم «چرا باورت نمیشود؟»
«چون برخوردی که شما با یکدیگر دارید من برخورد هیچ مادر و پسری را به مثل شما ندیده ام.»
- «پس چی فکر میکنی که ما چه رابطهای با یکدیگر داشته باشیم؟»
«شما مثل دو خواهر و برادر پنج ساله و سه سالهای میمانید که همیشه با یکدیگر در تضاد باشند و هیچ کدام آن نسبت به دیگرش گذشتی نداشته باشد.»
* * *
وقتی که نتوانستم افغانستان را ترک کنم فکر کردم که من تا آخر عمر در افغانستان خواهم ماند و از اینکه نمیتوانم زن بگیرم مردم مسخره ام خواهند کرد. من میدانستم که به غیر از من کسان دیگر نیز زیاد هستند که عیناً مشکل مرا دارند، اما بخاطر حرف مردم زن میگیرند تا مردم آنها را به نام ایزک مسخره نکنند. بالاخره من هم تصمیم گرفتم که اول خودم را با یک زن باید آزمایش کنم، اگر توانستم با زن عمل جنسی را انجام بدهم که زن میگیرم و اگر نتوانستم افغانستان را به یک شکلی ترک میکنم.
من از نظر جنسی با مردان تحریک میشوم و اگر بخواهم، میتوانم که با مردان خودم هم فاعل قرار بگیرم، اما فاعل بودن برایم لذتبخش نیست. من با مردان فقط دوست دارم که خودم مفعول باشم، اما نسبت به زنان هیچ انگیزهای ندارم. وقتی که خواستم خودم را با زن آزمایش کنم، میخواستم که این کار را به خودم تحمیل کنم، نه اینکه از روی انگیزه بخواهم با زن عمل جنسی را انجام بدهم.
به فکر آزمایش کردن بودم که یک روزی جویا، پسر داییام به من گفت «خواهر بیوه خیاط بیراه است.»
گفتم «چطوری بیراه است؟»
«میخواست که من بکنم اش، اما من نکردم.»
این حرف را که زد فکر آزمایش کردن به یادم آمد و گفتم «چرا نکردی؟»
با گفتن این حرف ها دهن جویا پر از آب شده بود، وقتی که من گفتم چرا نکردی، او در حالیکه میخواست آب دهنش را قورت کند از شوق گلویش هم بسته شده بود. به سختی آب دهنش را قورت کرد و گفت «همین طوری نخواستم که بکنم.»
- «اگر مطمئن هستی که واقعاً بیراه است پس بیا که هر دوی مان بکنیم اش.»
جویا از این حرفم خوشحال شد و گفت «من فکر نمیکردم که شاید تو هم بخواهی بکنی وگرنه برایت میگفتم. حقیقتاً جا نبود که بکنم اش، نه در خانه ما جا هست و نه در خانه خود آنها.»
من و مرجانم در خانه تنها بودیم. مرجانم اکثراً خانه خواهرانم و خالههایم میرفت و من در خانه تنها میماندم. به جویا گفتم «اینجا که جا هست، میبینی که اکثراً مرجانم خانه نیست و من در خانه تنها هستم.»
قرار بر این شد که هر وقتی که مرجانم خانه نبود جویا خواهر خیاط را با خودش بیاورد.
دو - سه روز بعد مرجانم رفت خانه مستانه، خواهر کوچکم. من در خانه تنها ماندم و به جویا گفتم که خواهر خیاط را با خودش بیاورد. جویا خواهر خیاط را با خودش آورد. وقتی که خواهر خیاط آمد خانه، درحالیکه من از آزمایش کردن بیم داشتم، جویا فوراً پیراهنش را در آورد و با خواهر خیاط رفت داخل اطاق. دو - سه دقیقهای نگذشت که در اطاق را باز کردند و از اطاق بیرون شدند. گفتم «چی کردید؟»
جویا گفت «کار ما تمام شد.»
- «به همین زودی؟»
«نمی دانم که چرا. تا به داخل فرو کردم خالی شدم. تو هم برو زودتر کارت را تمام کن.»
با خواهر خیاط رفتم داخل اطاق. پایم میرفت اما دلم نمیرفت. جویا که خودش زود ارضا شد، نتوانست که خواهر خیاط را ارضا کند و او که در خمار مانده بود، از من انتظار داشت که من ارضایش کنم، اما من که به چهره خمارش نگاه میکردم، چندشم میشد که به او دست بزنم. هر طوری که خواستم خودم را تحریک کنم، تحریک نشدم و او هم که میخواست کمکم کند که تحریک شوم تا کار بهتر شود بدتر میشد. بالاخره لباسم را پوشیدم و در اطاق را باز کردم. جویا پرسید «کار تان تمام شد؟»
من هیچ چیزی نگفتم. دوباره با تأکید از خودم پرسید «کارت را تمام کردی یا نه؟»
- «بلی تمام کردم.»
«از طرز گفتنت مشخص است که انگار نتوانستی کاری بکنی، کردی یا نه؟»
«بلی کردم.»
از خواهر خیاط پرسید «راست میگوید؟»
او که خودش در خمار مانده بود در جواب گفت «نه.» و فوراً رفت پیش جویا و خود جویا را بغل گرفت. جویا را که بغل گرفت، جویا به زودی دوباره تحریک شد و به من گفت «حمید تو برو از اینجا بیرون.»
من از اطاق بیرون شدم. این بار جویا خواهر خیاط را نیز ارضأ کرد. دو ساعتی نشستیم، جویا میخواست مرا مجبور کند که با خواهر خیاط کاری بکنم، من دو بار دیگر نیز آزمایش کردم، اما در هر بار روحیه ام ضعیفتر شد و بیشتر چندشم شد. جویا در آخر سر یک بار دیگر نیز آمیخت. من در آزمایش به این نتیجه رسیدم که هرگز نباید زن بگیرم و بخاطر مسخره مردم، افغانستان را باید ترک کنم.
* * *
دو سال از فراغتم از دانشگاه گذشت، اما داستان خسته کننده هنوز ادامه دارد که بخاطر لجبازی مرجانم نمیتوانم افغانستان را ترک کنم. در افغانستان یک ضربالمثلی است که میگویند «بُزک بُزک نمیر که جو لغمان میرسد» من فکر کردم که اگر منتظر جو لغمان و منتظر وعده سر خرمن باشم تا مرجانم به قولش وفا کند که در یک فرصت مناسبی به من اجازه رفتن به خارج را بدهد چندین سال دیگر هم خواهد گذشت، اما با پشیمانی زمانی از دست رفته را بدست نخواهم آورد؛ پس بهتر است که یک فکری برای استفاده از زمان باقی مانده و توانایی شخصی خودم بکنم، تا اینکه اگر ممکن باشد خودم را در آینده از مهلکه جهنمی نجات بدهم. فکر کردم که بهترین و آبرومندانهترین شکلی که بتوانم افغانستان را ترک کنم چه راهی میتواند باشد؟ به خود گفتم مرجانم و هنگامه در طول دو سال با زبان حیله مرا سر کار گذاشتند و من هم به زبان خود آنها باید که برایشان جواب بدهم. اگر از راه کلهشقی پیش میرفتم دیگر نوید هم با من به لج میافتاد و کمکم نمیکرد.
فکر کردم که چند تا طالبانی را که ظاهر وحشیانه داشته باشند باید پیدا بکنم و برایشان پول بدهم که آنها به دروغ برای دستگیری من به اتهام جرم سیاسی پشت خانه بیایند و مرجانم که آنها را ببیند خودش مرا وادار کند که از افغانستان فرار کنم. طالبان در اصل از مردمان بومی و ساکنین کابل نبودند و عمدتاً از جنوب آمده بودند. اما بعضی از بچههای ساکنین کابل نیز به آنها پیوسته بودند. من با یکی از آنها که شناخت داشتم در این مورد حرف زدم، اما او از این کار ترسید و حرفم را قبول نکرد. من در این مورد با جویا، پسر داییام حرف زدم که اگر بتواند کمکم کند. جویا خندید و گفت «فکر جالبی است و بهترین نقشهای است که با این نقشه میتوانی از افغانستان نجات پیدا کنی و در این نقشه هم اگر کامیاب نشوی، دیگر هیچ راه نجاتی نخواهی داشت.»
من گفتم «اگر از دام این افغانهای ساده نتوانیم که خود را آزاد کنیم، پس اگر خارج برویم در آنجا از دام خارجیها چطوری ممکن است که بتوانیم خود را آزاد کنیم؟»
جویا خندید و گفت «راست میگویی والله.»
من و جویا از هر نظری با یکدیگر همراز بودیم و مخصوصاً در مقابل بزرگان خانوادههای مان که ما آنها را عامل تمام بدبختیهای مان میدانستیم کاملاً همسنگر بودیم. یکی از همصنفان جویا نیز به طالبان پیوسته بود و او خوشبختانه از آن ولگردان بود که از هیچ کاری ترس نداشت و ظاهر فوقالعاده طالبانی را هم به خودش درست میکرد که تیپش به نظر مردم کابل وحشیانه بود. من و جویا با همصنفی طالبش حرف زدیم و گفتیم «ما دو ملیون برایت میدهیم، تو برای دستگیری من بیا پشت خانه و مرا از خانه فراری بکن.»
او دو تا رفیقانش را که مثل خودش تیپ طالبانی زده بودند به ما نشان داد و گفت «ما سه نفری میرویم پشت خانه تان و ترا از خانه فراری میکنیم.»
من کلهشقی مرجانم را خوب میدانستم که فقط به یک بار تهدید کردن به فرار من راضی نمیشود. بناءً برنامه را طوری تنظیم کردم که آنها در سه مرحله مرا فراری بکنند. فکر کردم که اگر از افغانستان فرار کنم پیش از پیش پاسپورتم باید آماده باشد. در این ارتباط به آنها گفتم «شما چند روزی صبر کنید تا من پاسپورتم را آماده کنم ویزای پاکستان را هم بگیرم و شما برنامه را پیاده کنید.»
در گذشته آنعده از طالبانی که با لباسهای مخصوص، عمامه و چشمان سرمه کرده ظاهر طالبانی را بخود میگرفتند، به نظر من وحشی و ترسناک معلوم میشدند. من در اول که همصنفی جویا و رفیقانش را به ظاهر طالبانی دیدم خوشحال شدم که اگر مرجانم آنها را بدین شکل ببیند میترسد و خودش فوراً مرا وادار به فرار از افغانستان میکند. از روزی که من تصمیم گرفتم که توسط طالبان خودم را فرار بدهم، هر قدر که طالبان را بیشتر با ظاهر طالبانی میدیدم به همان اندازه قشنگتر و مهربانتر به نظرم میرسیدند. زیرا من دیگر به ظاهر طالبانی آنها نیاز داشتم، تا مرجانم آنها را با ظاهر طالبانی ببیند بترسد و به من اجازه بدهد که از افغانستان فرار کنم. از آن به بعد من به این نتیجه رسیدم که قشنگی و زشتی در ظاهر هیچ چیزی نیست، بلکه در باطن هر چیزی است.
من پاسپورت و ویزای پاکستان را گرفتم. آن زمان پاکستان، عربستان سعودی و امارات متحده تنها کشورهای بودند که دولت طالبان را به رسمیت میشناختند و در کابل سفارت داشتند. پاسپورت و ویزا را آماده کردم، طالبان در مرحله اول یک نامه جلب تقلبی را برای احضار من پشت خانه آوردند و بدست مرجانم دادند. در نامه نوشته بودند «حمید در ظرف ۴۸ ساعت به مأموریت سمت ۴ حاضر شود.»
به گفته پسر عمویم که میگفت تو و مرجانت به مثل دو برادر و خواهر سه ساله و پنج سالهای میمانید که همیشه با یکدیگر در تضاد باشند و هیچ کدام آن نسبت به دیگرش گذشتی نداشته باشد، واقعاً که من و مرجانم مثل دو برادر و خواهر سه ساله و پنج ساله همیشه با یکدیگر در تضاد بودیم. مرجانم که نامه را از دست طالبان گرفت فوراً به نقشه ام پی برد و به من گفت «من میدانم که این نامه به غیر از نقشه خودت هیچ چیز دیگری نیست، من خودم میروم دهن طالبان را میشکنم، تو همیشه میگویی که من نمیخواهم در افغانستان زندگی کنم.»
مرجانم که گفت من خودم میروم دهن طالبان را میشکنم، برای اینکه نامه جلب تقلبی را نبرد به مأموریت (کلانتری) نشان ندهد، گفتم «بیار ببینم که در این نامه چی نوشته اند که تو میگویی نقشه خودت است؟»
نامه را از دستش گرفتم، خواندم، پاره اش کردم و گفتم «طالبان دیوانه هستند، من چرا مأموریت بروم! اصلاً نمیروم.»
مرجانم خودش میرود کلانتری و موضوع را میپرسد، در کلانتری برایش میگویند ما از نامه جلب خبر نداریم و اگر نامه جلبی هست خودش بیاید تا با خودش حرف بزنیم. مرجانم برگشت و به من گفت «نمیتوانی که مرا گول بزنی، خودت نامه را به دست کسی فرستادهای تا به همین بهانه از افغانستان فرار کنی. من ترا بزرگ کرده ام که در پیری بدردم بخوری و بیغیرت هم نیستم که اگر تو نباشی داماد را بالای سرم بگذارم.»
من در جوابش چیزی نگفتم و با خود گفتم بگو هرچه که میگویی بگو تا ببینم که در مراحل بعدی کلهشقیات به کجا میرسد.
سه روز بعد سرباز طالبان با دو تا رفیقانش که آنها هم طالب بودند آمدند پشت در. در این نقشه جویا، پسر داییام نیز پیش از پیش خانه ما آمده بود. در حالیکه جویا نیز با من و سرباز طالبان یعنی همصنفیش همدست بود، من نقشه را طوری پیاده کرده بودم که اول آنها در بزنند، ما بگذاریم که مرجانم در را باز کند و بعد جویا برود روبروی مرجانم با آنها حرف بزند. اما وقتی که آنها در زدند، پیش از اینکه مرجانم در را باز کند، زن همسایه که در خانه با ما مینشست در را باز کرد و بعد جویا رفت که روبروی زن همسایه با آنها حرف بزند. سرباز طالبان روبروی زن همسایه از یخه جویا گرفت، او را چند مشت و لگت زد و با خودشان برد. زن همسایه موضوع کتک خوردن و دستگیر شدن جویا را به مرجانم تعریف کرد. کمی دیرتر جویا دوباره برگشت و روبروی مرجانم به من گفت «طالبان از من پرسیدند حمید کجاست؟ من برای شان گفتم سه روز میشود که گم است هیچ خبری ازش نیست من نمیدانم که کجاست، آنها مرا با خودشان بردند و میخواستند که ببرندم زندان تا ترا برایشان پیدا کنم، اما بعداً گفتند این بار ولش کنیم که حمید خودش حاضر شود، حالا تا وقتی که تو زیر تعقیب باشی من دیگر نمیتوانم که خانه شما بیایم.»
من به مرجانم اصلاً نگاه نکردم که به خودش مغرور نشود، به جویا و زن همسایه گفتم «شاید که طالبان باز هم بیایند، من از اینجا فرار میکنم میروم خانه افسانه.»
از دیوار همسایه پشتی پریدم و از راه کوچه پشتی رفتم خانه افسانه. کمی دیرتر مرجانم با خاله ام و مادربزرگم نیز آمدند دنبالم. مرجانم تصمیم گرفت که برود کلانتری و به طالبان حمله کند. اما افسانه، خاله ام و مادربزرگم نکوهشش کردند و اجازه ندادند که به طالبان حمله کند و نظر دادند که من باید از افغانستان فرار کنم. اما مرجانم هنوز هم روی حرف خودش بود و اجازه نمیداد که من از افغانستان فرار کنم. گاهی میگفت میرویم مزار شریف و گاهی میگفت میرویم هرات. خلاصه اینکه میخواست از این شاخه به آن شاخه بپرد تا اجازه ندهد که من از افغانستان فرار کنم. من که حالا از نظر سیاسی بر او غلبه کرده بودم، این بار با جدیت در جوابش گفتم «دیگر من به تو اجازه نمیدهم که در مورد زندگی من تصمیم بگیری، من خودم میدانم که کجا بروم، من میخواهم جایی بروم که خطر طالبان در آنجا نباشد.»
من که با جدیت از خود دفاع کردم، زاهد، شوهر افسانه نیز در آنجا نشسته بود، سر مرجانم داد زد و گفت «چرا میخواهی که بدست طالبان بیفتد؟ کابل و مزارشریف و هرات چه فرقی دارد؟ در افغانستان هر کجا که برود پر از طالب است. اصلاً از افغانستان باید فرار کند.»
خاله ام، مادربزرگم و افسانه نیز حرف زاهد را تأیید کردند و مرجانم را سرزنش کردند. خوشبختانه از شانس من در این زمان رفتن به مناطق تحت کنترل مخالفین و عبور از خطوط مقدم جبهه از خارج رفتن هم سختتر و خطرناکتر بود؛ وگرنه مرجانم اصرار داشت که من به مناطق مخالفین فرار کنم. به این صورت مرجانم در جنگ سیاسی بر علیه من شکست خورد، اما نگذاشت که من تنهایی از افغانستان فرار کنم. من چند روزی در خانه افسانه پنهان شدم، مرجانم پاسپورت و ویزای پاکستان را گرفت، خودش نیز با من سوار مینیبوس شد و حرکت کردیم طرف جلالآباد تا از آنجا برویم پاکستان. زاهد نیز تا جلالآباد ما را همراهی کرد. پاسپورت خودم که ویزای پاکستان را هم داشت در جیبم بود و مرجانم از آن خبر نداشت. وقتی که جلالآباد رسیدیم من مرجانم و زاهد را در یک هتل نشاندم و گفتم «من میروم ریاست پاسپورت تا ببینم چه خبری است، آیا میشود که پاسپورت بگیرم و یا خیر.»
رفتم بیرون یکی دو ساعت در خیابانها قدم زدم و برگشتم به مرجانم گفتم «پاسپورت گرفتن از ریاست پاسپورت کار جنجالی است، من یک نفر را پیدا کردم که پنج هزار کلدار میگیرد، سریع پاسپورت را میدهد، ویزای پاکستان را هم میزند.»
روپیهی پاکستانی را کلدار میگویند. در آن زمان به علت بیثباتی پول افغانی، در بازارهای افغانستان پول پاکستانی بیشتر مورد معامله قرار میگرفت.
مرجانم آدمی بود خسیس که حتی گرفتن پول یک جفت جراب هم از او کار آسان نبود!! وقتی که من حرف پنج هزار را زدم، چشمانش از حدقه بیرون زد و گفت «اوه هوووو اوه! پنج هزار!!! اصلاً ارزشی ندارد که تو پاسپورت بگیری، من در همین جلالآباد خانه میگیرم و همین جا مینشینیم.»
زاهد که در آنجا نشسته بود دفعتاً عصبانی شد و گفت «پنج هزار چی است که تو به پنج هزار میلنگی؟ اتفاقاً خیلی هم خوب است که به پنج هزار پاسپورت و ویزا را فوراً برایش بدهند. اگر طالبان دستگیرش کنند، آیا با پنج هزار میتوانی که دوباره آزادش کنی؟ فوراً پنج هزار برایش بده که برود پاسپورت بگیرد.»
دل ناخواسته دست مرجانم به داخل کیفش رفت و از آن پنج هزار روپیه پاکستانی به من داد. پول را در جیبم گذاشتم، رفتم بیرون یکی دو ساعت قدم زدم و برگشتم پاسپورت را به مرجانم و زاهد نشان دادم. زاهد از دیدن پاسپورت خوشحال شد و برخاستیم حرکت کردیم بسوی پاکستان. زاهد تا مرز پاکستان نیز ما را همراهی مان کرد، وقتی که پلیس پاکستان برای مان ما اجازه ورود داد با زاهد خداحافظی کردیم و او برگشت بسوی کابل.
پنجشنبه 27 فروردین1388
فشرده خاطرات زندگیم تا این لحظه در همین جا به پایان رسید. سپاسگذارم از شما دوست عزیز که خواننده خوب من شدید. امیدوارم که این وبلاگ برای شما جالب بوده باشد و از خواندنش لذت برده باشید. به امید سلامتی، شادابی، خرسندی، پیروزی، بهروزی، عمردرازی و سرافرازی شما!
حمید نیلوفر
